یهو به سرم زد گروه رو باز کنم و هر چی تو دلم مونده بگم.
یعنی شدید به سرم زد یهویی انجامش بدم.
برگردم بهشون بگم که تویی که هر روز پشت سر طرف حرف میزدی جلوش رفتار نکن انگار دوستشی.
شمایی که همهتون پشت سر اون بندهی خدا حرف میزدین وانمود نکنین دوستش دارین، اون بندهی خدا مهربونه و لطیفه و هیچی بهتون نمیگه، دلیل نمیشه تحقیرش کنین.
خواستم برگردم بگم تو که مادرت هم پشت سر من هر چی از دهنش دراومد گفت حق نداری اینجا ادا دربیاری.
تویی که یک ساله رو اعصاب و روان من راه میری لطفا ساکت شو.
خواستم با تموم وجود برگردم بهشون بگم که بزرگ شدن این نیست که بقیه رو مسخره کنی، باشه اصلا تو به والدینات نیاز نداره. باشه. باشه مشکلی نیست. مشکل اینه که فکر میکنی من چون بهشون نیاز دارم ضعیفم. نه اتفاقا مشکل از خود توعه. چون من حمایتگر دارم. حداقلش اینه که حمایتم میکنه. تو اونو نداری. مشکلت اینه.
یک سال تمام اونی که پای دردت ایستاد من بودم. اشکات رو من پاک کردم و تو نه تنها از من حمایت نکردی من رو خرد هم کردی.
تو هم خودت یکی از اونایی و من با تمام وجود دلم میخواست اینو برگردم و تو روی همه تون بگم.
اما نرفتم بگم.
نرفتم.
خواستم برم بگم میدونم هنوزم پشت سرم حرف میزنین.
خواستم برم بگم حیف فلانی که گیر شما افتاده. از این حیفها هم زیاد دارم. چون واقعا حیف هر آدمی که گیر اونا بیفته.
خواستم برم بگم تو بقیه رو قضاوت میکنی فکر میکنی کی هستی؟
برم بگم دورو تر از هر آدمی که بهش میخندی خودتی. امیدوارم تو زندگی ببینن. بد هم ببینن چون لیاقتشون همینه. به خاطر تمام اون سه سالی که من نفس کشیدم و درد داشت و هنوز هم درد داره.