یک سفره ی ایرانی
یک سفره پر از لذیذ ترین نعمات خداوند ...
الهی که همیشه سفره های تان پر از نعمات خداوند باشد ...
زندگی سالم با تغذیه سالم..
@Aghmiun
بیاد جان فشانی های غیورمردان ایران زمین..
همه باهم برای عزت ایران دعا میکنیم
کلیپی زیبا از یکی از فیلم های قدیمی
چو ایران نباشد تن من مباد
@Aghmiun
دست خط زیبای استاد مهدی معرفت آغمیونی، از اساتید خوشنویسی شکسته نستعلیق
ارسالی از جناب محمود فقیهی از دبیران فرهیخته و استاد خوشنویسی
برای هر دوی این عزیزان آرزوی موفقیت و تندرستی داریم.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهارم از اینکه نمیتونه یه لقمه نون به بچه های خودش بده ،،بعد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_پنجم
عباس تُرک تبریز بود عاشق بچه بود و هر ۲.۳ سال یک بار بچه ای میاوردن ،هر هفته خانوادش رو مهمون میکرد و خونشون کلی شلوغ میشد،عباس مرد خیلی خوبی بود ،خیلی خوش برخورد بود و مهمون نواز ،چه برای فامیل خودش و چه برای فامیل ما،روزهایی که از سر کار میومد بچه ها میرفتن دورش مینشستن براش چایی میبردن و اون کلی قربون صدقشون میرفت،هر بار که از بیرون میومد و براشون چیزی میخرید ، ۳ تا دختر هاش دست هاشون پر از طلا بود و کمد لباس هاشون پر از لباس ، همیشه به خرید بودن و از باباشون حرف میزدن ، هیچوقت چشمم به لباس ها و طلاهاشون نبود ولی خیلی جای خالیه بابام قلبم رو به درد میاورد ، وقتی دست عباس رو میدیدم که روی سر دختر هاش میکشه دلم بابام رو میخواست ، دلم میخواست فقط یه بار بغلش کنم ،یه بار بوسش کنم،یه بار بهش بگم بابایی ،یتیمیم بد جور توی ذوقم میزد ،گاهی میشنیدم که گلنار به دختراش میگه جلوی نگار نرین پیش باباتون ناراحت میشه ، ولی مگه میشد که ناراحت نشم؟خودم زیاد کنارشون نمینشستم،وقتی که میدیدم میرفتم توی اتاقمون و کلی گریه میکردم و بابام رو صدا میزدم ،یه روز داشتم گریه میکردم که یکی در رو باز کرد و اومد تو ،سرم رو از روی زانوهام برداشتم و مامانم رو دیدم که از خستگی نای راه رفتن نداشت ، وقتی من رو توی اون اوضاع دید ترسید و هراسون اومد پیشم و گفت چیشده نگار چرا گریه میکنی ؟خیلی دلم گرفته بود و برای اولین بار با گریه به مامانم گفتم چرا اینا پدر دارن و من ندارم ؟کلی باهام حرف زد و ارومم کرد مامان لباس هاش رو عوض کرد و با هم رفتیم بیرون که دیدم گلنار برای دختر هاش مانتوی شبیه به هم خریده ،باز هم بغض گلوم رو گرفت ، خودم رو به بیخیالی زدم اما مامانم از چهرم فهمید ،فرداش رفته بود و یه مانتو از مانتو های اونا قشنگ تر برام خریده بود...مامانم توی این چند سالی که کار کرد چون حقوق خوبی بهش میدادن و گاهی اوقات هم اضافه کار وایمیستاد کمی پس انداز کرده بود و طلا خریده بود ،یه روزی غلام اومد ورامین و گفت میخوام خونه بخرم و پول کم اوردم میخواست از عباس قرض بگیره.
