دوست نداشتن!
Part 1
《 رونا! می تونی بیای اینجا ؟ 》
دختر موهای قهوهای خود را تاب داد : 《 حتماً! فقط یه ذره صبر کن ، باید یه کاری رو تموم کنم . 》
رونا دستش را بالا کشید و تصویر تور را به هم ریخت . تصویر کمکم محو شد و اثری از خودش باقی نگذاشت . رونا کاغذهای روبهرویش را جمع کرد و پنج دقیقهای طول کشید تا مرتبشان کند .
فضای اطرافش آرامش بخش و مناسب کارهای تحقیقاتی و نوشتن گزارش هایی بود که هر افسری از گارد سلطنتی مجبور به نوشتنشان می شد .
تقریبا تمام وسایل داخل اتاق از چوب فندقی رنگی ساخته شده بودند که بوی بسیار ملایمی می داد ، میز کار دختر کنار پنجره قرار داشت و نور خورشید آن را روشن می کرد . کمی آن طرفتر کتابخانهای بسیار بزرگ و سرشار از کتاب های قدیمی و جدید قرار داشت که هر کدام رنگ متفاوتی داشتند و چشم هرکسی را که پایش را در اتاق می گذاشت ، می گرفتند .
بر دیوار دیگری هم قفسه هایی وجود داشت که پرونده ها و کاغذ های گوناگونی براساس درجهی اهمیت و سپس حروف الفبا مرتب شده بودند .
علاوه بر اینها میز کار رونا محل زندگی مدادها ، نوشتافزار ، کاغذهای اضافه و مورد نیاز ، چند شمع ، بستهای کبریت و نشان های ارتشیاش بود که مثل بقیهی اتاق مرتب و سرجای خودشان بودند .
رونا بالاخره تمامی کاغذ ها را جمع کرد و آنها را در قفسهی پروندهها جای داد .
لباسش را به تن کرد و نشان هایش را بر آن مرتب کرد ، اسلحهاش را برداشت و کاملاً آماده به سمت قصر راه افتاد تا تور را ببیند .
وقتی به قصر رسید تور منتظرش بود : 《 می بینم مثل همیشه آمادهای . 》
《 درسته . مشکلی پیش اومده ؟ 》
《 تقریباً! 》
- سی دقیقه بعد -
صدایش کمی بلندتر از چیزی شد که باید : 《 بزار تکرار کنم! میولنیر گم شده و لوکی می دونه کجاست برای همین باید باهاش همکاری کنی تا چکش پیدا بشه و از من می خواین همراهیتون کنم ؟ چرا ؟! 》
《 چون تو در کارت ماهری و اون مناطق رو هم خوب میشناسی! دلیل دیگه هم اینه که پدر به من اجازه نمی ده تنهایی لوکی رو ببرم! اگه یکی از افراد مورداعتمادش همراهم باشه ، اون مطمئن میشه که مشکلی پیش نمیاد! خواهش می کنم کمک کن! 》
《 می دونی که مجبورم کمک کنم درسته ؟ تو شاهزادهای و وقتی چیزی رو می خوای باید انجام بدم! 》
《 اینجوری نیست! تو دوست منی! یه دوست ارزشمند! 》
《 خیلی خب! کِی می ریم ؟ 》
《 فردا صبح زود حرکت می کنیم . آماده باش . و ممنونم که میای! 》
رونا سری برای شاهزاده تکان داد و به سمت خانه راه افتاد تا وسایل مورد نیازش را جمع کند ولی لوکی از ذهن او بیرون نمی رفت ، آنها هرگز نمی توانستند یکدیگر را تحمّل کنند! یک افسر منضبط و تابع عدالت و قوانین چگونه می توانست با خدای شرارت و درهمریختگی کنار بیاید ؟
این ماموریت قرار بود مشکلساز شود....
#دوست_نداشتن
#داستان
#هانا_نیک_نامی
برای دختر پوسایدون که نه تنها بوی دریا میده بلکه بوی خوشحالی هم میده
بهار عزیز من. در این لحظه هیچکدوممون نمیدانست به کجا میرسیم. هیچکس نمیتونست بدونه که سه سال دیگه درگیر جنگی میشیم که درکی ازش نداریم، کسی نمیتونست بدونه پنج سال دیگه ازدواج میکنیم، و سال بعدش بچهدار میشیم. نمیدونستیم که همون سال، دقیقا شب تولد دخترمون، مرگ رو ملاقات میکنیم، نه نمیدونستیم؛ چون کسی از آینده خبر نداره. ما نمیدونستیم که قراره دخترمون کجا و چجوری بزرگ بشه. نمیدونستیم که چه اشکها و لبخندهایی رو ملاقات میکنیم، نمیدونستیم چه خیانتهایی میبینیم و چه اتفاقاتی برامون میفته. نه بهار عزیز من، من و تو هرگز نمیدونستیم که فقط شش سال رو با هم خواهیم گذروند، فقط شش سال، ولی شش سالی که قرار بود همه چیز رو تغییر بده. شاید ما زمان زیادی نداشتیم، ولی چیزی که باید رو باقی گذاشتیم تا زندگی ادامه پیدا کنه. نه بهار عزیز من،در این لحظه؛ غروب آفتاب، وقتی به چشمانت نگاه میکردم هرگز نمیتونستم بدونم شش سال دیگه برای آخرین بار اونها رو میبینم و شش سال دیگه برای آخرین بار، قبل از اینکه در خونهی عزیز و دوست داشتنیمون باز بشه، میبوسمت.
نه بهار عزیز من. من و تو نمیدونستیم آینده چه چیزی نگه خواهد داشت. من و تو در حال زندگی میکردیم. همینجا. زیر نور خورشید در حال غروب، کنار درخت بید مجنون.
بهار عزیز من. این عشق محکوم به خفتن خواهد بود، زیر چندین متر خاک و گلهای زردرنگ و درخت زیتون، تا بیست سال دیگر، زیر همین درخت، دختر من و تو کنار محبوبش بنشیند و هیچچیز از آیندهی خود نداند......
۲۱/۳/۱۴۰۴
#داستانک
#هانا_نیک_نامی
دلم برای کتاب خوندن و فیلم دیدن و سریال دیدن تنگ شده
اون موقعها که مهم نبود چی میدیدم و چی میخوندم
یه مدته دیگه نمیتونم با شوق قبل کتاب بخونم 😭😭
یه مشکلی هست یه مدته خیلی زیادیه که هست
یه ذره دعا کنین شاید که حل بشه با دعای شما 🥲
در رزم زندگی
«در زیر طاق عرش، بر سفرهٔ زمین
در نور و در ظلام
در های و هوی و شیون دیوانهوار باد
در چوبههای دار
در کوه و دشت و سبزه
در لجههای ژرف، تالابهای تار
در تیک و تاک ساعت
در دام دشمنان
در پردهها و رنگها، ویرانههای شهر
در زوزهٔ سگان
در خون و خشم و لذت
در بیغمی و غم
در بوسه و کنار، یا در سیاهچال
در شادی و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
در برکههای خون
در منجلاب یاس
در چنبر فریب
در لالههای سرخ
در ریگزار داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبان زنان سیاهموی
در بود
در نبود،
هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج میبرد انسان ز روز و شب
هر جا که بخت سرکش فریاد میکشد
هر جا که درد روی کند سوی آدمی
هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،
بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی خود هر دو ساخته
تیغی دو دم!»
شاملو
پینوشت: کتاب رو که باز کردم این اومد.....
#شعر