eitaa logo
پذیرش
71 دنبال‌کننده
1هزار عکس
49 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
اینکه ایگی و ویدار دارن تین وولف می‌بینن باعث میشه دلم بخواد پیشکسوت بازی دربیار-
بذارین به تئو برسن 😔😔😔😔🛐🛐🛐🛐
هدایت شده از Tweety
يه روز دو تا تنبل ميرن بانک رو ميزنن، اولي ميگه بيا پولا رو بشمريم. دومي ميگه: ولش كن فردا راديو ميگه!
هدایت شده از اطلسی چشمانش💙
منو دوستم اگه بریم بانک بزنیم:
https://eitaa.com/satsojen/4757 تضمین می‌کنم زنده بمونی (سباستین جانم، امیلی رو نمی‌کشی)
https://eitaa.com/satsojen/4771 نه نمی‌کشتت نگران نباش، خودم دارمت جان خاله جان عمه، شما که این همه از ما سوتی داری، ما هم یه چیزی ببینیم- (البته اگه دوست نداری که فدای تو، یه بوسم می‌ذارم رو پیشونیت، میگم چشم)
Man, where was your part? "Ain't I a Woman?" Sojourner Truth
پذیرش
‌ ‌ ‌بسمه تعالی سلام به وقت پنج‌شنبه، چهار تیر ۱۴۰۵، بامداد عاشورا جانکم دل
‌ ‌ ‌ بسمه تعالی سلام. امروز؛ ۲۴ تیر ۱۴۰۵ جانکم چه بسیار چیزهایی که قلب‌ها را می‌شکند. چه بزرگ، چه کوچک. گاهی به بزرگی سپردن کسی به زندگی و دست برداشتن، و گاهی به کوچکی یاد نشدن از یک دوست و گاهی به اندازه‌ی کوچکترین کلمه و حرف. جانکم حرف‌های پراکنده‌ای دارم، از دل شکسته بگیر تا سیاست و زندگی و عشق و شعر. می‌خواهم بگویم تا بدانی _تا حداقل تو بدانی‌_ که من چقدر بی‌دریغ از غم پر هستم، و چقدر بی‌اعتنا از احساس خالی. جانکم شکوفه به شکوفه بنویسم و از کلماتم خون و درد و دریغ بچکد هم نمی‌شود از آنها فهمید من چقدر هر شب در خودم می‌میرم. من کسانی را دارم که قطع به یقین اگر نبودند؛ بی‌شمار بار بیشتر غمگین می‌بودم. «من ذاتا انسان غمگینی هستم» و بسیار می‌ترسم.‌ جانکم من از دل تنگ می‌ترسم. جانکم من چه بسیار چیزها را می‌توانم نام ببرم که از آنها می‌ترسم. و چه بسیار چیزها را می‌توانم نام ببرم که مرا غمگین یا خوشحال می‌کنند. ولی جوهره‌ی من را از ازل غم ریخته‌اند. چه چیزهایی از من هر روز مرد، و چه چیزهایی از من در کسانی جا ماند که رفتند. و من نوشتم و نوشتم و نوشتم و قسم به قلم که هر لحظه و هر کلمه از این ترسیدم که هرگز کسی نباشد که بفهمد من چه می‌گویم. جانکم به حکمت خدا قسم که هر بار غمگین‌تر به خودش پناه می‌برم. شما را و خودم را و همه را فقط به خودش می‌سپارم. جانکم حرف‌های بیهوده‌ای است این‌ها. حرف‌هایی که شهر من را از سکنه خالی می‌کند. ولی یا باید گفت یا باید مرد و هرگز نگفت و دیگر چقدر یک زن می‌تواند درد به شانه بگیرد و راه برود و از جام شادی غم بنوشد؟ جانکم از همه چیز می‌خواهم بنویسم. از همه‌ی درد‌هایی که زیر رگبار دفن می‌شود؛ هر شب و هر روز. از تمام شب‌هایی که زیر غم و بند و قید و شرط عزیزانم می‌میرند. من از گفتن دیگر ابایی ندارم. دیگر وقت زبان بستنم نیست جانکم. کارد که به استخوان برسد دیگر زمان سکوت نیست. منِ از مرمر سرد که مجسمه‌ساز ساخت؛ درست در گرگ و میش زندگی‌می‌کنم.