eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱🌾🌳 گزنه یکی از پر خاصیت ترین گیاه هایی هست که به صورت خودرو رشد میکنه و کلی خواص داره 😁 دمنوش گزنه برای کاهش قند خون و همچنین کم شدن اشتها و لاغری خیلی مفیداست. @Aghmiun
🔘با سلام و عرض تسلیت اطلاع یافتیم همسر محترمه حاج محمود دلاوری به رحمت خدا رفتند ضمن عرض تسلیت به خانواده های داغدار به محض اطلاع از برنامه های تشییع تدفین ومراسمهای ختم اطلاع رسانی خواهد شد. (نبش کوچه72) صحیح میباشد. @Aghmiun
69.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی یک هدیه از طرف خداست. با هدیه ای که خدا بهت داده خوب تا کن. ‎‌‌ برداشت برنج و آسیاب کردن در آسیای دور ‎‌@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سوم بعد از مرگ مصطفی ،منیژه حال و روز خوبی نداشت،مرگ عشق و
از اینکه نمیتونه یه لقمه نون به بچه های خودش بده ،،بعد از اونروز منیژه خیلی ناراحت و افسرده میشه فقط تنها امیدش روزهای پنج شنبه ای میشه که میره و بچه هارو به خونه میاره ،کار هر روز اون اشک بود و گذروندن روزهای سختش آبروداری میکرد و کسی از حال و روزش خبری نداشت ،گلنارهم که بچه دار بود و بچه هاش همسن و سال های نگار بودن ،منیژه دوباره شروع میکنه به خیاطی کردن،ولی باز هم اون پول کمی که در میاورد کفاف زندگیشون رو نمیداد،نگار بزرگ شده بود و مدرسه میرفت ،هر روزی که میومد خونه و از خوراکی های بچه ها تعریف میکرد ،ولی منیژه شب ها هم تا صبح بیدار میموند و خیاطی میکرد تا بتونه هر چی که نگارش میخواد رو براش فراهم کنه ، غلام از اوضاع مادرش با خبر میشه ،یه روز میاد سراغ منیژه و بهش میگه چادرت رو سر کن میخوام ببرمت یه جایی ،منیژه خیلی تعجب میکنه،آخه غلام هیچوقت توی این چند سال امکان نداشت که منیژه رو بیرون ببره ،خلاصه که منیژه باهاش میره ،جلوی یه ساختمون وایمیستن،منیژه با تعجب به ساختمون نگاه میکنه ولی چیزی نمیگه و با هم میرن تو،خانمی مانتویی از اتاقی بیرون میاد و با تعجب به منیژه نگاه میکنه و بهش میگه شما میخوای اینجا کار کنی ؟ ،منیژه تا این حرف رو میشنوه دنیا روی سرش اوار میشه با چشم های اشکی نگاهی به پسرش میندازه و سری تکون میده و تا شب تموم کار های اون خونه رو انجام میده و دست مزش رو میگیره و به خونه بر میگرده، تا صبح اشک میریزه و خدارو صدا میزنه ،مگه اون کمکی از پسرش میخواست که اینجور اونو جلوی یه زن خُرد کرد ، اون چطور دلش اومد مادرش کارگری کنه ؟ ،از اونروز منیژه سعی میکنه که بیشتر خیاطی کنه و وقتایی که غلام میومد خونشون دیگه نمیزاشت که از زندگیش با خبر باشه،یه روز یکی از آشناهاشون میاد خواستگاریش ،ولی منیژه جواب منفی میده ،اون آقا بهش میگه آخه تو توی این شهر غریب چرا نمیخوای ازدواج کنی ،ولی منیژه باز هم میگه نه فقط یه لطفی در حقم بکن،اگر به فکرمی یه کارآبرومند با در امد خوب برام پیدا کن.. اون مرد برای منیژه توی یکی از بیمارستان های شهر کار پیدا میکنه ،با حقوق خیلی خوب ،منیژه تا اونروز بیرون از خونه کار نکرده بوده ولی مجبور بوده که با این اوضاع کنار بیاد ،بخاطر اینکه بتونه زندگیش رو بسازه ، به عنوان بهیار بیمارستان مشغول کار میشه،وقتایی که شیفت کاریش بوده چند باری نگار رو با خودش میبرده ولی چون خیلی سختش بوده یه روز میره خونه ی گلنار و موضوع کار کردنش رو بهش میگه و ازش میخواد روزهایی که اون سر کاره نگار رو پیش خودشون نگه داره و گلنار هم قبول میکنه و از اون به بعد نگار پیش خواهرش میمونه ** گذشت و گذشت تا منه نگار کوچولوی ۶ ماهه بزرگ و بزرگ تر شدم ،مادرم منیژه ۲۴ ساعت کار بود و ۴۸ ساعت خونه ،من پیش خاله ام میموندم ،آخه گلنار