eitaa logo
افجد نگین ایران کوه
953 دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
3هزار ویدیو
28 فایل
@Mmansori56 ادمین کانال💠 #اولین کانال رسمی #اجتماعی، #فرهنگی، #اطلاع رسانی، #خبری و #تبلیغی #محله افجد
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️🍃❤️ ﻫﻤﻪ‌ی ﺭﺍﺑﻄﻪ‌ﻫﺎ ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍصلی ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ‼️ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺸﻮﯾﺪ کسی ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺘﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻨﺪ، 👈 به خصوص ﻭقتی ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻫﺴﺘﯿﺪ...! https://eitaa.com/afjed16
♦️شکلات‌ تولید ایران در پوشش سیگار؛ خطر اعتیاد در کمین کودکان! در روزهای اخیر،عرضه‌ شکلات‌هایی با بسته‌بندی شبیه به سیگار در ایران بحث‌برانگیز شده است. این محصولات، که به‌طور خاص برای کودکان و نوجوانان قابل‌دسترس هستند، می‌توانند تاثیرات روانی و رفتاری مهمی داشته باشند. روان‌شناسان معتقدند که طراحی و بسته‌بندی محصولات تأثیر زیادی بر ذهنیت افراد، به‌ویژه کودکان، دارد. تبلیغات تجاری در طول تاریخ بارها نشان داده‌اند که چگونه می‌توان از طریق تغییر ظاهر و بازتعریف مفاهیم، یک محصول را از کالایی نامطلوب به چیزی پذیرفتنی و حتی جذاب تبدیل کرد. تحقیق منتشر شده در British Medical Journal نشان داد که کودکانی که در کودکی آدامس یا شکلات به شکل سیگار مصرف کرده‌اند، ۲.۲ برابر بیشتر از دیگران احتمال دارد در نوجوانی به استعمال دخانیات روی آورند. https://eitaa.com/afjed16
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴پرواز پهپادها از زیر آب؛ سلاحی هیبریدی برای اهدافی راهبردی ♦️رونمایی از اولین پهپاد زیردریایی پرتاب ساخت صنایع دفاعی کشورمان می‌تواند نشان دهده بکایگری تسلیحات ترکیبی با اثرگذاری راهبردی در میدان نبرد است. https://eitaa.com/afjed16
📝یک توصیه به تمام افراد سالم 📍به تمام افراد سالم توصیه کنید وعده‌های صبحانه از مرباها (به، سیب، بالنگ، هویج، شقاقل، گل سرخ)، تخم‌مرغ عسلی و نخودآب استفاده کنند. 📍این‌ها تقویت کننده‌ی قوه‌ی مدبره‌ی بدن یا همان سیستم ایمنی بدن هستند. https://eitaa.com/afjed16
🧠مولدات نسیان (فراموشی، آلزایمر) 🧅پیاز: زیاده‌روی در مصرف پیاز مورث نسیان است. امروزه مصرف بیش از حد در رژیم غذایی روزانه یکی از عوامل ایجاد آلزایمر است. 🍏سیب ترش خصوصا ناشتا 🥬کاهو 🌿سبزی گشنیز که قوی‌ترین چیزها در نسیان است. 🔹مداومت بر خوردن مغز گوسفند 🔹مشروبات الکلی https://eitaa.com/afjed16
🔴مزاج گرم و تر و استعداد بیماری‌ها 🔺افرادی که مزاج گرم و تر یا غلبه خلط دم دارند، در صورت عدم رعایت تدابیر مربوطه، استعداد بیشتری برای ابتلاء به بیماری‌های زیر را دارند: 🔺سردرد 🔺پرخوابی 🔺ظهور خون در ادرار (هماتوری) 🔺خستگی 🔺ضعف جنسی 🔺چاقی https://eitaa.com/afjed16
8.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎯 یک کلیپ نقطه‌زن 🔴 ایران در زمان شاه جایگاه بالایی در جهان داشت! ♦️اما بشنویم پاسخ‌هایی از: اردشیر زاهدی/ وزیر امور خارجه شاه علی امینی / نخست وزیر شاه شاپور بختیار/ نخست‌وزیر شاه علینقی عالیخانی / وزیر اقتصاد شاه احسان نراقی / مشاور فرح پهلوی