اون هم بدون اینکه اون روز رو یادش بیاره که چجور مادرم رو برد برای خدمتکاری طلا و پول هارو برداشت و با خوش حالی رفت ،مادر بود و دلش طاقت نداشت بچش دستش رو جلوی کسی دراز کنه، درسته اون هیچوقت پشت و پناهی برای مادرم نبور ولی مادر مهربون من دله بزرگی داشت،داداش غلام با پس انداز خودش و مادرم خونه ای برای خودش خرید،در حالی که ما بیشتر به خونه احتیاج داشتیم و پیش خواهرم زندگی میکردیم ، مامان رفت و برادر هام که گذاشته بودشون پرورشگاه رو اورد پیش خودمون ،اونا هم بزرگ شده بودن و توی یه اتاق ۱۲ متری خیلی سختمون بود و از طرفی که هممون خونه ی خواهرم بودیم مامان معذب بود ، یه روز به عباس گفت که یکی از این خونه هایی رو که میسازین برای من قسطی جور کن خودم هر ماه قسطش رو میارم و بهت میدم ،عباس هم قبول کرد و قول داد که یکی از خونه های تکمیل شده رو برامون بخره.جای خواهرم اینا هم تنگ تر شده بود و واقعا باید میرفتیم ،خواهرم ۳ تا زایمان دیگه کرده بود و حالا ۸ نفر خودشون بودن،با اینکه دورم شلوغ بود ولی خیلی گوشه گیر بودم همیشه پیش خودم میگفتم که چرا خواهرم پیش بچه هاشه و مادر من دائم سر کار ،،عباس همیشه به بچه هاش میگفت من هم وزنتون پول بهتون میدم شما فقط درس بخونین و به جایی برسین ولی با اون همه پولی که بهشون میداد درس من از همشون بهتر بود ،هر چی بزرگتر میشدم زیباتر میشدم ،هیکل خیلی زیبایی داشتم و مثل دختر های گلنار لاغر نبودم،خواهرم خیلی شَکاک بود و وقتی من لباس کوتاه میپوشیدم چشم قره بهم میرفت در حالی که من مثل بچه ی عباس بودم و پیش اون بزرگ شدم،مادرم با مینی بوس و گاهی با تاکسی میرفت سر کار بعضی وقتا هم عباس میرفت دنبالش بارها صدای گلنار رو میشنیدم که به عباس میگفت چرا میری دنبال مادرم،برای همین عباس هم خیلی زود خونه ای برای ما توی شهر ری قسطی خرید،مامان بیشتر از قبل شروع کرد کار کردن،علاوه بر زندگی حالا دیگه قسط خونه هم بود که باید میداد ،مامانم مقداری پول داد به عباس ،به عنوان هدیه ،مامان زن مغروری بود و زیر بار هیچ کسی نمیرفت ، این مدتی هم که ما اونجا موندیم مجبور بود و چاره ای جز این نداشت ،خلاصه که ما اومدیم و خونرو تمیز کردیم ،یه خونه ۱۲۰ متری ،با ۳ تا اتاق و یه سالن ،آشپزخونه و سرویس بهداشتی ،خونه ی شیکی بود ،حیاط کوچیکی داشت.من و مامان با ذوق به کل خونه نگاه کردیم و هممون خونه رو با بگو و بخند و مسخره بازی های غفار و محسن تمیز کردیم ،مامان خیلی داداش هام رو دوست داشت و هر کاری میکرد که گذشته رو براشون جبران کنه.
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
زمان:
حجم:
544.9K
🔘سرکارخانم بذرافشان اینبارهم کانالمون رامزین به خوانش شعری از حضرت حافظ کرده اند.
بینهایت ممنونیم . 🙏🙏🙏🙏
291.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستان همگی خسته نباشید🙏🌸
امیدوارم که مطالب کانال باب سلیقتون بوده باشه😊
مرسی که از ما حمایت میکنید🙏
الهی که لحظه هاتون غرق بشه در خوشبختی
مرسی که هستین؛همیشه باشین 🌾
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤍
همواره به خاطر بیاور که در اوجی
معین، دیگر ابری نیست.
اگر زندگیات ابریست دلیلاش این
است که روحت آنقدری که
باید اوج نگرفته است...
@Aghmiun
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کولَک نه یامان اسیر...👌👌👌
@Aghmiun