از این شهر رفته بود ،شوهر خالم فوت کرده بود و خالم هم یه زن پیر بود که به سختی کارهاش رو انجام میداد و من شده بودم عصای دستش ،زمستون ها میرفتم و از فشاری براش آب میاوردم،دست هام از سرمای زیاد قرمز میشد ،،فشاری یه لوله ی آهنی بود که توی یه جایگاه سیمانی بود و یه دایره ای مثل سکه روی سرش داشت،باید اون رو فشار میدادم تا آب ازش بیرون بیاد،یه روزی همسایه خالم من رو دید که با چه بدبختی کار میکنم ،به مامانم گفته بود که مامانم خیلی ناراحت شد و یه روز با هم رفتیم ورامین خونه آبجی گلنارم ،مامانم با خودش و شوهرش صحبت کرد تا چن وقتی خونه اونها بمونیم ،اونا هم که فورا قبول کردن،اسباب کشی کردیم و وسیله هامون رو تو یکی ازاتاق های ۱۲ متری آبجی اینا چیدیم ،مامان راهش دور تر شده بود و خیلی اذیت میشد برای سرکار رفتن،صبح زود توی سرمای زمستون وقتی صدای پارس سگ ها میومد از خونه بیرون میزد که دیرش نشه و کارش رو از دست نده ،منم تنهایی تو اتاق میخوابیدم ، مامانم همیشه میگفت که دختر نباید جایی از بدنش رو نامحرم ببینه هر وقت که میخوابی یا چیزی روی خودت بنداز یا مراقب باش لباست بالا نره ،دختر باید خوابش سبک باشه و همیشه هشیار‌. وقتی از خواب بیدار میشدم میدیدم که مامانم نیست ،منم از جام بلند میشدم و میرفتم با بچه های خواهرم که هم سن و سال های خودم بودن سرگرم میشدم و کمک خواهرم میکردم ، برعکس دختر های اون که همیشه دنبال بازی گوشی و خوش گذرونی بودن من از بچگی یاد گرفتم که باید کار کنم ،مامانم همه چیز بهم یاد داده بود و من رو مثل خودش بار آورده بود.عباس شوهر گلنار وقتی اومد ورامین رفت تو یه کارخونه و پیمانکار اونجا شد و حقوق خیلی خوبی داشت ،وضع مالیش خوب بود و همیشه خواهرم و بچه هاش توی رفاه بودن.شب که میشد کلی پول میاورد و میریخت جلوی زن و بچش ،گلنار و دخترهاش ساعت ها مینشستن و پول میشمردن. ادامه دارد.... @Aghmiun
یک سفره ی ایرانی یک سفره پر از لذیذ ترین نعمات خداوند ... الهی که همیشه سفره های تان پر از نعمات خداوند باشد ... زندگی سالم با تغذیه سالم.. @Aghmiun
بیاد جان فشانی های غیورمردان ایران زمین.. همه باهم برای عزت ایران دعا میکنیم کلیپی زیبا از یکی از فیلم های قدیمی چو ایران نباشد تن من مباد @Aghmiun
دست خط زیبای استاد مهدی معرفت آغمیونی، از اساتید خوشنویسی شکسته نستعلیق ارسالی از جناب محمود فقیهی از دبیران فرهیخته و استاد خوشنویسی برای هر دوی این عزیزان آرزوی موفقیت و تندرستی داریم. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهارم از اینکه نمیتونه یه لقمه نون به بچه های خودش بده ،،بعد
عباس تُرک تبریز بود عاشق بچه بود و هر ۲.۳ سال یک بار بچه ای میاوردن ،هر هفته خانوادش رو مهمون میکرد و خونشون کلی شلوغ میشد،عباس مرد خیلی خوبی بود ،خیلی خوش برخورد بود و مهمون نواز ،چه برای فامیل خودش و چه برای فامیل ما،روزهایی که از سر کار میومد بچه ها میرفتن دورش مینشستن براش چایی میبردن و اون کلی قربون صدقشون میرفت،هر بار که از بیرون میومد و براشون چیزی میخرید ، ۳ تا دختر هاش دست هاشون پر از طلا بود و کمد لباس هاشون پر از لباس ، همیشه به خرید بودن و از باباشون حرف میزدن ، هیچوقت چشمم به لباس ها و طلاهاشون نبود ولی خیلی جای خالیه بابام قلبم رو به درد میاورد ، وقتی دست عباس رو میدیدم که روی سر دختر هاش میکشه دلم بابام رو میخواست ، دلم میخواست فقط یه بار بغلش کنم ،یه بار بوسش کنم،یه بار بهش بگم بابایی ،یتیمیم بد جور توی ذوقم میزد ،گاهی میشنیدم که گلنار به دختراش میگه جلوی نگار نرین پیش باباتون ناراحت میشه ، ولی مگه میشد که ناراحت نشم؟