بهار عزیز من. در این لحظه هیچکدوممون نمیدانست به کجا میرسیم. هیچکس نمیتونست بدونه که سه سال دیگه درگیر جنگی میشیم که درکی ازش نداریم، کسی نمیتونست بدونه پنج سال دیگه ازدواج میکنیم، و سال بعدش بچهدار میشیم. نمیدونستیم که همون سال، دقیقا شب تولد دخترمون، مرگ رو ملاقات میکنیم، نه نمیدونستیم؛ چون کسی از آینده خبر نداره. ما نمیدونستیم که قراره دخترمون کجا و چجوری بزرگ بشه. نمیدونستیم که چه اشکها و لبخندهایی رو ملاقات میکنیم، نمیدونستیم چه خیانتهایی میبینیم و چه اتفاقاتی برامون میفته. نه بهار عزیز من، من و تو هرگز نمیدونستیم که فقط شش سال رو با هم خواهیم گذروند، فقط شش سال، ولی شش سالی که قرار بود همه چیز رو تغییر بده. شاید ما زمان زیادی نداشتیم، ولی چیزی که باید رو باقی گذاشتیم تا زندگی ادامه پیدا کنه. نه بهار عزیز من،در این لحظه؛ غروب آفتاب، وقتی به چشمانت نگاه میکردم هرگز نمیتونستم بدونم شش سال دیگه برای آخرین بار اونها رو میبینم و شش سال دیگه برای آخرین بار، قبل از اینکه در خونهی عزیز و دوست داشتنیمون باز بشه، میبوسمت.
نه بهار عزیز من. من و تو نمیدونستیم آینده چه چیزی نگه خواهد داشت. من و تو در حال زندگی میکردیم. همینجا. زیر نور خورشید در حال غروب، کنار درخت بید مجنون.
بهار عزیز من. این عشق محکوم به خفتن خواهد بود، زیر چندین متر خاک و گلهای زردرنگ و درخت زیتون، تا بیست سال دیگر، زیر همین درخت، دختر من و تو کنار محبوبش بنشیند و هیچچیز از آیندهی خود نداند......
۲۱/۳/۱۴۰۴
#داستانک
#هانا_نیک_نامی
دلم برای کتاب خوندن و فیلم دیدن و سریال دیدن تنگ شده
اون موقعها که مهم نبود چی میدیدم و چی میخوندم
یه مدته دیگه نمیتونم با شوق قبل کتاب بخونم 😭😭
یه مشکلی هست یه مدته خیلی زیادیه که هست
یه ذره دعا کنین شاید که حل بشه با دعای شما 🥲
در رزم زندگی
«در زیر طاق عرش، بر سفرهٔ زمین
در نور و در ظلام
در های و هوی و شیون دیوانهوار باد
در چوبههای دار
در کوه و دشت و سبزه
در لجههای ژرف، تالابهای تار
در تیک و تاک ساعت
در دام دشمنان
در پردهها و رنگها، ویرانههای شهر
در زوزهٔ سگان
در خون و خشم و لذت
در بیغمی و غم
در بوسه و کنار، یا در سیاهچال
در شادی و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
در برکههای خون
در منجلاب یاس
در چنبر فریب
در لالههای سرخ
در ریگزار داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبان زنان سیاهموی
در بود
در نبود،
هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج میبرد انسان ز روز و شب
هر جا که بخت سرکش فریاد میکشد
هر جا که درد روی کند سوی آدمی
هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،
بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی خود هر دو ساخته
تیغی دو دم!»
شاملو
پینوشت: کتاب رو که باز کردم این اومد.....
#شعر
هدایت شده از ".. قُـــقــنــۅس .."
کینه دارد ز محبان علی، قوم یهود
یکتنه خیبرشان را به فنا داده علی!
#ایرانم🖤