فاکینگ دو هفتس که داشتیم برنامه ریزی میکردیم که مراسم ولادت حضرت زینبو بگیریم. رسما پدرمون در اومد. ازین خرید به اون خرید. از این فضاسازی از صبح تا شب بمون مسجد و همهی کارارو بکن و گسسس واتتتت ؟؟؟
امروز صبح بلند شدیم اومدیم مسجد که ادامهی کارارو انجام بدیم تا شروع مراسم و ؟؟ یه ساعت قبل مراسم زنگ زدن که نمیدونستیم و مراسم ختم داریم و هماهنگ نکرده بودن و باید کنسل کنیم.
تازه این ته ماجرا نیست. شیرینی رو خریدیم اومدیم دم مسجد، نسترن گفت تف تو این شیرینی، من گفتم نگو شیرینی حضرت زینبه که ؟؟ همونجا یه پرنده تصمیم گرفت تف کنه رو جعبه شیرینیمون💗
کلشو مسخره بازی درآوردیم.
به عنوان تستر رفتم بالا که روم سرم بزنه و ازونجایی که خیلی بد رگم، سوراخ سوراخ شدمممم ولی نتونست رگمو پیدا کنه✨✨