🌹:روایت دلدادگی قسمت ۱۳۴🎬: روزها بود که سهراب معتکف مسجد سهله شده بود ، حالا خوب می دانست آن دلدار دلارای فرشته صفت ،کسی جز مهدی زهرا سلام الله علیها ،جز صاحب و پدر شیعیان نبوده است. سهراب مجنون تر از همیشه ، در حالت خود غرق بود و مدام با آقایش گفتگو می کرد : امام زمانم، به امید پیدا کردن ردی از پدر و مادر و اصل و نسبم ، پشت به دیاری که در آن قد کشیده بودم کردم. می خواستم قرانی را که از آنِ من بود بیابم، دست به دامان امام رضا علیه السلام زدم ، قرآن را یافتم اما نشناختم ، ملتفت نشدم ، آخر در دام عشق پری روی دیگری افتادم. به عشق رسیدن به آن پری رو ، از اعمال زشت و دزدیهایی که کرده بودم توبه نمودم و به دنبال کاری آبرومند ، بودم. دست تقدیر مرا به سوی گنجینه ای گرانبها کشاند. از همان نگاه اول ،فکر تصاحب گنجینه در ذهنم افتاد ، هر چه کردم به آن پشت پا بزنم ،نتوانستم . آخر برای رسیدن به آن دخترک پری رو ، این گنج را لازم داشتم. سپس مرا به بیابانی سوزان کشاندین تا واقعیت های پنهان این دنیا را نشانم دهید ، آری من در بیابان تو را دیدم و با دیدنت ،دل و دینم از دست رفت... حال نه آن قرآن و نه اصالتم را می خواهم، نه آن دخترک زیبا و نه آن گنجینه گرانبها را ، من الان فقط و فقط تو را طلب دارم...من از جان و دل تو را می خواهم... کجایی آقای من؟! تو‌خود وعدهٔ دیدار در این مکان را دادی...الان چندین روز و هفته است ، لحظات را میشمارم تا یک لحظه روی مبارکتان را ببینم.... کجایی مولای من ؟! بزرگان که خلف وعده نمی کنند....مرا به خود خواندید...اینک آمده ام...اجابتم کنید ای یاری رسانِ یاریی جویان ، کجایی ای پناه بی پناهان...کجایی ای کمک دهندهٔ در راه ماندگان؟ کجایی ای مولای من ،ای مولای عالم...ای مهدی صاحب الزمان ؟! سهراب می گفت و اشک می ریخت و همراهش جمع داخل مسجد که بیشتر از همیشه بودند هم گریه می کردند... امشب شب چهارشنبه بود ...جمعیتی زیاد به مسجد آمده بود آخر به گوش همه رسیده بود ، بیش از یک ماه است ،انسانی خیّر کل معتکفین این مسجد را غذا می دهد... و سهراب نمی دانست این سفرهٔ گسترده به خاطر وجود اوست و از جانب حاکم کوفه به طور ناشناس است... 🌹💠🌹💠🌹💠🌹💠 روایت دلدادگی قسمت۱۳۵🎬: نماز مغرب و عشا هم خواندند، دعای توسل هم خواندند...قرآن هم خواندند... نزدیک نیمه های شب بود. سهراب بس که گریه کرده بود ، چشمانش متورم شده بود و کم کم پلک هایش سنگین شد و به رسم هر شب ، قبل از خوابیدن می خواست سلامی به معشوق قلبش بدهد. از جای برخواست همانطور که در نور فانوس کم سو به روبه رو خیره شده بود ، دست راستش را بر سرش نهاد و‌گفت :«السلام علیک یا صاحب الزمان، السلام علیک یا خلیفه الرحمن‌..» ناگهان فضای نیمه تاریک روبه رویش به روشنی روز شد و بوی عطری خوش و آشنا در فضا پیچید... مرد جوان نزدیک سهراب شد و همانطور که دست روی شانه اش می گذاشت فرمود: وعلیکم السلام...الوعده وفا...خوش آمدی...فردا در حرم امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، منتظرت هستم... سهراب که گمان می کرد خواب می بیند ، دست به چشمانش کشید، باورش نمی شد ...خودش بود...