abasmanesh-aramesh-7-mp3.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
مفهوم واقعی عشق❤️
قسمت دوم
استاد عباسمنش
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجم عباس تُرک تبریز بود عاشق بچه بود و هر ۲.۳ سال یک بار بچ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_ششم
وسیله هامون همه قدیمی شده بودن ،همشون رو به سمساری محل دادیم و مادرم با گلنار رفتن توی مغازه لوازم خانگی یکی از دوست های عباس و قسطی همه چیز نو و زیبا خریدن.مامان خیلی به خودش فشار میاورد و به اندازه ی چند تا مرد کار میکرد که بد قول نباشه ،هیچوقت برای خودش لباس نو نمیخرید چند سال با یه لباس سر میکرد ولی به فکر من بود و برام همه چی میخرید ،منم بزرگ شده بودم و عاقل ،از لباس هام خوب مراقبت میکردم تا مامان مجبور نباشه که برام چیزی بخره،اسباب هارو با وانت بار آوردیم و با ذوق و شوق چیدیم ،سالن رو موکت کردیم ،خونه ی خیلی شیکی شده بود ،خیلی خوشحال بودم که دیگه توی خونه خودمونیم و مجبور نیستم دائم با روسری و لباس بلند تاب بخورم،مامان حسابی رفت زیر قرض تا تونست خونه ای آبرومند و قشنگ درست کنه ، یخچال رو برامون پر از خوراکی و مرغ و گوشت کرد ،چند روز بعد از اینکه اومدیم خونمون داداش غفارم رفت و برای سربازیش دفترچه گرفت ،تصمیم داشت که بره خدمت ،برای خودش آقایی شده بود.
مامانم خیلی ناراحت بود،بعد از چند سال میخواستیم دور هم جمع بشیم که غفار میخواست بره ،ولی راهی بود که اول و اخر باید میرفت ،مامانم با ناراحتی اون رو از زیر قران رد کرد و مقداری پول توی جیبش گذاشت ،حواسش به همه چیز بود و هوای هممون رو داشت ،خلاصه که غفار رو راهی کرد ،حالا من بودم و مامانم و برادری که از خودم بزرگتر بود ، مامان صبح که میخواست بره سر کار من رو بیدار میکرد که ببرتم خونه غلام ،چادرم رو سرم میکردم و وسایل مدرسم رو برمیداشتم و با هم میرفتیم بیرون اول من رو خونه داداشم میذاشت و بعد خودش میرفت سر کار ،غلام هم بچه دار شده بود و یه پسر داشت ،وقتی میرفتم خونشون زنه غلام میگفت برو بخواب وقتی خواستی بری مدرسه بیدارت میکنم،منم یکی دوساعت میخوابیدم و بعد از خوردن صبحانه کیفم رو برمیداشتم و میرفتم مدرسه،توی راه همیشه سرم پایین بود و حتی توی مدرسه هم هیچ دوستی نداشتم ،همیشه یه گوشه می ایستادم و به بچه ها نگاه میکردم که از ته دل میخندیدن و خوشحال بودن ،بدون هیچ غمی،عده ایشون درس میخوندن و عده ای هم دور هم جمع بودن و صحبت میکردن،درس های انشاء و قرآن و تاریخ رو از همه ی درس ها بیشتر دوست داشتم و حسابی لذت میبردم ،ولی ریاضی رو دوست نداشتم و یکی از دلیل هاش این بود که معلممون هی از شغل پدرمون میپرسید ،یتیم بودن گناه نبود دست منم نبود که یتیم بودم،ولی هیچوقت دوست نداشتم کسی بدونه پدر ندارم ،شاید هم بخاطر این بود که مامان همیشه سر کارش یا به غریبه میگفت که شوهر دارم و شوهرم یه شهر دور کار میکنه ،مامان هیچوقت نمیومد سر جلسات مدرسه و از اون گرفته ...