677.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✒️📜 ✍️
خیال من شده اویی که بیخیال من است:))
✎📃↷
#شعر
┏━🖋️📜🖋️━━━━━━
https://eitaa.com/affssa25
┗━━━━━━━━🖋️📜🖋️━┛
✒️📜 ✍️
غافل از اینکه زندگی
همان لحظاتی بود که میخواستیم بگذرد:)
✎📃↷
#تیکهکتاب
┏━🖋️📜🖋️━━━━━━
https://eitaa.com/affssa25
┗━━━━━━━━🖋️📜🖋️━┛
✒️📜 ✍️
همچو شاهی که شبی کشورش آشوب شده
شیوهی شورش چشمان تو شیدایم کرد
✎📃↷
#شعر
┏━🖋️📜🖋️━━━━━━
https://eitaa.com/affssa25
┗━━━━━━━━🖋️📜🖋️━┛
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✒️📜 ✍️
دل مبند ای دوست بر دارایی این خاکِ سرد،
هر چه ماند از ما، فقط یک نامِ بیبرگشت و درد.
✎📃↷
#حرفحساب
#شعر
┏━🖋️📜🖋️━━━━━━
https://eitaa.com/affssa25
┗━━━━━━━━🖋️📜🖋️━┛
یک سینی چایی دستش بود. امد کنار من و سینی را گرفت جلویم. اولش فکر کردم عمهخانوم دارد به من چایی تعارف می کند اما وقتی گفت《سینی رو بیا بزار رو تخت》فهمیدم که برای کنار امدن با عمهخانوم و فهمیدن رفتارش یک تابستان کم است.
سینی را با لبخندی نمایشی از دستش گرفتم و قدم به قدم با او رفتم.از پله های ایوان پایین امدیم . از کنار شمعدانی ها و رز های داخل باغچه گذشتم و به تخت چوبی کنار حیاط رسیدم و من سینی چایی را همان جا گذاشتم. و حالا دیدم که داخل حوض عمهخانوم یه هندوانه شناور است. عمهخانوم کی وقت کرد هندوانه را بندازد در اب؟ به حافظه ام شک دارم اما به احتمال زیاد وقتی با مامان و بابا وارد خانه شدیم هیچ هندوانه ای نبود.
عمهخانوم روی لبه تخت نشست و من هم دمپایی ام را که برای امدن داخل حیاط پوشیده بودم کندم و رفتم به دو متکایی که گوشه تخت گذاشته شده بود تکیه دادم. چند دقیقه ای طول کشید تا بتوانم راحتترین حالت ممکن را پیدا کنم اما حالا اینجا نشسته ام . در کنار عمهخانوم. روی تخت . چهار زانو . به یکی از پشتی ها تکیه دادم و ان یکی را در بغلم کشیدم .تقریبا بر خلاف میلم و اینجا باعث میشد یک ارامش عجیب داشته باشم، نمی دانم چرا؟
دوباره نگاهی به اطراف انداختم اما این بار دنبال جواب بودم. دنبال چیزی که باعث شده بود جنگ های درونم فروکش کند و به راحتی پشتی را در بغلم بگیرم.
شاید به خاطر سبزی درخت و درختچه ها بود؟
شاید به خاطر رنگ های تند و آتشین شمعدانی و رز بود؟
#افسا
اَفسا
یک سینی چایی دستش بود. امد کنار من و سینی را گرفت جلویم. اولش فکر کردم عمهخانوم دارد به من چایی تعا
قبلا هم خانه عمه بودم.وقتی بچه بودم. عمه را به خوبی یادم نمیاد اما خانه را چرا. خاطرههایی مبهم برای زنده شدند. یاس . یادم میاد قبلا اینجا پر بود از گل یاس و غرق در عطر آن ولی حالا هرچقدر با چشمانم حیاط را زیرورو می کنم چیزی نمی یابم. اصلا یاس در تابستان گل داشت؟ ولی فعلا ذهنم را بر روی سوال اولم متمرکز می کنم.
شاید به خاطر نبود رنگ بنفش ملایم یاس ها بود؟
شاید به خاطر رنگ آبی حوض بود؟(حوض چیزی فراتر از آبی بود . انگار این رنگ عمق داشت . میشود گفت آبی آبی بود.)
