؛
رَفتن و غروب کردن برای طُلوع
افتادن و شکستن برای جوانه شدن، سبز شدن و قد کشیدن
سقوط و سکوت برایِ در آغوش کشیدن و دو دَستی قاپیدنِ خود
مُردن و فراموشی برای تولدی نو، تولدی مبارک و سِپید
تنهایی و خَلوت برای رسیدن به چشمهایِ خود
رقیه برومند
/ اگر دلم رَفتن خواست، با آسمان به یادم بیفتید.
@afson_lail 🕊
؛
پلک بر هم گذاشت و ثاٰنیهای بعد در اعماقِ دریا شناور ایستاده بود.
با امواجِ آب بیاختیار به هر طرف کشیده میشد. آرام بود. موهایش در دل آب میلغزید. چشمهایش هنوز بسته و بیغم بود. کیلومترها زیر آب بودن چیزی برای غم باقی نمیگذارد. آنجا هیچ چیز اهمیت ندارد. فقط چشمهایش را میبندد و شناور میماند. ماهی میشود و به راحتی از دست آدمها میلغزد برای نجاٰت. برایِ فرار.
سبکی آبی که تنش را گرفته، راٰه را بر همهی افکار احمقانه میبندد.
«رقیه برومند»
*/کاش ماٰهی بودم. موقع خستگی خودمو به ساحل میرسوندم و اندازهی یک نبودنِ بزرگ خستگی دَر میکردم.
@afson_lail 🌊
؛
خانهام را همسایهی دریا کرده بودم
چرا که من میبایست چیزی عظیم و پهناور، همانند طوفانی که در سر داشتم را مقابلِ چشمهایم ببینم.
«رقیه برومند»
@afson_lail 🌬
؛
به گماٰنم سالها بعد از آن که در دل زمین خفته و مشتی خاٰک شدهام،
صدها بهار و اردیبهشت آمده و رَفته باشد، گِلی شدهام میان انگشتان نازک دخترکی سفاٰلگر!
که از من فنجاٰنی کمر باریک و پر نقش ساٰخته و عصرها درونم چای مینوشد.
اما اگر من، من بشود، اگر من را بتوانم آباد کنم، اگر جاٰن بگیرم و شوم آنکه باید؛ هر زماٰن که گرمای چایش درون فنجان بنشیند، خانهاش را عطر امید و بهارناٰرنج پر میکند و برای شیرین کردن چایش نیازی به قند و نباٰت نخواهد داشت.
به همراه چاٰی، دختری را مینوشد که طعم ظرافت و قدرت میدهد.
از جانم جاٰن میگیرد و خستگی در میکند...
رقیه برومند
@afson_lail ☁️