eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
تلنگر یکی از ویژگیهای اصلی انسان سالم این است که به بن بست نمیرسد. همیشه "ضمن واقع بینی" بگویید، باز هم راهی وجود دارد. " بزرگترین بلا، ناامیدیست.
فتیر پزی دَدَ بابا، در اسلامشهر ،شهرک انبیا،خدمت همشهریان عزیز هستیم.
قبول سفارشات، فتیر دامادی.با کیفیت ترین ،و خوشمزه ترین.فتیر سراب در خاورمیانه.
فتیر پزی دَدَ بابا در اسلامشهر ،شهرک انبیا، با کیفیت و خوشمزه و عالی.با مدیریت مهدی مفرح
abasmanesh-aramesh-8-mp3.mp3
زمان: حجم: 13M
مفهوم واقعی عشق❤️ قسمت اول استاد عباسمنش @Aghmiun
abasmanesh-aramesh-7-mp3.mp3
زمان: حجم: 7.5M
مفهوم واقعی عشق❤️ قسمت دوم استاد عباسمنش
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجم عباس تُرک تبریز بود عاشق بچه بود و هر ۲.۳ سال یک بار بچ
وسیله هامون همه قدیمی شده بودن ،همشون رو به سمساری محل دادیم و مادرم با گلنار رفتن توی مغازه لوازم خانگی یکی از دوست های عباس و قسطی همه چیز نو و زیبا خریدن.مامان خیلی به خودش فشار میاورد و به اندازه ی چند تا مرد کار میکرد که بد قول نباشه ،هیچوقت برای خودش لباس نو نمیخرید چند سال با یه لباس سر میکرد ولی به فکر من بود و برام همه چی میخرید ،منم بزرگ شده بودم و عاقل ،از لباس هام خوب مراقبت میکردم تا مامان مجبور نباشه که برام چیزی بخره،اسباب هارو با وانت بار آوردیم و با ذوق و شوق چیدیم ،سالن رو موکت کردیم ،خونه ی خیلی شیکی شده بود ،خیلی خوشحال بودم که دیگه توی خونه خودمونیم و مجبور نیستم دائم با روسری و لباس بلند تاب بخورم،مامان حسابی رفت زیر قرض تا تونست خونه ای آبرومند و قشنگ درست کنه ، یخچال رو برامون پر از خوراکی و مرغ و گوشت کرد ،چند روز بعد از اینکه اومدیم خونمون داداش غفارم رفت و برای سربازیش دفترچه گرفت ،تصمیم داشت که بره خدمت ،برای خودش آقایی شده بود. مامانم خیلی ناراحت بود،بعد از چند سال میخواستیم دور هم جمع بشیم که غفار میخواست بره ،ولی راهی بود که اول و اخر باید میرفت ،مامانم با ناراحتی اون رو از زیر قران رد کرد و مقداری پول توی جیبش گذاشت ،حواسش به همه چیز بود و هوای هممون رو داشت ،خلاصه که غفار رو راهی کرد ،حالا من بودم و مامانم و برادری که از خودم بزرگتر بود ، مامان صبح که میخواست بره سر کار من رو بیدار میکرد که ببرتم خونه غلام ،چادرم رو سرم میکردم و وسایل مدرسم رو برمیداشتم و با هم میرفتیم بیرون اول من رو خونه داداشم میذاشت و بعد خودش میرفت سر کار ،غلام هم بچه دار شده بود و یه پسر داشت ،وقتی میرفتم خونشون زنه غلام میگفت برو بخواب وقتی خواستی بری مدرسه بیدارت میکنم،منم یکی دوساعت میخوابیدم و بعد از خوردن صبحانه کیفم رو برمیداشتم و میرفتم مدرسه،توی راه همیشه سرم پایین بود و حتی توی مدرسه هم هیچ دوستی نداشتم ،همیشه یه گوشه می ایستادم و به بچه ها نگاه میکردم که از ته دل میخندیدن و خوشحال بودن ،بدون هیچ غمی،عده ایشون درس میخوندن و عده ای هم دور هم جمع بودن و صحبت میکردن،درس های انشاء و قرآن و تاریخ رو از همه ی درس ها بیشتر دوست داشتم و حسابی لذت میبردم ،ولی ریاضی رو دوست نداشتم و یکی از دلیل هاش این بود که معلممون هی از شغل پدرمون میپرسید ،یتیم بودن گناه نبود دست منم نبود که یتیم بودم،ولی هیچوقت دوست نداشتم کسی بدونه پدر ندارم ،شاید هم بخاطر این بود که مامان همیشه سر کارش یا به غریبه میگفت که شوهر دارم و شوهرم یه شهر دور کار میکنه ،مامان هیچوقت نمیومد سر جلسات مدرسه و از اون گرفته ...نمیتونست که بیاد چون دائم سر کار بود،دیگه همون ۴۸ ساعت هایی که خونه بود رو هم اضافه کار میموند که بتونه بدهکاری هاشو بده ،وقتایی که میومد خونه نیم ساعت دراز میکشید و بلند میشد به کارهاش میرسید ،خیلی تمیز بود و با اینکه من خونه رو تمیز میکردم ولی اون باز هم خودش باید تمیز میکرد تا به دلش بشینه ..از سالی که بابا مرد هیچوقت صورتش رو اصلاح نکرد و دیگه لباس رنگی نپوشید ،مامان خیلی خواستگارداشت ،زمان زیادی از مرگ بابا نگذشته بود مامان ۳۰ سالش بود که از مردمجردتا مطلقه میومد خواستگاریش ولی همیشه میگفت مردزندگی فقط یکی،مامان از ۱۰۰ تا مرد هم باغیرت تر بود ،اینقدر که شب و روز کار میکرد و زحمت میکشید،وقتی بزرگ شدم و عقلم میرسید میدیدم مرد هایی که توی خونه خوابیدن و زن و بچشون رو سختی میدن ولی مامان من بخاطر بچه هاش از همه چیش گذشت ،فقط و فقط بخاطر بچه هاش،مامان هیچوقت مثل زن های دیگه نبود ،اون یک حامی بود ،یه تکیه گاه برای هممون ،اون هیچوقت خوشی نمیدید،ساعت ها مینشستم و بهش فکر میکردم و هرلحظه بیشتر خُرد میشدم که مگه مامان من دل نداره ،مگه احساس نداره ،چرا باید توی این سن و سال بار یه زندگی روی دوشش باشه،هیچ کاری هم از دستم بر نمیومد ،فقط سعی میکردم که کارهای خونرو کمکش انجام بدم،۳ ماه از سربازی برادرم گذشت و آخر افتاد تهران ،صبح میرفت و عصرمیومدخونه ،مامانم خیلی خوشحال بود که غفار اومده و هممون پیش همیم ،یه شب هممون دور هم سر سفره نشسته بودیم و غذا میخوردیم که محسن زبون باز کرد و گفت که میخوام برم جبهه، مامانم دست از غذا خوردن برداشت و چشم هاش پر اشک شد ،سریع مخالفت کرد ،محسن اصرار کرد و مامان قبول نکرد و از سر سفره بلند شد رفت توی اتاق.محسن بهم گفت که وقتی مامان خوابیدانگشتش رو یواشکی میزنم پای برگه و میرم ترس تموم وجودم رو گرفت و رفتم به مامان همه چیز رو گفتم.مامان اومد و بهش گفت فکر کردی من بچه م ؟محسن گفت از چی حرف میزنی چیشده؟مامانم زهرخندی کرد و گفت من نمیزارم بری جبهه ،اگر مادرتو دوست داری بیخیال شو. ادامه دارد.... @Aghmiun