eitaa logo
اَفسون لَیل
133 دنبال‌کننده
61 عکس
9 ویدیو
0 فایل
• اَفسونگری که کتاب می‌خوانْد و نویسَنده بود. ☁ • تلگراٰم: a_f_s_o_n_l_a_i_l • آیدی بهخواٰن: Roghayebromand • اینستاگِرام: Roghaye.bromand - تنها با اسم نویسنده منتشر کنید و یا فوروارد بفرمایید.
مشاهده در ایتا
دانلود
اَفسون لَیل
مِهربون خدا، تو که بهتر اَز هر کسی می‌دونی چقدر ظرفیتِ شیشه‌ی دلِ من پُره. که خورد و خوراٰکم شده خون
از نیم ساٰعت پیش که شُروع کردم به نوشتنش، انقدر اَشک ریختم که از نَفَس افتادم و تبدیل شدم به یه تیکه سَردرد. الان متن رو ارساٰل کردم اما نیم ساٰعت پیش تایپ شده بود.
هدایت شده از لیلی سلطانی
توی تلویزیون رفتگرِ ناشنوا با ایما و اشاره، با بلند کردن مشت‌هایش فریاد می‌زند. و با چشم‌های آب افتاده قصه‌یِ ویرانی را روایت می‌کرد. به مردی که کنارش ایستاده و زبان اشاره‌اش را ترجمه می‌کند توجه نمی‌کنم. به چشم‌های خسته‌ی پیرمرد خیره می‌مانم، به صداهای نامفهومی که با جوش و خروش و بغض از ته گلویش بیرون می‌ریزد. و من بدون آن‌که زبان اشاره بدانم، می‌فهمم چه می‌گوید! انگار فریاد می‌زند: چرا؟ به کدام گناه؟ جز دوست داشتنِ وطن؟ جز استقامت و استقلال؟ صورتش در چشم‌هایم می‌لرزد و گلویم سخت می‌شود. از غمِ شهری که تکه‌تکه‌اش کرده‌اند و در قاب جدید همان رفتگر با جاروی بلند و دست‌های پینه‌ بسته‌اش، دارد جمعش می‌کند. تکه‌های بغض‌ فروخورده‌‌یمان، ذره‌های امیدمان، آجر به آجر خانه‌یمان، خاطره‌هایمان، آه خاطره‌هایمان... خاکِ وطن‌مان را جارو می‌کند و می‌خواهم ببارم که لبخند می‌زند. لبخندی که قلبم را گرم می‌کند و بغضم را تسلی می‌دهد. دنیا، می‌بینی ما چه مردمانی هستیم؟ ما که در ویرانی،‌ بند بندِ امید را به هم گره می‌زنیم. ما که بی‌صدا هم حماسه می‌خوانیم. لیلی سلطانی @leilysoltani 🕊
جهاٰن هستی لطفاً فردا صبح پودر شو، دیگه نمی‌تونم بیشتَر از این گریه کنم برایِ همه چیز.
بنده نیاٰز شدید دارم به یک دلِ سنگ و بی‌رحم و مَغزی بی‌خیاٰل برایِ بقاٰ. اینکه به حدی رسیدم که برایِ همه چیز دارم خون گریه می‌کنم، داره منو از پاٰ درمیاره.
من سوختم. و از مَن مشتی خاٰکسترِ سرخ ماند. به رنگِ خونِ دلی که هر وعده می‌خوردم. «رقیه برومند»
بیا دست‌هایِ کوچکت را ببوسم. بیا با هَم سقفِ اتاقت را نگه داریم تا نریزد رویِ جانت. بیا تو زنده بماٰن، من به جایت زیرِ آوار دراز می‌کشم جانم... تو معنیِ جنگ را نفهمیده رفتی... به تو گفته بودند که بمب‌هایشان با تو که کاٰری ندارند... چشم‌هاٰیت را به رویِ کسانی که با شنیدن ریخته شدن بمب‌‌ها به رویِ سرت رقصیدند، ببند عزیزِ زخمی‌ام. من را ببین، که برایت اَشک می‌ریزم و خاطرت را به جاٰن می‌فشارم. «رقیه برومند» @afson_lail 🕊🖤
شما اشتباه نکردید؛ "خیاٰنت" کردید! در حق وطن و هم‌وطن. بهای خیانت شما شد شهادت آدم‌های بی‌گناه، کودکان معصومی که معنی جنگ را ندانسته شهید شدند، زدن دانشگاه‌ها، ترور مهندسان برق، زدن زیر‌ساخت‌های نفتی، برقی و فولاد! بهای خیانت شما شد، داغ‌های بر دل نشسته‌‌ای که روسیاهی‌اش برایتان در تاریخ به یادگار خواهد ماند.