خودم زیاد کنارشون نمینشستم،وقتی که میدیدم میرفتم توی اتاقمون و کلی گریه میکردم و بابام رو صدا میزدم ،یه روز داشتم گریه میکردم که یکی در رو باز کرد و اومد تو ،سرم رو از روی زانوهام برداشتم و مامانم رو دیدم که از خستگی نای راه رفتن نداشت ، وقتی من رو توی اون اوضاع دید ترسید و هراسون اومد پیشم و گفت چیشده نگار چرا گریه میکنی ؟خیلی دلم گرفته بود و برای اولین بار با گریه به مامانم گفتم چرا اینا پدر دارن و من ندارم ؟کلی باهام حرف زد و ارومم کرد مامان لباس هاش رو عوض کرد و با هم رفتیم بیرون که دیدم گلنار برای دختر هاش مانتوی شبیه به هم خریده ،باز هم بغض گلوم رو گرفت ، خودم رو به بیخیالی زدم اما مامانم از چهرم فهمید ،فرداش رفته بود و یه مانتو از مانتو های اونا قشنگ تر برام خریده بود...مامانم توی این چند سالی که کار کرد چون حقوق خوبی بهش میدادن و گاهی اوقات هم اضافه کار وایمیستاد کمی پس انداز کرده بود و طلا خریده بود ،یه روزی غلام اومد ورامین و گفت میخوام خونه بخرم و پول کم اوردم میخواست از عباس قرض بگیره. اون هم بدون اینکه اون روز رو یادش بیاره که چجور مادرم رو برد برای خدمتکاری طلا و پول هارو برداشت و با خوش حالی رفت ،مادر بود و دلش طاقت نداشت بچش دستش رو جلوی کسی دراز کنه، درسته اون هیچوقت پشت و پناهی برای مادرم نبور ولی مادر مهربون من دله بزرگی داشت،داداش غلام با پس انداز خودش و مادرم خونه ای برای خودش خرید،در حالی که ما بیشتر به خونه احتیاج داشتیم و پیش خواهرم زندگی میکردیم ، مامان رفت و برادر هام که گذاشته بودشون پرورشگاه رو اورد پیش خودمون ،اونا هم بزرگ شده بودن و توی یه اتاق ۱۲ متری خیلی سختمون بود و از طرفی که هممون خونه ی خواهرم بودیم مامان معذب بود ، یه روز به عباس گفت که یکی از این خونه هایی رو که میسازین برای من قسطی جور کن خودم هر ماه قسطش رو میارم و بهت میدم ،عباس هم قبول کرد و قول داد که یکی از خونه های تکمیل شده رو برامون بخره.جای خواهرم اینا هم تنگ تر شده بود و واقعا باید میرفتیم ،خواهرم ۳ تا زایمان دیگه کرده بود و حالا ۸ نفر خودشون بودن،با اینکه دورم شلوغ بود ولی خیلی گوشه گیر بودم همیشه پیش خودم میگفتم که چرا خواهرم پیش بچه هاشه و مادر من دائم سر کار ،،عباس همیشه به بچه هاش میگفت من هم وزنتون پول بهتون میدم شما فقط درس بخونین و به جایی برسین ولی با اون همه پولی که بهشون میداد درس من از همشون بهتر بود ،هر چی بزرگتر میشدم زیباتر میشدم ،هیکل خیلی زیبایی داشتم و مثل دختر های گلنار لاغر نبودم،خواهرم خیلی شَکاک بود و وقتی من لباس کوتاه میپوشیدم چشم قره بهم میرفت در حالی که من مثل بچه ی عباس بودم و پیش اون بزرگ شدم،مادرم با مینی بوس و گاهی با تاکسی میرفت سر کار بعضی وقتا هم عباس میرفت دنبالش بارها صدای گلنار رو میشنیدم که به عباس میگفت چرا میری دنبال مادرم،برای همین عباس هم خیلی زود خونه ای برای ما توی شهر ری قسطی خرید،مامان بیشتر از قبل شروع کرد کار کردن،علاوه بر زندگی حالا دیگه قسط خونه هم بود که باید میداد ،مامانم مقداری پول داد به عباس ،به عنوان هدیه ،مامان زن مغروری بود و زیر بار هیچ کسی نمیرفت ، این مدتی هم که ما اونجا موندیم مجبور بود و چاره ای جز این نداشت ،خلاصه که ما اومدیم و خونرو تمیز کردیم ،یه خونه ۱۲۰ متری ،با ۳ تا اتاق و یه سالن ،آشپزخونه و سرویس بهداشتی ،خونه ی شیکی بود ،حیاط کوچیکی داشت.من و مامان با ذوق به کل خونه نگاه کردیم و هممون خونه رو با بگو و بخند و مسخره بازی های غفار و محسن تمیز کردیم ،مامان خیلی داداش هام رو دوست داشت و هر کاری میکرد که گذشته رو براشون جبران کنه. ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun