5.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادبگیر خودت روی هدیه هات یه پاپیون خوشگل درست کنی بزنی 🎀
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳️ #تجربه و تغییر مثبت در زندگی 🌹
امروز اومده بودم خونه ی مامانم اینا...
بابام وقتی از سر کار برگشت
به مامانم گفت
وای موبایلم از دستم افتاد تو آب سوخت...(موبایل بابام از این ساده ها بود...)
مامانم با طعنه بهش گفت:
کاش دیگه نمیگفتی موبایل لمسی میخوام...😒(منظورش این بود که تو که یه موبایل دکمه ای را نمیتونی نگه داری، موبایل لمسی را هم نمیتونی...)
از وقتی اومدم تو این کانال خیلی به جمله هایی که به شوهرم میگم دقت میکنم...
مامانم چقدر اشتباه کرد...
شاید اگر من به جاش بودم
از اقتدار شوهرم اونم جلوی بچه هام محافظت میکردم و میگفتم :
فدای سرت عزیزم
تو لیاقتت یه موبایل بهتره
چراکه با سرزنش کردن بابام که اون موبایل درست نمیشد...
تازه مگه بابام بچه بود که باهاش مثل یه بچه که اسباب بازیشو خراب کرده رفتار شد؟؟
تازه از عمد که این کارو نکرده بود.......
✍ اگر این کانال زندگی شما رو هم شیرین و پر از شادی و انرژی کرده ، به دوستان و همراهان خود معرفی کنید
تا شما هم سهمی در خوشبختی و موفقیت انسان ها داشته باشین ☺️👇
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
سلام دوستای عزیزم آقا دیروز تولدم بود هیچکس به روی خودش نیوورد من خیلی حالم گرفته بود آخه همیشه منتظرم سوپرایزم کنن هیییچ خبری نیس البته هنوزم امیدمو از دست ندادم 😂ولی حالم گرفته بود دوتا سوتی باحال خوندم مردم از خنده یکی اونیکی تازه ازدواج کردع بود با شوهرش دوتایی جلو تاکسی تلفنی نشستن و اونی که گفت مثل گله اسب های وحشی از کلاس میرفتن بیرون خدا خیرتون بده از میزان افسردگیم کم شد ویاد یه خاطره از دوران دبیرستان افتادم گفتم منم تعریف کنم دبیرستانمون سه طبقه بود و از دو طرف پله میخورد برای طبقات بالا زنگ کلاس خورد تو راه پله ناظم خیلیییی بد اخلاقمون رو دیدم گفتم الانه که نمره انظباطمو کم کنه از اون پله پشتی میدوییدم بالا یکی از دوستامو دیدم تا اومدم براش توضیح بدم تو محاسباتم اشتباه شد رسیدم طبقه سوم با دو رفتم تو کلاس گفتم بچه ها بشینین صدام حسین داره میاد یه بیشعوری هم گفت صدام حسین کیه ؟؟گفتم(اسم ناظم ،,) بعد که اینا رو گفتم متوجه یه نظم خاصی تو کلاس شدم یه چیزی غیر عادی بود بلع ناظمون زودتر ازمن رسیده بود وته کلاس کنار یکی از بچهها نشسته بود اومد جلو 🤢فقط تشنج نکرده بودم یادش بخیر
دختر موزیرجی ام بابل❤️
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
5.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یخ در بهشت
تو گرمای تابستون با این یخ در بهشت برو وسط بهشت
برای این نوشیدنی خوشمزه و خفن فقط احتیاج داریم به:یه بسته پودر ژله دلخواه
نصف لیوان آب و یک لیوان یخ🧊
#یخ_در_بهشت
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🔴سربه راه شدن فرزند یا همسر نااهل🔴
اگر در خانه جوان نااهل یا همسری دارید که به حرف شما گوش نمیدهد و از نماز و دعا فاصله گرفته و شب دیر وقت به خانه میآید و باعث پریشانی و آزار شما شده است ،برای اصلاح شدن و تغییر رفتارش به طوری که مطیع شما شود و حرف شما را گوش بدهد تنها یک راه قطعی و موثر وجود دارد.در یک اتاق تنها بنشینید و بدون اینکه با کسی حرف بزنید ۳۶۰ مرتبه این دعا را بخوانید....👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3078488073C9f200627db
خیلیا با این دعا سربه راه شدن😍👆
هدایت شده از شاید برای شما هم اتفاق بیفتد🔞⛔
🕊 کمک به کودک مبتلا به ضایعه نخایی و #سرطان_خون
🏮 پسر بچه ۷ ساله مبتلا به #سرطان_خون به علت عوارض ناشی از شیمی داری دچار ضایعه نخایی شده و شرایط سختی رو میگذرونه! خانواده توان تامین هزینه های آزمایش ، شیرخشک مخصوص ، پوشک و.. رو ندارن!