شماٰ می‌دانستید حدود 200 بچه در ایراٰن و در مدرسه‌ای توسط عمویتان تراٰمپ و نتانیاهو کشته شدند، اما همان موقع بر جناٰزه‌ی پودر شده‌ی آن کودکان رقصیدید. کمی بعد توجیه آوردید که مدرسه نظاٰمی بوده، لابد سرداٰران سپاه و موشک‌هایشان را در کوله پشتیِ بچه‌ها قایم کردند که عمویِ عزیزمان آنجا را زده! با خودتان فکر نکردید چرا نگذاشت زمانی مدرسه را بزند که تعطیل است؟ با خودتان نگفتید آمریکا در 250 سالی که ساخته شده، که دست بر قضا در تمامِ عمرش یک سال هم نبوده که کشوری را بمب باران نکند، قرار است هزاٰران میلیارد دلار خرج کند و ضرر اقتصاٰدی بزرگی به خودش بزند تا ما را نجاٰت بدهد؟
اَفسون لَیل
شماٰ می‌دانستید حدود 200 بچه در ایراٰن و در مدرسه‌ای توسط عمویتان تراٰمپ و نتانیاهو کشته شدند، اما ه
کاش تلویزیون‌ و تلفن‌ همراٰهتان را بر سنگ بکوبید و کتاب‌هایِ تاریخ را به دست بگیرید. تا آن موقع بفهمید که ایران پیش از این بارها به دستِ اجنبی‌ها افتاده و بخوانید که چطور آباد و آزادمان کردند. نخواندید و ذره‌ای مغزتان را در برابر خبرهایی که به خوردتان می‌دادند به کار نینداختید و حالا کودکانِ هشت، نه ساله و حتی کمتر از این‌ها، باید تاوان حماقت و وطن فروشیِ شماها را بدهند.
و حتی آنقدر غیرت و شرف ندارید که قبول کنید اشتباٰه کردید! که قرار نبود کسی شما را نجات بدهد... که شاهزاده‌تان اندازه‌ی سرِ سوزنی جانتان برایش اهمیت نداشت. که بر می‌گردد به همین شماها می‌گوید تروریست و بمب‌اَفکن و افراطی! که حتی اَدای ناراحتیِ را برای کودکان میناٰب در نیاورد.
اَفسون لَیل
و حتی آنقدر غیرت و شرف ندارید که قبول کنید اشتباٰه کردید! که قرار نبود کسی شما را نجات بدهد... که ش
آیا رضا پهلوی، در دی ماٰه حاضر بود وسط خیابان بایستد کنار دسته گل‌های مردم؟ نه نبود. چند روز پیش صحبت‌هایی از او شنیدم که می‌گفت حاضر نیست برایِ این انقلاب، آزادیِ خودش در کشوری که در آن زندگی می‌کند را از دست بدهد، چه برسد به جانش! ولی همین بی‌شرف حاضر شد جانِ هزاران جوان کشورم را برای به تاج و تخت رسیدن خودش فدا کند. جوان‌های کشورم را شیر کرد تا با تفنگ بروند وسط خیابان و با خودش نگفت حتی اگر در آزادترین کشور دنیا هم با تفنگ بروی جلویِ پلیس، کشته می‌شوی؟ چرا می‌دانست! اما خون می‌خواست برایِ سواری دادن به رویش! خون می‌خواست برای رسیدن به قدرت. اگر این نامرد بلند می‌شد می‌آمد ایران، و حاضر بود برای آزادی‌ای که از آن دم می‌زند جانش را بدهد و چشم‌هایش را به رویِ رویای پادشاهی ببندد، من اولین نفر کنارش می‌ایستادم! اما بی‌وجودتر از این صحبت‌هاست...
تعصب بر عقاید، پدرِ ما را در آورده! حاضر نیستیم کمی خودمان را از عقاید ذهنی‌مان جدا کنیم و بعد به قضیه نگاه کنیم. وقتی کسی را ناجی خودمان می‌دانیم و شب تا صبح اورا می‌پرستیم و کم کم می‌بینیم اشتباه فکر می‌کردیم، حاضر نیستیم به رویِ خودمان بیاوریم و دائم بر اشتباهمان ماله می‌کشیم! وقتی کسی نظری متفاوت با نظر ما دارد و به ما انتقاد می‌کند حتی یک ثانیه هم بی‌طرف به او گوش نمی‌کنیم و به خودمان جایِ خطا نمی‌دهیم... اصلا طاقت این را نداریم که بپذیریم که ما خطایی کردیم...