eitaa logo
درسهای بازیگری و صداپیشگی
128 دنبال‌کننده
99 عکس
54 ویدیو
18 فایل
تکنیک های که شما باید در این رشته بیاموزید، در این کانال آموزش داده میشود. #افشین_قاسمی مدرس دانشگاه _کارگردان تاتر
مشاهده در ایتا
دانلود
روز نوشت شنبه ۳۱ خرداد بازار داغ شایعات اون قدر زیاده که هیچ خبری رو نمیشه باور کرد، بعد از گذشت یک هفته صف نانوایی ها و پمپ بنزین کمتر شده و قیمت برنج و روغن یه پنج هزاری خورده سرس، اونهای که دارند جمع کردن بردن خونه و اون های که ندارند در انتظار حقوق که بتونند کاری کنند. بعضی ها مهربان و میهن پرست شدن و بعضی ها طمع کار و حریص بعضی ها فقط از پیروزی و نبرد بچه های هوا و فضا میگن ، بعضی ها فقط از شکست و ترور موساد زاویه دید اینکه اگه آمریکا وارد جنگ بشه ما شکستش میدیم با اینکه آمریکا وارد بشه بدبخت میشیم. اتباع خارجی که به وطن میزبان خیانت کردن و حمایت پاکستان تنها کشور حامی ما توی این جنگ. اینکه بشنوی «چه خبر؟ کجا رو زدن ؟ ما هم زدیم؟ آخرش چی میشه؟» اون قدر تکرار شده که دیگه جز ادبیات جنگ ۰۴ داره میشه. این سومین بار هست با شروع جنگ تمام فعالیتهای تاتری تعطیل میشه، و این نشونه بزرگیه.. بچه های کوچیک منتظر خبر نابودی دشمن هستند اونها درباره مذاکره بحث نمی کنند ، اصلا درباره اش صحبت نمی کنند. صداقت دارند و ایمان پاک. سوالشون هم اینه چرا باید با دشمن حرف بزنیم مگه اونها به ما حمله نکردن. حالم از وطن فروش و شاه پرست به هم میخوره، آدم هر چقدر هم بی شرف باشه وطنش رو نمیفروشه ولی بعضی ها همه چیز رو می فروشند وطن جای خود داره. جنگ به من حس شجاعت میده، حس بزرگ بودن، حس به سمت مرگ حمله کردن، من جنگ رو دوست دارم چون ذات آدم ها رو نشون میده. شنبه است و خیلی ها برگشتن. ادارات از فردا باز میشن. ولی اون هم معلوم نیست. گفتند اینترنت از امشب راه میفته ولی اون هم معلوم نیست. هر خبری که میاد ده دقیقه بعد تکذیبیه اش میاد. دارم فکر می کنم اگه یک نفر پرسید کجا رو زدن، ما کجا رو زدیم ،آخرش چی میشه چه جوابی بدم یه دو ساعتی حرفی نزنه. ولی مردم ما هنوز حس جنگی نگرفتند، انگار سالها در وضعیت جنگی بودند، این هم عجیب. نخستین صبح تابستان در راه است آینه ای برداریم و خود را در افق خورشید فردا بتکانیم 👇 https://ble.ir/ator2000 https://eitaa.com/actor2000 https://t.me/avayeghoghnus
هشدار به قبرس؛ 🔴 این قوم اشغالگرند 🔻کنایه جالب کاربر عرب‌: شنیدم که برخی اسرائیلی‌ها دارند به قبرس فرار می‌کنند. قبرس ۱۰ سال بعد...
