یه چیز جالب به ذهنم رسید. من همیشه خوشحال میشم کسی از نوشتنم تعریف میکنه، به این فکر کردم که احتمالا خوشحال بشی از اینکه از نامت تعریف کردم و اینجور چیزا. اما قضیه اینه که من الان دارم اینا رو برات مینویسم، اما تو روحتم خبر نداره و بعد یهو ایتا رو باز میکنی و میبینی من چند ساعت قبل اینا رو برات نوشتم. انگار شادی اون لحظه ساخته شده بود و تو وسط راه پیداش کردی. منظورم به اتفاقای خوب زندگیه. انگار یهو میان به سمتت اما از قبل ساخته شدن. یه کم عجیبه. اینکه احساسات با فواصل زمانی منتقل میشن. چه جالب. نمیدونم چرا برام جالب بود انقدررر.😭✨
#کتابخون
پذیرش
با تشکر از محیای خاله 😭😭😭😭😭
بانو چای
کشیده شده توسط خود شخص شخیصِ بانو سولی از تبار بانو چای و دختر اقیانوسهای وسیع
«خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد.
از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد.هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.»
سوگ سیاوش،شاهرخ مسکوب
پذیرش
بسمه تعالی سلام امروز سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ جانکم خوشی به من نیامدهست، روح
بسمه تعالی
سلام
امروز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
جانکم شما ببخشید دو نامه در دو سه روز شاید زیادی باشد اما به یاد هم ندارم که نامه نوشتن به محبوب قلب و روح در جایی محدودیتی داشته باشد.
پس این برگ حقیر هم تقدیم شما.
امروز که برای دوستی از زندگیمان سخن گفتم او گوش نکرد. انگار زندگیهای ما بیماری و مرضی است که باید دور انداخت، درمان هم نه، باید دور انداخته شود.
جانکم از شما چه پنهان درد فزایندهای در سینهی من خفته از برای این خاک، از برای این مردم. وای مردم وای مردم. انگار نه انگار خونها رفته پای این خاک، انگار نه انگار ما با تن خود این خاک را نگه داشتیم.
جانکم به من نیامده حرف منطقی بزنم، به من نیامده بحثی کنم یا سخنی بگویم جز به شما که فقط شمایید که هستید و قلب و ذهنتان میداند چه میگویم. جانکم این خاکِ من است، من از این خاکم، من ذره به ذره از این خاکم، مرده و زنده از این خاکم، از این بوم، از این درد، از این خون.
جانکم دلم برای خاکم میرود، برای ذرهذرهی شکوفههای داخل خاک، درختهای روی خاک، چشمههای کنارش، دریای آبیسبزش، برای همه چیزش، بیش از همه مردمش.
از همه بیشتر مردمش.
بمیرم برای مردمش.
جانکم شما بگو، شما بگو چیزی عزیزتر از همخانه و همزبان هست؟ از هموطن؟ از کسی که روح و گل و خون و آب و خاکش یکی است با تو؟
بمیرم برای مردمش. جانکم جز شما فقط برای این خاک جان میدهم، برای خدای این خاک جان میدهم.
جانکم شما به مردم بگو، شما بگو چقدر درد خوابیده زیر پوست سیاه این شهر، شما بگو چقدر مرد ایستاده پای آبادانیاش، شما بگو چقدر زن تلاش کرده برای پایندگیاش.
بگو بهشان، بگو این شهر با خون رنگ شده، بگو خانههامان باید بماند به احترام همان خون.
جانکم شعری داشت عارف، میگفت؛
«این سر که نشان سرپرستیست
اکنون که رها ز قید هستیست
با دیدهی عبرتش ببینید
این عاقبت وطنپرستیست...»
خون از شعرش چکید، از رفیقش چکید، از زندگیاش چکید، ایستاد.
جانکم.
جانکم دِین آنهاست به گردنمان، باید بایستیم.
خون آنهاست به دامنمان باید بایستیم. بگو اشکالی ندارد، اشکالی ندارد که بروند و بخواهند آسان زندگی کنند، بگو اشکالی ندارد آدم بخواهد زندگی کند، واقعا زندگی کند، اشکالی ندارد بخواهد جدای از دنیا باشد ولی اگر میایستند تا تهش بایستند، اگر میایستند پای این خاک بایستند.
جانکم غم این خاک بر من سنگینی میکند، شما حمدی بخوانید و بفرستید شاید خدا فرجی کند، دعای ما حقیران که جوابش نیامد. شما خدای را بخوان.
در پناه حق
از طرف زنی از این خاک؛ هانا.