نمیتونست که بیاد چون دائم سر کار بود،دیگه همون ۴۸ ساعت هایی که خونه بود رو هم اضافه کار میموند که بتونه بدهکاری هاشو بده ،وقتایی که میومد خونه نیم ساعت دراز میکشید و بلند میشد به کارهاش میرسید ،خیلی تمیز بود و با اینکه من خونه رو تمیز میکردم ولی اون باز هم خودش باید تمیز میکرد تا به دلش بشینه ..از سالی که بابا مرد هیچوقت صورتش رو اصلاح نکرد و دیگه لباس رنگی نپوشید ،مامان خیلی خواستگارداشت ،زمان زیادی از مرگ بابا نگذشته بود مامان ۳۰ سالش بود که از مردمجردتا مطلقه میومد خواستگاریش ولی همیشه میگفت مردزندگی فقط یکی،مامان از ۱۰۰ تا مرد هم باغیرت تر بود ،اینقدر که شب و روز کار میکرد و زحمت میکشید،وقتی بزرگ شدم و عقلم میرسید میدیدم مرد هایی که توی خونه خوابیدن و زن و بچشون رو سختی میدن ولی مامان من بخاطر بچه هاش از همه چیش گذشت ،فقط و فقط بخاطر بچه هاش،مامان هیچوقت مثل زن های دیگه نبود ،اون یک حامی بود ،یه تکیه گاه برای هممون ،اون هیچوقت خوشی نمیدید،ساعت ها مینشستم و بهش فکر میکردم و هرلحظه بیشتر خُرد میشدم که مگه مامان من دل نداره ،مگه احساس نداره ،چرا باید توی این سن و سال بار یه زندگی روی دوشش باشه،هیچ کاری هم از دستم بر نمیومد ،فقط سعی میکردم که کارهای خونرو کمکش انجام بدم،۳ ماه از سربازی برادرم گذشت و آخر افتاد تهران ،صبح میرفت و عصرمیومدخونه ،مامانم خیلی خوشحال بود که غفار اومده و هممون پیش همیم ،یه شب هممون دور هم سر سفره نشسته بودیم و غذا میخوردیم که محسن زبون باز کرد و گفت که میخوام برم جبهه، مامانم دست از غذا خوردن برداشت و چشم هاش پر اشک شد ،سریع مخالفت کرد ،محسن اصرار کرد و مامان قبول نکرد و از سر سفره بلند شد رفت توی اتاق.محسن بهم گفت که وقتی مامان خوابیدانگشتش رو یواشکی میزنم پای برگه و میرم ترس تموم وجودم رو گرفت و رفتم به مامان همه چیز رو گفتم.مامان اومد و بهش گفت فکر کردی من بچه م ؟محسن گفت از چی حرف میزنی چیشده؟مامانم زهرخندی کرد و گفت من نمیزارم بری جبهه ،اگر مادرتو دوست داری بیخیال شو.
ادامه دارد....
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_4918020875732648182.mp3
زمان:
حجم:
82.1M
#قسمت_بیست_و_ششم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
Omid Jahan (Bir-Music.com)Omid Jahan - Salam Dokhte Nakhoda (128).mp3
زمان:
حجم:
3.3M
آهنگ جدید
آهنگ بندری🏝
سلام دخت ناخدا
امیدجهان🎙🌺
@Aghmiun
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ایران را دوست دارم❤️ چون …
کاخ گلستان یا قصر گلستان نام بخشی از محوطهای تاریخی در تهران است که بعدها با عنوان «ارگ سلطنتی تهران» شناخته میشد. این نام برگرفته از تالاری در محدودهٔ کاخ گلستان فعلی و متعلق به عهد فتحعلیشاه قاجار بود که در دورهٔ ناصرالدینشاه با عنوان «عمارات مبارکه گلستان» رواج پیدا کرد و در عهد مظفرالدینشاه با نام قصر گلستان و به شیوهای رسمی مورد استفاده قرار گرفت. پیشینهٔ این کاخ به پیش از دورهٔ قاجار برمیگردد.از دورهٔ زندیه نخستین شالودهٔ کاخ گلستان در تهران پیریزی گردید. کاخ گلستان در تیر ۱۳۹۲ (ژوئیه ۲۰۱۳) در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت گردید.