روزنوشت یکشنبه ا تیر ماه ۱۴۰۴ صبح نشده مردک کله زرد کار خودش رو کرد، همون چیزی که خیلی ها حدس می‌زدند. حالا آمریکا رسماً به ایران عزیز حمله کرده است. فکر کنم حکام عرب منطقه شب نتوانستند بخوابند ولی دولتمردها ما راحت خوابیدن و نظامی گوش به فرمان. داستان آیا آخرزمانی هست یا نه ؟ نمی دونم. آخرش چی میشه؟ نمی دونم. قبلاً توافق کردند؟ نمی دونم. این حماقت ترامپ بود یا زیرکیش؟ نمی دانم، اطلاعی ندارم. چرا ایران داره این حمله رو ناچیز می‌کنه و هی میگه خسارت وارد نشده؟ نمیدام، اطلاعی ندارم. چرا قیمت نفت لعنتی بعد از ده روز جنگ هنوز همون هشتاد دلار است؟ نمی دانم. خلاصه من این رو می‌دونم آقا نقی میوه فروش سر کوچه به چیزش هم نیست و صبح به صبح خودش رو توپ می‌کنه میاد مغازه. آرایشگاه بالای خیابان هم هر روز غروب مثل قدیم ها چند جوون جمع می‌شند و یه سیگار رو با هم میکشند. واحد کناری که تو کار خلاف بازارش رو گسترش داده ، انگار این جنگ بیشتر به نفعش هست. چون میدونه حالا حالا کسی سراغش رو نمیگیره. تو این اوضاع تاتر ها باز شده و گروه های بیچاره با سالن خالی باید اجرا برند. سالن های خصوصی هم کار ندارند بازیگر رفته و تهران نیست. یا اجرا میر ی یا خسارت میدی. یه عده هم که تو روزمزد بودن به فنا رفتن، الان تهران کارگر پیدا نمیشه. طرف آرد آورده نانوای میگه خودت خالی کن من کارگر ندارم. دارم فکر میکنم این جمله چقدر درست. «هر شرایط سختی می‌تونه دوست تو باشه در روزهای پیروزی » حالا از این حرف ها گذشته مسعود پزشکیان چرا نمیاد با مردم حرف بزنه. مثلاً الکی لاتیش رو پر کنه، تهدید کنه، من نمی دونم این رگ ترکیش کی می‌ خواهد بزنه بیرون. کیشی اون دفعه تبریزی ووردلار. اما اگه من بودم این سگ زرد که فقط فکر پول رو یه حالی بهش میدادم. بابا قیمت نفت ببره بالا ببین چه جوری می‌افتند به التماس. تا الان هم ما نفهمیدم چرا اون تنگه بسته نمیشه. با چی فردو رو زدن صداش نیومده. اول تابستانی آمریکا زد به سرش. الف. ق 👇 https://ble.ir/ator2000 https://eitaa.com/actor2000 https://t.me/avayeghoghnus
روزنوشت دوشنبه ۲تیر ۱۴۰۴ ایران پایگاه های آمریکا در قطر ، بحرین ، عراق را مورد هدف موشکی قرار داد. جنگ به روز یازدهم رسید. ابراهیم علی اف همانطور که معلوم بود به ما خیانت کرد. جنگنده های دشمن در آسمان ایران بخاطر رادارگریز بودن در حال زدن نقاط مختلف هستند. ایران هم نقاط بسیاری را می زند. ایران تنها میان کشورهای یهود و مسلمان گوی ایران آخرین سنگر خداست. این جنگ جنگ تکنولوژی است. متفاوت و پیچیده، ایمان دارم بچه های هوا و فضای ما برای بمب افکن پی ۲ و جنگنده اف ۳۵ راهکار پیدا خواهند کرد. ما به کمک پروردگار ایمان داریم. سست و نگران نشوید شما بذارید. سعی میکنم کمتر با مردم درباره جنگ حرف بزنم. بنده خدایی خیلی اضطراب داشت، سیگارش رو هم به بهانه جنگ زیاد کرده بود. گفتم چی شده؟ گفت: می ترسم گفتم: از چی؟ گفت: جنگ ادامه پیدا کنه ، بچه ام گرسنه بمونه. چی می تونستم بگم. ذهن تا کجا می‌تونه بره. یکی دیگه از آشناها می‌گفت اگه یه موشک اشتباهی بیاد سمت خونه ما ،چه کار کنم!! از فکر خوابش نمی برد. به نظرم اینها اگه جنگ هم نبود یه دلیلی برای نگرانی پیدا می کردند. اما من دیر مضطر میشم ، تو کرونا هم همینطور بود. الف. ق 👇 https://ble.ir/ator2000 https://eitaa.com/actor2000 https://t.me/avayeghoghnus
روزنوشت سه شنبه ۳ تیر ۱۴۰۴ آتش بس از طرف سگ زرد اعلام شد. ناگهان وزیر امور خارجه تایید کرد. من تنها شبی که نتونستم بخوابم دیشب بود، تا خود صبح بیدار بودم ، دوست نداشتم تحلیل ها رو بخونم. دوست نداشتم این آتش بس رو ... دیگه نمی تونم جمله بنویسم. می خواهم فقط کلمه بگم. کلمه.... شب خیانت خون وطن اشک 👇 https://ble.ir/ator2000 https://eitaa.com/actor2000
