در واقع اینجا جایی هست برای که من متن هایی که نوشتم رو بذارم و اینکه این متن ها خیلی مشکلات دارن
ولی میخواستم فقط یه جایی باشه که این ها رو بذارم
در تاریکی چیزهایی را میتوانیم ببینیم که در روشنایی قادر به دیدنشان نیستیم.
وضعیتم آنقدر داغون است دلبندم که دیگر حتی از تاریکی هم نمیترسم ، نه تنها نمیترسم بلکه انگار با تاریکی خیلی هم خوب کنار می آیم انگار در تاریکی راحت تر میتوانم غرق در افکاراتم شوم.
دلبندم حالا میبینم با این چشمان گریان چقدر سخت است کلمات را بنویسم !
ای اشک ها خواهش میکنم نریزید دارید آبروی من را میبرید
حیقیتا میخواستم بگویم مدت ها از آخرین حرف هایمان به هم میگذرد اما ما حتی از هم خداحافظی هم نکردیم !
تو فقط کم کم از من دور شدی و بعد من فکر کردم که دیگر مرا نمیخواهی ، البته همینطور بود ولی خب مگر چه میشد که خداحافظی میکردی ؟!
تو مرا بسیار راحت رها کردی ، اما من حتی نمیدانم که واقعا مرا رها کردی یا من اشتباه میکنم! ؛ میبینی مشکل همین است تو نه دیگر به من سلام میکنی و نه خداحافظی خب من بایستی از کجا بفهمم که تو هنوز مرا دوست داری ؟! ، نگو که فکر میکنی من تو را رها کرده ام ؟! .
چطور شد که همه چیز اینطور شد؟!
دلبندم آنقدر دلتنگ روی تو ام که دیگر هیچ میلی به این جهان و آدم هایش که برای زندگی کردن دست به هر کاری میزنند ندارم .
خواهش میکنم بیا و همین امشب روحم را بغل کن و آن را از تنم جدا کن که من دیگر این دنیا را بی تو نمیخواهم .
تو حتی اگر خنجرت را هم بر قلبم زنی من باز تورا دوست خواهم داشت