🍃 تسلای دل امام زمان عج و به نیت فرج در روند درمان و معیشت این کودک معصوم، سهیم باشید. شماره کارت #رسمی به نام مجموعه جهادی #چشم_به_راه
(هر قوطی شیر خشک رژیمی ۸۰۰ هزار_پوشک ۲۰۰)
●
5041721111927118●
5041721112091989●
5892107046668854●
6063731105809819
Ir820150000003101094929079🪩 ارتباط و اطلاعات بیشتر 👇 ┏━━━━━━━━━━━━━━━🇮🇷┓ https://eitaa.com/S7QfvmVIh2MaXNEm ┗🕊━━━━━━━━━━━━━━━┛ مبالغ اضافه صرف سایر امور خیر می شود.
آدم و حوا 🍎
🕊 کمک به کودک مبتلا به ضایعه نخایی و #سرطان_خون 🏮 پسر بچه ۷ ساله مبتلا به #سرطان_خون به علت عوارض ن
برای درمان و معیشت ِ این طفل معصوم معلول شده در حد توان سهیم باشید 🙏
مجموعه جهادی #چشم_به_راه، مورد تایید کانال ماست ؛ با خیال راحت همراهی کنید ✅✅
✨وَذَرُوا ظَاهِرَ الْإِثْمِ وَبَاطِنَهُ
✨إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ سَيُجْزَوْنَ
✨بِمَا كَانُوا يَقْتَرِفُونَ ﴿۱۲۰﴾
✨و گناه آشكار و پنهان را رها كنيد
✨زيرا كسانى كه مرتكب گناه مى شوند
✨به زودى در برابر آنچه به دست مى آوردند
✨كيفر خواهند يافت (۱۲۰)
📚سوره مبارکه الأنعام
آیه ۱۲۰✨
🕊🕊🌾🌸🌾🕊🕊
✳️ #تجربه و تغییر مثبت در زندگی 🌹
سلام به همه بانوان ایران زمین😊🌸
میخواستم در مورد برخی از رفتار ها که تو خونواده ها بهش توجهی نمیشه مطلبی بگم 😁
بعضی از خونواده ها اجازه میدن که دختر و پسراشون هر جور که دوست دارن با هر کی که میخوان ارتباط داشته باشن منظورم با افراد و بچه های فامیله😅👌
مثلا با دختر عمه روبوسی کنن یا با پسر عمه دست بدن ..... و از این جور کارها واسشون عادیه😐🤦♀😂
یه بار من و خونوادم به یه مهمونی خونوادگی دعوت شده بودیم 😜 چشمتون روز بد نبینه ، من رفتم خودمو خوشگل کردم . موهای بلند مو با بابلیس فر کردم . یه لباس صورتی خیلی کوتاه خفن پوشیده بودم😋😂 کلا تعریف از خود نباشه ترکونده بودم 🤦♀😂
حالا از اتاقم اومدم بیرون که به مامانم نشون بدم که این لباس خوبه یا نه 🤔 داداشم منو دید قیافش اول اینجوری😳 بعدش اینجوری😡
گفت برو درش بیار😐 گفتم نوچ 😐😛 گفت مختلطه😕😑 گفتم جووون پایه ام بزن بریم😜😁😂 گفت یا درش میاری یا میام ...😒
هیچی دیگه من باختم😫 مجبور شدم برم درارم خاک تو سر اقده ایش بشه . پسره چلقوز☹️
اخه چون دفعه قبلیش دیده بود پسر خالم بد نگاه میکنه رگ غیرتش باد کرده بود . رفتم جلو گفتم یه شرط داره😉
گفت چی . گفتم آخر هفته بریم موتور سواری من جلو بشنم فرمونم دست خودم باشه 😁☺️😂 خندید گفت باشه🤦♀😂
من قبلا خیلی با پسر دایی و عمه هام .... راحت بودم . بعدش که حساسیت پدر و برادرم و رو خودم دیدم فهمیدم که باید مراعات کنم 😅
اخه هرچی باشه باید یادمون باشه اونا مردن و همجنس خودشون و بهتر میشناسن☺️👍