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز نوشت چهارشنبه ۴ تیر ۱۴۰۴ همه چیز این آتش بس عجیب است. ساعت ، روز و از همه مهمتر علتش... اگر فقط چند روز دیگه ادامه پیدا میکرد، شبکه جاسوسی کامل لو می‌رفت. شبکه ای که در رده های بالای نظام گرفته تا آبدارچی نفوذ کرده بود. مردم اسرائیل از کشور دروغین خود کاملا متنفر میشدن. و اقتصادش نابود میشد. نمی دونم چرا ؟ حتما فشارهای از داخل هم بوده و فشارهای خارجی، هیچ چیز برای ما شفاف نیست. صدا و سیما واقعا در این مورد داره گند میزنه ، مردم ما هنوز احساس می کنند انتقامی گرفته نشده. دوباره رسانه های غربی م دم ما رو سرخورده می کنند. واقعا دولتمردان ما کار رسانه ای بلد نیستند. و من احساس می کنم نفوذ در بالا ین رده ها وجود داره. آنهای که نمی دانند هر لحظه یک چیزی رو فوروارد می کنند و آنهای که می دانند سکوت اختیار کردند. در هر صورت از این جنگ به بعد اسرائیل کشوری نیست که بتونه ثروتمندهای یهود رو در خودش حفظ کنه. فرار معکوس شروع شد. باید از روی داده ها و کدها لایه های این جنگ رو شناسایی کنیم. تانی 👇 https://ble.ir/ator2000 https://eitaa.com/actor2000 https://t.me/avayeghoghnus
روز نوشت ۷ تیر ۱۴۰۴ همه چیز به سرعت در حال اتفاق افتادن است. بچه ها بزرگ شده اند و حالا برای خودشان ایستگاه صلواتی هم دارند. . با چهارتا پایه فلزی کتابخانه و پارچه مشکی که بیشتر برای اجرا استفاده می کردم، درستش کردم. شب اول لیوان نداشتند. قند هم نبود. گفتم اشکال ندارد از تخیل استفاده می کنیم. آنهای که چای می خواهند در یک صف بایستند و به صورت خیالی به آنها چای و قند می دادند. خوشحال شدند، خلاقیتشان گل کرد و ادای چای خوردن و نذری دادن را بازی می کردن. چیزی نگذشت که چای و شکلات هم رسید. همه چیز از تخیل شروع می شود. به یقین لذتی که آنها می برند، از پیدا کردن لیوان و آوردن فلاکس و دادن چای به مردم تصویری ماندگار در ذهن‌شان خواهد ماند. در حال برگشت به خانه هستم. بهشان قول داده ام که برایشان جایزه می گیرم اما فروشگاه های انقلاب بسته بود. حالا باید فکری دیگر کنم. ایستگاه صلواتی ما پر از مهر و صفاست. کوچولوهای که منتظر ند غروب بشود تا شروع کنند به عزاداری. کودکان به خدا نزدیکتر ند. تانی(الف، ق) 👇 https://ble.ir/ator2000 https://eitaa.com/actor2000 https://t.me/avayeghoghnus
روز نوشت جمعه ۱۳ تیر ۱۴۰۴ شب تاسوعا است. بعد از اتمام پذیرایی در ایستگاه صلواتی تصمیم گرفتیم به امامزاده نزدیک منزل برویم. باد سردی شروع به وزیدن کرده بود. امسال از هیات ها درخواست کرده اند که بخاطر مسائل امنیتی در فضای باز مراسم را برگزار کنند. بچه ها داخل ماشین خوابشان برد ، کمی هم مریض احوال بودند، ناچار شدیم برگردیم. بین راه گروه تعزیه خوانی در پارک در حال اجرای تعزیه بودند. گفتم دیدن تعزیه برای بچه ها جالب است. توقف کردم و با هم به دیدن تعزیه رفتیم. تعزیه حضرت علی اکبر بود. یک گروه پنج نفره. چند جوان و پیری که معلوم بود عشق امام حسین او را سراپا نگه داشته است. لباس ها در دو رنگ سبز و قرمز و فلاکس چای که بر روی سکوی تعزیه خودنمای میکرد. عباس خوان و اکبرخوان هر دو با میکروفن از دستگاه خارج می خواندند. بچه ها از من درباره آنها پشت سر هم سوال می کردند. تا زمانی که جنگ شروع شد و شمشیرهای که بالا می رفتند و هیچ نشانی از جنگ علی اکبر نبود. آن سه قرمز پوش نه