این همان فرشتهٔ نجاتش بود ، با همان ابروهای بهم پیوسته و آن خال هاشمی‌... سهراب از خوشحالی زبانش بند آمده بود ، می خواست به همگان بگوید که چه کسی اینجاست ، اما انگار قوه ناطقه اش گنگ شده بود.... نمی توانست... خواست با دست و اشاره به اطرافیان بفهماند..رویش را به سمت دیگران کرد و چون رویش را برگرداند ....مولا....نبود...دوباره رفته بود 🌹💠🌹💠🌹💠🌹💠 روایت دلدادگی قسمت۱۳۶🎬: سحرگاه سیزدهم رجب بود... سهراب مجنون تر از همیشه ،به وعده ای که آن روح عالم هستی...آن یوسف کنعانی...آن یار پنهانی....آن عطر نفس رحمانی به او داده بود ، با هیجانی که سراسر وجودش را گرفته بود ، از مسجد بیرون آمد... دیشب همگان ، تمام جمعی که در مسجد حضور داشتند ،متوجه شدند که این جوان بار دیگر به دیدار یار رسیده و روی دلدار را دیده و عطر وجودش را به جان کشیده... سهراب نگاهی به ستارگان آسمان کرد و ریه هایش را از هوای مسجدی که به خانهٔ مولایش معروف شده بود ، پر کرد و کمی آن سوتر به طرف رخش به راه افتاد. رخش....این رفیق راه و تنها دارایی سهراب ،با دیدن صاحبش ،شیهه ای بلند سر داد...گویا او هم منتظر آمدن سهراب بود. سهراب افسار اسب را از چوبی که به آخور وصل بود ، باز کرد. دستی به یال رخش کشید و درحالیکه بوسه ای از آن می گرفت گفت : رخش عزیزم ، نیت کرده ام تو را هم در راه محبوب دلم بدهم...مرا ببخش و بر من خرده نگیر...
رخش شیههٔ آرامی کشید، گویی می خواست بگوید...من هم هنوز خواهانم تا رفیق راهت باشم...اما همان کنم که تو خواهی... تمام حرکات سهراب ، رنگ و بویی دیگر به خود گرفته بود ، گویی او به راستی عاشق شده بود و چه زیبا بود این حس شیرینی که بر جانش سایه افکنده بود. می خواست بر رخش بنشیند که ناگاه صدایی از دل تاریکی کنارش او را به خود آورد : سلام برادر، این موقع سحر به کجا می روی؟ سهراب سرش را به طرف او برگردانید و گفت : می خواهم به نجف بروم ، به سمت حرم مولایم علی علیه السلام... مرد جلوتر آمد ، حالا چهره اش کمی واضح شده بود و سهراب آنقدر مجنون بود که متوجه نشد ، او را قبلا دیده است. مرد لبخندی زد و در حالیکه افسار اسب خودش را نشان می داد گفت : من هم راهی نجف هستم ، روز تولد مولای عرشیان و فرشیان است ، نیت کرده ام امروز را در جوار حرم امیر مؤمنان بگذرانم. سهراب که در این شهر غریب بود و راه را درست نمی دانست ، با خوشحالی گفت: انگار خدا تو را برای من رسانده تا هم همسفرم شوی و هم راه بلدم... مرد که گویی خوب می دانست سهراب غریبه است در عراق عرب، لبخندش پررنگ تر شد و گفت: پس تعلل نکن ، بشتاب تا صبح نزده در حرم مولا باشیم و با یک جست و «یاعلی» گویان سوار مرکبش شد. سهراب هم ذکر زیبای «یاعلی» بر لب نهاد و سوار شد. این دو سوار مانند باد می تاختند و همزمان با طلوع آفتاب به نجف اشرف رسیدند. سهراب که حالا در روشنایی روز همسفرش را بهتر می دید ،رو به او گفت : ببینم برادر،می دانی بازار نجف از کدام طرف است؟ ان مرد با تعجب گفت : مگر به حرم نمی آیی ، تو را چه به بازار؟ سهراب لبخند ملیحی زد و گفت : به یمن دیدار یارم و برای این میلاد فرخنده ، می خواهم تنها دارایی ام را بفروشم و در راه خدا انفاق کنم...باشد با این کارم ، محبوب دلم نظری دیگر بر این بنده سراپا تقصیر نماید... ادامه دارد... 📝 به قلم :ط_حسینی 🌹💠🌹💠🌹💠🌹💠 https://eitaa.com/afjed16