ممنون که وقت گزاشتین خوندین😁🌷
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
#اعتراف
چند ساعت پیش داشتیم از خونه یکی از فامیلا بر میگشتیم سوار ماشین که شدیم گوشی مامانم زنگ زد و شروع کرد تلفن صحبت کردن چند لحظه بعد یهو بابام گفت چیزی جا نذاشتین؟ گوشی فلان فلان... مامانم همینطوری که صحبت میکرد تو کیفشو میگشت و انگار چهرش نگران شدو زد به دست بابام که یعنی برگرده بدبخت شدم گوشیم نیس..
بعد بابام با ی حالت تاسف وار برداشته میگه چی میگی گوشیت که دستته
هیچی دیگه کل راهو من داشتم به مامانم میخندیدم😂😂😂
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
آدم و حوا 🍎
داستان زندگی بابام گفت من اینکارو نکردم نمیدونمم کی کرده… وقتی بابام دروغ میگفت شروع میکرد خارو
داستان زندگی
زمانی که من سعی میکردم توی آشپزخونه بهترین شام رو برای سهیل بپزم، اون مهسا و دوست بی همه چیزش در حال نقشه کشیدن بودن که چطوری منو به زمین بزنن،
سهیل تقریبا موفق هم شده بود، چیزی نداشت که به عنوان مهریه بده،
پیغام فرستاده بود که بهنام از شماها ترسیده فکر کردید منم ازتون میترسم؟.. هرکار میخواید بکنید من از شما سرتق ترم.
هنوزم پرونده شکایتش از بابام در جریان بود و دادگاه های من برای مهریه شروع شده بود،
یه روز شقایق اومد بهم گفت ستاره من این دختره رو از روی شمارش پیدا کردم.
تازه تونسته بودم راه بیفتم، گفتم نمیخوام ببینمش میترسم حالم بد شه دوباره افلیج شم.
گفت هرجور راحتی..
ولی من از فکرش هیچجوره نتونستم بیام بیرون،
کاش شقایق هرگز بهم نگفته بود که نمی افتادم توی فکرش.
خلاصه نیمه شب بود بهش زنگ زدم و گفتم فردا بیا دنبالم بریم ببینیمش،
ببینم این دختری که دل سهیل رو برده کیه.
شقایق گفت ولش کن میترسم بلایی سرت بیاد اصلا پشیمون شدم که بهت گفتم،
اما حالا این من بودم که داشتم التماس میکردم.
نمیدونم چرا ولی فرداش که قرار بود شقایق بیاد دنبالم سه خروار آرایش کردم
انگار که مثلا با دختره قرار داشته باشم، یه مانتوی کوتاه و قرمز تو چشم و شلوار سفید پوشیدم،
شقایق که ریختمو دید گفت بیا تو از همین الان انگار داری میری به مصافش که اینجور تیپ زدی،
بیا بیخیالش شو بلایی سرت بیاد بابات ول کن من نیست.
ولی کلی التماسش کردم، دستشو محکم کوبوند رو فرمون و گفت عجب غلطی کردیما..
توی راه برام توضیح داد از شماره ای که تو دادی و بهنام داده بود عکسای پروفایلشو دیدم،
توی ایتا پیداش کردم، فهمیدم همکار مهساست توی یه بیمارستانن،
گفتم خب؟
عکس یه پسو خوشتیپ رو بهم نشون داد و گفت فکر میکنی این کیه؟…
ادامه دارد
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•