زخمی می شدند نه کشته می شدند و در پایان علی اکبر خوان که دیگر نفس هایش بند آمده بود به خیمه بر می گردد. و ماجرای که نمی دانم از کجا آورده بودند که حضرت عباس برای امتحان حضرت علی اکبر روبند سیاه می زند و به جنگ علی اکبر می رود. من تعزیه علی اکبر را کار کرده بودم زمان دانشجویی ، الان میفهمم چرا هر شخصیتی در تعزیه لباس مشخصو دستگاه موسیقی مشخص داشتند. مثلاً حضرت عباس در چهارگاه با لباس آبی. حضرت علی اکبر با لباس سفید. امام حسین در دستگاه سه گاه با لباس سبز. همه اینها برای این بود که تماشاگران تعزیه سریع تشخیص بدهند. که چه کسی در حال سخن گفتن و جنگیدن است. تعزیه خوانی در نقش علی اکبر وسط تعزیه آب می خورد. و ناگهان سبز بوش نقش عباس به حضرت علی اکبر حمله کرد. اینجا بود که دیگر بچه هایم گیچ شده بودند که دارد چه می شود. دستشان را گرفتم و به بهانه ای بردمشان. آه، از این هنر فاخر، چه روزگاری می گذراند. اعتقاد من این است، برای مخاطب امروز تعزیه بی کلام بسیار پاسخ گو است. روایت بدون کلام. موسیقی و اتفاق ، مانند دوره دیلمیان که تعزیه بی کلام رایج بود. و آن قدر در حقه های تیر خوردن و جنگیدن پیشرفته بودند که چون جلوه های ویژه سینمایی بود. مثلاً زمانی که علی اکبر بر روی اسب به پشت تپه می رفت، چند نفر در پشت تپه به سرعت لباسی که بر از تیر است می پوشاند و صورت او را خون آلود می کرد. این اتفاق در کوتاهترین زمان اتفاق می افتاد و تماشاگر رفتن علی اکبر به پشت تپه و برگشت او را می دید. با آمدن او با چنین وضعی دیگر مجلس تعزیه حال دیگر می گرفت. از زمانی که معین الیکا حذف شد و این سنت نمایشی در ویترین ها رفت و نسل جدید ماند و تعزیه ای که دیگر چیزی از آن باقی نمانده است و ارتباطی برقرار نمی شود.
روز نوشت جمعه ۲۰ خرداد ۱۴۰۴ صبح پیغام اومد تو واتس آپ از یه شماره ناشناس که من دنبال شماره شاهرخی نامی از دانشکده هنر هستم. سوال کردم شما خودش رو معرفی نکرد یه نامه من درآوردی نشان داد که خانم یا آقای شاهرخی کیفی رو گم کرده و این بنده خدا که خودش رو کیارسی معرفی میکرد الان تهران و می خواهد جبران کنه. من هم گفتم نمیشناسم و اشتباه گرفتی ولی تمام پیغام ها و عکس نامه رو پاک کرد. و حتی تو کش هم نتونستم عکس نامه رو پیدا کنم. حالا کی بود چی بود کلاهبرداری بود، نمی دونم. فقط می‌دونم یه چیز عادی نبود. مثل اون پسر جوانی که از دنیا بریده بود و شاهد قتل جوانی به نام افشین بود. هر چی من می‌گفتم افشین ها نمی میرند ، مردک می گفت نه مرد خونش هم ریخت رو کیفم و هفته بعد اعلامیه اش را دیدم. حالا این در شرایطی یک به میلیون اتفاق میوفته که به غریبه این حرف رو به آدم بزنه. . . . حس ششم ، حس واقعا ترسناکیه، اینکه به چشم های طرف نگاه کنی و بفهمی به چی فکر می‌کنه و درونش چه خبر!! دارم کتاب شبکه های جاسوس جهان رو می خونم. ترجمه موحدی راد. توصیه به خواندنش نمی کنم. عجیب من الان که دارم می نویسم دارم خودم رو سانسور میکنم. بعضی چیزها رو نمی نویسم. شاید هیچوقت درباره اش حرف نزنم. چرا؟ کی میشه حرف زد بدون ترس از ناراحت شدن کسی . . . زود رنجی و تکبر دارم سعی میکنم ریشه هاش رو پیدا کنم. لایه های مخفی . طرف ظرفیت خودش تو آینه نداره ، یعنی خودش رو نمیتونه تحمل کنه رسانه دست گرفت. سایه مگس از کنارش رد میشه، دو روز با خودش قهر ، ولی درس اخلاق میده. القصه این ها رو می نویسم تا یادم نره. بعداً به کارم میاد
روزنوشت ۲۲ تیر ۱۴۰۴ یکشنبه هشت صبح باید دانشگاه باشم . مترو کرج وقتی می خواهی وارد بشی ، دود سیگارها به استقبالت میاد. دختر و پسر و تیپ های مختلف قبل از سوار شدن با شکم خالی نیکوتین رو دارن وارد خونشون میکنند. بعضی ها کارت نمیزنن و گاهی تو درب ورودی گیر می کنند. مامور مترو چیزی نمیگه، وقتی به سکو میرسم آدم های که در نقاط مختلف جمع شدن و تقریباً به صورت مجسمه واستا ن، توجه است رو جلب می‌کنه. ده دقیقه شاید هم بیشتر تو اون حالت می مونند، کسی حرف نمیزنه،. اگه این کار رو نکنند احتمال داره جای خوبی گیرشون نیاد و اکثریت گیرشون نمیاد. ،سکوی روبروی خالی از مسافر و زنی به تنهایی جولان میده. موها رو به باد داده و معلوم وقت زیادی براشون صرف کرده، تو این لحظه تنها سرگرمی مسافران ایستاده در انتظار همون، ولی انگار این صحنه و این ایستادن و این انتظار هزاران بار تکرار شده مثل سربازهای که از یک جنگ طولانی برگشتند و حالا باید دوباره به جنگ برند. قطار تندرو و فشار شدید برای سوار شدن و پیدا کردن جا، هنوز سکوت و صورت های منجمد در اطراف فراوان است. وقتی به تهران می‌رسی کمی چهره ها تغییر می کند، مترو صادقیه سوار خط یک میشوم. صدای برخورد کلامی پسر و دختر شنیده می شود. گویا دختر از اینکه بپسر جوان ه او نگاه کرده شاکی است و فحش های آبدار نصیبش می کند.. کارگری. رنحور می گوید صلوات بفرستید. کارمندی با شکمی که حجمی زیادی را در آن لحظات اشغال کرده می گوید: صلوات دوره اش تمام شده، با صلوات جیب ما را خالی کردن. و ناگهان پیرمرد سپید موی که روبروی من ایستاده، مرا خطاب قرار میدهد. ـ زده ، همه جا رو زده با خاک یکسان کرده، میگه ما پیروز شدیم. این پیروزیه. نگاه ها به سمت من بر می گردد. جواب نمی دهم. پیرمرد که پیراهن مشکی و جای مهر رو پیشانیش نمایان است ، دوباره تکرار می کند. گوی این سوال را روزی چند صد مرتبه از خودش می پرسد. حالا من نماینده نظام می شوم، هنوز نگاه های مسافران به من است. چه جوابی بدهم، اصلا چرا از من می پرسد، چرا وسط دعوا چنین سوالی می کند. دوباره به چشمانش نگاه میکنم و صدایم رو از قفسه سینه خارج می کنم و مخرج صدا را حرف (گ) میگرم ....و می گویم: تو حاجی پیروز هستی ، تو این سن داری میری سر کار و تنت سالم ، تو پیروز هستی، همین که سر بساط نیستی یعنی تو پیروزی. پیرمرد با ناراحتی می گوید: بعضی وقتها دیگه نمی‌کشم. پدرم من رو خوب تربیت کرد. و باز شدن درب مترو به دادم می رسد که مکالمه همین جا خاتمه پیدا کند. چهره های سنگی مسافران متروی ایستگاه کرج، حرف ها و سوال های بسیاری دارند. مهمترین سوال آنها از نظر من آیا ما خوشبخت هستیم؟ . . . با خودم فکر میکنم این همه آدم رو من به زندگیم دعوت کرده ام. آنها هم برای من امروز و این لحظه اینجا هستند. آمده اند که من تنها نباشم. تانی
روزنوشت سه شنبه ۷ مرداد وقتی می بینم مثل برق داره میگذره روزگار، تصمیم گرفتم به علایقم پیشتر توجه کنم. نقاشی وقتی درآمدت به نوسانات روز جامعه در حال سقوط ، یه مزه دیگه داره. انگار با کشیدن تابلوی نقاشی میگی، خدایا من آرومم و حرص فردا رو نمی‌زنم. من تو رو دارم و پر از اشتباهم و تنها امیدم توی. داستان غزه و گرسنگی خیلی اذیتم می‌کنه. یه عده دارند از گرسنگی جلوی چشم میلیون ها انسان می میرند . رسانه یه عده رو رسماً تبدیل به حیوان کرده، حیوانهایرکه انسانیت در اون ها مرده. چرا کاری نمی کنیم. تمام دولتهای جهان با اسرائیل هستند. لابی اونها همه جا هست. با فحش و تحقیر، تهدید می خوان صدای مردم دنیا رو خاموش کنند . ولی خودشون هم می دانند که آخرش. حوصله تمرین و اجرا رو ندارم، انگیزه ندارم نه برای جشنواره نه برای اجرای عموم. به خاطرات گذشته هم فکر نمی کنم. تو یک فضای هستم شبیه سوار شدن در سفینه فضایی ، دور از زمین ولی وابسته به اون