_ پس الان میریم بیمارستان..
سری تکون داد: اره .. حتما چیزی از اون شب ثبت دارن..
....
با هم از ماشین پیاده شدیم.. محوطه بیمارستان رو با قدم های تند رد کردم.. داوود خیلی عقب تر از من اروم میومد..
مستقیم سمت پذیرش رفتم زن سی و خورده ای سال بادیدنم ، گفتم : سلام..خسته نباشید..
جوابم رو با سلام داد.. با نشون دادن کارتم خودشو روی صندلی جمع کرد: بله بفرمایید؟
صدام رو صاف کردم: تغریبا بیست یا نوزده روز پیش حدود ساعتای دوازه شب یه مورد خودکشی میارن بیمارستان درسته؟ از همین اطراف.. اطلاعات دقیق اون دختر رو میخوام..
نگاهش رو از گرفت.. چند دقیقه ای طول کشید حالا داوود هم کنارم بود: بله درسته.. دینا سجادی.. با انبولانس اوردنش.. کسی همراهش نبود.. بیست و دو سالش بود..
گواهی فوت و علت فوت پزشک قانونی ثبته که نیاز به مجوز داره..
سری تکون دادم: اون شب همراهی نداشت؟
_ چرا.. فقط مادرش.. اونم یهو غیبش زد.. فقط یه دختر هم سن و سال خودش بود که انگار دوستش بود.. یه شماره هم توی این پرونده ثبته .
با گرفتن شماره عملا کار دیگه ای نداشتیم.. جز اینکه فرهمند پزشک قانونی مجوز رو بگیره ..
از بیمارستان که بیرون رفتیم توی ماشین نشستیم.. داوود شماره رو گرفت.. اما خاموش بود.. هوفی کشید: اینم از این.. شماره کلا خاموشه..
_ خیلی خب.. پس فقط می مونه گواهی فوت.. که فکر نکنم امروز برسیم پیگیری کنیم..
سری تکون داد: پس خسته نباشیم اره؟
_ اره.. دیگه میریم سایت.. شیف شبی ؟
شیشه رو پایین اورد: اره.. پس می خوای تو برو خونه منم برم سایت..
نوچی کردم: باید بیام سایت گزارش بنویسم..
بی حوصله سرش رو به صندلی تکیه داد: حالا می خوای مستقیم نریم سایت.. الان غروبه، سایت خیلی دلگیره..
درست میگفت.. این وقت روز سایت بدون حضور محمد و این اتفاقات اخیر فرشید جای دلگیری شده بود.. رنگ اسمون ترکیبی از نارنجی و صورتی شده بود.. نفسی کشیدم: خب می خوای کجا بریم؟
چند دقیقه سکوت کرد اما انگار چیزی به ذهنش رسید نگاهش رو از خیابون سمت من چرخوند: می خوای بریم همون پارکی که نزدیک گلزاره.. هوم چطوره؟
_ اره..! خوبه..
......
منتظر روی نیمکت نشسته بودم.. رفته بود از یه سوپر مارکت بستنی بخره.. نفس عمیقی کشیدم.. این پارک از همون پارکایی بود که چندباری با محمد اومده بودم.. خلوت بود.. سایه درختاش تغریبا دید رو گرفته بود..
به کفشام خیره بودم.. با صدای داوود سرم رو بالا گرفتم.. کنارم نشست و یکی از بستنی های توی دستش رو داد بهم: بستنی هندونه ای دوست داری؟
_ هر چی تو دوست داشته باشی منم دوست دارم..
لبخند زد.: من عاشق بستنی هندونهایم... هنوز بستنی توی دستم بود که ارومگفت: ولی من خیلی خوشحالم که تو هستی..
لبخند محوی زدم.
_اخه میدونی.. پارسال دقیقا همین روزا بود که می خواستی بری مهاباد یادته.؟ من خیلی می ترسیدم که نکنه اتفاقی بیوفته..
تلخ خندیدم: ولی دیدی کهمن بمیر نیستم.. یه سال گذشت.. اون پرونده لعنتی هم بسته نشد اخر خود محمد رفت..
لبخندش جمع تر شد و لحنش عوض شد: نه رسول اینونگو.. من این روزا واقعا ناراحتم که تو رو اینطوری میبینم..
_ چطوری؟
بستنی توی دستش رو پایین اورد: خبب..اگه همین الان بخوام حالتو بگم .. یه متنی بود میگفت: دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دل نگرانی میگذشت.. انرژی که روزگای صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد ... حالا داشت صرف دوام اوردنش میشد...
لحظه ای نگاهم قفل داوود شد: چه قشنگ بود..
فضا رو عوض کرد چشمکی زد: قبول کن استعداد اینو دارم شاعر شم.. .
حق به جانب گفتم: بر منکرش لعنت..
خندید.. فاصله بینمون رو کمتر کردم.. حالا شونه هامون نزدیک هم بود: به هر حال مطمئن باش تا وقتی باشی حالمخوبه.. نگران من نباش..
جز لبخند معصومی، چیزی نگفت.. بستنی با لبممماس شد.. خنکییش حالمو بهتر میکرد..خیلی بهتر..
•••••••••••••••••••••••
پ ن : دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دلنگرانی میگذشت.
انرژی که روزگاری صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد
حالا داشت صرف دوام آوردنش میشد.
آوارگان اثر "ویت تان نوئن"
همهی آدما به یه رفیق مثل داوود که براش بستنی هندونه ای بخره نیاز داره..قبول دارین؟!
منتظر نظرات قشنگ شما🎀