شاید به خاطر رنگ قهوه ای ستون ها و در و پنچره ها بود؟
بیشتر دقت کردم و چیزی به چشمم امد. شاید به خاطر نقوش ستون بود؟
گل و پرنده و نقش های مختلف که من بین آنها نام یکیشان یادم امد. گل عباسی . نقشی که در جای جای کاشیکاری صفوی می دیدی .عجیب بود این را از کجا می دانستم؟ مستند،فیلم ، تاریخ یا تحقیق؟
دیگر خسته شده بودم . چند بار همه جا را دیدم ؟چند بار دنبال جوابم داخل تک تک اجزای حیاط بودم ؟اما حتی به جواب نزدیک هم نشده بودم.
و حالا توجهم به عمهخانوم معطوف شد.
هنوز جوان بود البته اگر خط لبخند و چین و چروک های روی پیشانی و کنار چشمش را حساب نمی کردی . نسبت به سنش خوب مانده بود . چند سالش بود؟ نمی دانم ولی از بچگی هم همینگونه بود. عصا دستش می گرفت اما فقط برای احتیاط و هنوز آنقدر احساسات به چهره اش راه می داد که انگار نه انگار سالمند است . ارامش خاصی در چهره اش بود اما قلبم نمی خواست باور کند او دلیل این آرامش است. بود؟
《نگفتی چند سالته؟》
صدایش مرا از درون سوالی که در ان غرق شده بودم بیرون کشید. اصلا یادم رفته از من سوالی پرسیده بود.
با لبخند بزرگی جواب دادم《چند میخوره؟》می توانستم راحت جوابش را بدهم اما خواستم حداقل کمی با عمهخانوم تعامل کنم چون قرار بود تابستان را کنار هم بگذرانیم ولی ای کاش همچین فکری به سرم نمی زد چون از جوابش دقیقا مثل وقتی که فهمیدم می خواهم به خانهاش بیایم شوکه شدم.
با لحنی که برایم ناآشنا بود گفت 《الان اگه قدیم بود با چیزی که بهت می خوره باید یه بچه دور و برت بپر بپر کنه اما با شناختی که ازت دارم فکر نکنم بتونی یه زندگی را جمع و جور کنی.》
نمی دانم عصبانی بودم یا ناراحت ولی قطعا متعجب بودم. دهنم می خواست اختیار را به دست بگیرد و از من دفاع کنم اما مغزم همهاش هشدار مادرم را درون سرم پخش میکرد.
《نشنوم بی حرمتی کردیا》
دو راهی سختی بود. سعی کردم فقط جواب سوال اولش را بدهم و سعی نکنم به حرفی که زد فکر کنم . کلمات انگار سنگ هایی بودند و با سختی بیرون ریختم:《هفده سالمه》
فکر کنم از عصبانی کردنم خوشحال بود چون خندید و گفت:《پس باید دو تا بچه دور و برت بپر بپر کنن》
نمی دانستم چه بگویم پس یکی از چایی ها را از سینی برداشتم تا بخورم ولی سرد شده بود.
شاید بهتر بود صحنه را ترک کنم و بروم. چایی را برداشتم و دمپایی را پا کردم و تا یک قدم برداشتم با صدایی پر از تکبر گفت《چایی منم یخ شده دختر جون》
برگشتم و سعی کردم صورتم خالی از احساس تنفر باشد سینی چایی و گوشی ام را که روی تخت رها کرده بودم برداشتم و به سمت اشپزخانه رفتم.
در بین راه خودم را ملامت می کردم که چرا قول دادم؟و سعی کردم به این فکر نکنم که مادرم ناجوانمردی کرده بود و عمهخانوم هم داشت رفتار او را ادامه می داد.
نمی دانم چطور چایی ها را عوض کردم و می خواستم برگردم و احمقانه ترین تصمیم عمرم را گرفتم. گوشی را گذاشتم داخل سینی کنار چایی ها.
روی ایوان ایستاده بودم و مطمئن بودم جواب سوالم را گرفتم . عمهخانوم هرچیزی بود به جز ارامش. او کسی نبود که ارامش این خانه را تأمین کند. نفس عمیقی کشیدم و از روی پله های ایوان پایین امدم. سعی کردم هم تند بروم هم از کنار حوض رد شوم.
نفهمیدم کی پایم به من خیانت کرد. نفهمیدم کی خودم برای پای خودم مانع شدم. نفهمیدم چطور افتادم زمین و همینطور چطور سینی از دستم پرت شد داخل حوض.
ولی دقیقا فهمیدم چرا به پهنای صورت گریه می کنم . فهمیدم که چرا یکدفعه درون حوض پرید. چرا نفسم بالا نمی امد.
گوشی ام داخل ان سینی بود.
#افسا