‌ در صبح کاذب.‌ در سیاه‌ترین لحظه‌ی قبل روشنایی. در تاریک‌ترین دقیقه‌های قبل از نوری که هرگز نخواهد رسید. من می‌نویسم. و تشبیه‌های بی‌روح می‌سازم و داستان‌های بی‌معنی و لحظات حسرت بار مرگ یک روح را بار‌ها و بارها روایت می‌کنم. من به صفحه‌ی دفترم غم می‌کشم. جانکم؛ جوهر من، جوهره‌ی من، جواهر من؛ تمام بود و وجود و تار و پود من از غم و اندوه بافته شده. و لعن بر من که فقط تکرار می‌کنم. همین کلمه را هر روز تکرار می‌کنم؛ غم، غم، غم. و هرگز در هیچ چیز نمی‌شود گنجاند چقدر این کلمه سنگین است. این نامه‌ای است جانکم. در مرثیه‌ی خودم. در مرثیه‌ی شعرهایم و مرثیه‌ی امید و آرزوهایی که من بر راه گذاشتم. من از همه کس خواهم نوشت، من زبان بی‌زبانان خواهم شد. ولی جانکم این‌بار خودخواهی‌ام از سر گرفته تا یکبار هم شده از خودم بگویم. از همان کودکی که بزرگ شد تا نام خودش را زن بگذارد. و چه بسا یک کلیشه اما من یک زن هستم. «زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد. در ابتدای درک هستی آلوده‌‌ی زمین، و یاس ساده و غمناک آسمان، و ناتوانی این دست‌های سیمانی.... و خاک، خاک پذیرنده، اشارتیست به آرامش.» جانکم من از زنانگی می‌نویسم و اگر اعتراضی است آنها می‌توانند از مردانگی بنویسند و چه افسوس برای زنانی که هم مرد بودند و هم زن. که باری به دوش کشیدند به سنگینی آسمان. امان از درد‌های بی‌شمارم که اگر از این ثانیه به بعد مدام بنویسم و مدام بنوشم هرگز تمام نخواهند شد و هرگز از دوست داشتن هم دست نخواهم کشید. ببخشید اگر حرف‌های من پراکنده می‌نماید. از کوزه همان برون تراود که در اوست. جانکم تو محرم اسرار کوزه‌ای. تو گوش می‌دهی، تو جواب می‌دهی، تو می‌بینی و می‌شنوی و می‌دانی. الا یا ایها الساقی خود تو هستی. و کجا دانند حال من و تو را سبکباران ساحل‌ها. جانکم تو که می‌دانی من هر چه بنویسم باز هم دارم که بگویم، بگذار به حساب گستاخی‌ام که فقط اوقاتت را تلخ می‌کنم ولی باور دارم که روز وصالمان نزدیک است. و هر روز از روز قبل فاصله‌ی کمتری داریم.‌ این دم سرد تحفه‌ای از من به تو تا وقتی که چیزی درخور پیدا کنم، که نمی‌کنم. درخور تو جانکم، آسمان هم کم می‌‌آید، تو کوتاهی و تقصیرم را ببخش. از امروز به بعد تو محرم اسرار و طبیب درد و تریاق زهری باش که به آهستگی مار در رگ‌های من می‌خزد و مرا به آرامی به بی‌دردی ابدی خواهد برد. برایم بسیار بنویس، خدا نگه‌دارت. از طرف روح خسته‌ی منتظر. بدون نام.
دست از انتظار بردار....
از سباستین آتو گرفتمممممم عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
یکی دیگه هم گرفتم 🤣😂 عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر