دلنوشته کرونایی:(طنز)
از وقتی کرونا اومده بابام که میاد خونه به بهونه تبرک سرباز امام زمان بام دست میده و روبوسی میکنه بعد میره دستاش رو میشوره...
😀😀😁
من و دنیای طلبگی:
پس از یکماه طلبگی با پیرهن یقه دیپلمات که به شهرمون رفته بودم ، سوار تاکسی شدم و از اونجا که طلبه های شهرمون کم هستن و همه مردم اونهارو میشناسن،
راننده تاکسی گفت: پسر کی هستی؟
گفتم:پسر فلانی
با تعجب گفت:اِاِاِ تو که پسر خوبی بودی.
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
من و دنیای شیرین طلبگی «داستانک»
۴ شنبه سوری🎆 ۹۸ بود ، رفته بودم برای خونه ماست بخرم ، دیدم که یکی واستاده و ماسک زده😷 ..نفهمیدم کیه ولی خیلی شبیه دوست قدیمیمه 🤔... داشت کارت میکشید که گفت :
عه سلام چطوری علی؟؟
ماسک رو برداشت.... شناختم
هه 😅🤗سلام چطوری وحید چ خبرا ؟؟؟
آقا شروع کرد به تعریف کردن از من جلوی دوست مغازه دارش...
....به این قد و قوارش نگاه نکن!! این واسه خودش مخی بود و چه مخ زنی .....« انگار داشت لطف هایی که براش کرده بودم رو جبران میکرد»
....راهنمایی که بود درسش خیلی خوب بود.. از این شاگرد ممتازا نمره بیستا .. از اون سوسولای تنبل نه. از اون زرنگ های زبل ......
((نمیدونستم آب بشم برم زیر زمین😨 یا خودم رو بگیرم و افتخار کنم🤠 رگباری داشت خوبی هام رو میگفت .به شیطان درونم هم فرصت نمیداد یکم هم من از خودم تعریف کنم😈
بگم که مدرسه نخبگان هم قبول شد و نرفت😏(( به گمونم نمی دونست و الا میگفت😁))
دیگه داشتیم به اخرای مکالمه میرسیدیم.....
.... اره همه جوره خوب بود فقط
فقط پاشد رفت حوزه ...
یهویی خودم رو درحال جنگ داخلی دیدم .. لحظه ای با جپهه پشیمانی و لحظه ای دیگر در ساحل آرامش و امیدواری....و تفکر درباره اهدافی که فقط انتظار تحقق شان را نمی کشیدم بلکه برای آنها از خیلی چیز ها گذشتم...
یک سکوت چند ثانیه ای حکم فرما شد ..
قیافه من😰
قیافه اونا🧐 عقلش رو از دست داد...
...والا نمیرفت حوزه میرفت دکتری مهندسی چیزی میشد😐
میبرد
خدا رو شکر ب خیر گذشت و دمش گرم خیلی هوام رو داشت
خب
البته ناگفته نماند که ماست من رو هم جلو چشم دوتامون داشت میبرد
ما هم نگاش میکردیم😳
تا دم در رفت بعد بهش گفتیم.
خندید و گفت باور کنید دست خودم نیست عادت کردم😂😂😂😂😂😂
به قول مهران مدیری شعر داریم چه شعری👇👇👇
آقا حامد افشارم شاعر بود و ما نمی دونستیم
در وقت نوزادی ما،آن پیر آبادی ما
دید کله ی بادی ما،گفت شیخ شود این نازنین
در کودکی طفل شرور،در نوجوانی هم غرور
بگذشت قصه به مرور،با مسجدی گشتم عجین
شیخ محل تبلیغ کرد،با روحیه م تطبیق کرد
وانگه کمی تدقیق کرد،تقدیر ما شد این چنین
در ابتدای این مسیر،در این کویر گرمسیر
بودم نماز شب خوان حقیر،از این ریا گشتم غمین!
بودم به وقت درس خواب، دائم فراری از کتاب
شهریه ها خرج کباب،پولداریم ام نقش جبین!!
شر بازی در مدرسه،کم کار در مباحثه
گفتا مدیر:"شیخابسه!"،آبی شدم نقش زمین
از درس بیزار و ملول،شد حاصل ما بی حصول
تا که رسید از راه«اصول»،عاشق شدم بر آن نگین
شد نمره فقهین بیست،اینکه ملاک کار نیست!
این دل ببین دنبال چیست?،دنبال آن زیبا ترین
القصه ما در این مسیر،بودیم ولایی تیرٍ تیر
از غصه ها گشتیم پیر، از هر منافق خشمگین
پر است راه از مشکلات،جوییم ما راه نجات
در این جهان بی ثبات،باشد شهادت بی قرین...
لطیفه کرونایی از آقای محمد رضا کریمی👇👇👇
دوماه پیش این موقع توی حجره داشتیم اخبار کرونا تو چین رو میخوندیم ومیخندیدیم غافل از اینکه اولین کرونایی ایرانی با تشخیص سرماخوردگی داشت آب جوش نباتش رو هم میزد😏
😁😁😁
توجه توجه 🚨🚨🚨
آثار ارسالی بیش از حد گنجایش کانال است و ما فقط قدری از آنها را به عنوان نمونه در کانال قرار میدهیم.
17.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنج دقیقه برای خدا
فرمایشات مقام معظم رهبری در زمینه آیه ۱۴ سوره صف (یا آیها الذین آمنوا کونوا انصار الله)
به همراه فرمایشات امام راحل ره
کاری از محمد علی عسگری