با تمام وجودم، تمام وجودم، آدمهایی که تو اوج درد بازم چشم هاشونو روی دلخوشیها نمیبندن رو تحسین میکنم و همیشه سعی میکنم یه روزی بتونم اینجوری باشم.
من راجب تو کاملا به دو تیکه تبدیل میشم. یه تیکه از من عاشق بودنته، عاشق اینکه هستی، و فکر میکنه خوشبختترین آدم جهانه که اینجوری کنارشی. باید همهی آهنگهای قشنگ رو برات بفرسته، و تاابد قدردانِ وجودت و روزهایی که باعث شدی زنده بمونه باشه. و نصفِ دیگهم حالش ازت بههم میخوره. از تمام حس حقارتهایی که بهش دادی، میخواد ازت دور دور دور شه تا دیگه هیچوقت یه بار انقدر سنگین روی دوشش نباشی.
تو عجیبی یا من ؟
من واقعاً میخوام راجبش باهاشون حرف بزنم و درستش کنم، اما مطمئنم وقتی شروع کنم به حرف زدن راجبش گریهم میگیره درحالیکه اون بحث نیازی به احساسات نداره.
کتاب درسی رو باز کردم ، یادداشتشو دیدم ، سرمو گذاشتم رو میز بلند بلند گریه کردم ، کتاب و بستم ، خورشید رو بستم روی مچم و چپیدم زیر پتو ، اَه به من .