کاخ گلستان نیز مانند تمامی خانههای سنتی ایران بعد از مدتی که از بنیان آن گذشت، بر پایه دو بخش بیرونی و اندرونی شکل گرفته و برای ورود به آنها سردرها و کانالهای ارتباطی تعبیه گردیده بود که دسترسی به آن بخشها را ممکن میساخت.
@Aghmiun
29.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کباب تابهای به سبک میجان خانم 😊
🔴مواد لازم برای دو نفر:
۵۰۰ گرم گوشت چرخ کرده
۳ عدد گوجه
۱ عدد پیاز متوسط
نمک و فلفل به میزان دلخواه
@Aghmiun
👑 منم کورش؛ شاه جهان؛ شاه دادگر، پسر کمبوجیه
🔸آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مرا با شادمانی پذیرفتند
🔸فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند.
🔸من برده داری را برانداختم و شهرهای ویران را آباد کردم و مردمان آواره را به خانههای خود بازگرداندم
🔸من جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را برای همگان به ارمغان آوردم…
🔸من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند
🔸بخشی از متن ترجمهشدهی منشور کوروش بزرگ ...
🔸۷ آبان ، سالروز کوروش بزرگ، شاه شاهان فرخنده باد❤️❤️
@Aghmiun
شاعران معاصر 🌹🌹🌹
ایرج میرزا
ایرج میرزا ملقّب به جلال الممالک و فخر الشعرا، از تبار قاجار که پدر و جدّش هر دو شاعر بودند، در مهر ماه سال ۱۲۵۲ یا ۱۲۵۳ شمسی در تبریز به دنیا آمد. دوران کودکی او در آن شهر، صرف آموختن زبانهای عربی و فرانسوی و معانی و بیان و منطق شد.
شاعری را از همان زمان تحصیل آغاز کرد. بعدها مدتی مشاغل اداری داشت و سرانجام، به بازرسی ادارهی کل مالیهی خراسان گماشته شد. پنج سال و چند ماه دوران اقامتش در خراسان، مهمترین بخش زندگی وی به شمار میآید؛ زیرا با گذشت چند سالی از نهضت مشروطه، جنبشهای آزادیخواهانه، همه جای کشور را فرا گرفته بود. مثنوی عارفنامه را در خراسان سرود و نامش بر سر زبانها افتاد.
سپس به تهران رفت. پس از آن، با وجود شاهزادهی قاجار بودنش، شغل و درآمد درستی نداشت و روزگار را با تنگدستی و در عین حال، آزادگی و پاکدامنی میگذراند؛ اما منزلش همواره محفل دوستداران شعر و ادب بود. او در ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ شمسی بر اثر سکتهی قلبی درگذشت و در گورستان ظهیرالدولهی تهران، به خاک سپرده شد.
حدود چهار هزار بیت از ایرج میرزا باقی است. جز دیوان شعرش، آثار دیگرش عبارتند از مثنویهای: عارفنامه، زهره و منوچهر، انقلاب ادبی، شاه و جم. مضامین بیشتر شعرهایش، انتقاد از وضع کشور، وطندوستی، تشویق جوانان به فراگیری فنون جدید و علاقه به مادر و سپاس از مقام اوست؛ تا جایی که برخی، وی را "شاعر مادر" لقب دادهاند. شعر قلبِ مادر او، معروف است. ملکالشعرای بهار، او را "سعدی نو" لقب داده است.
با تلخیص از چون سبوی تشنه، دکتر یاحقی، ص ۴۰ - ۴۶.
@Aghmiun