Omid Jahan (Bir-Music.com)Omid Jahan - Salam Dokhte Nakhoda (128).mp3
زمان:
حجم:
3.3M
آهنگ جدید
آهنگ بندری🏝
سلام دخت ناخدا
امیدجهان🎙🌺
@Aghmiun
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ایران را دوست دارم❤️ چون …
کاخ گلستان یا قصر گلستان نام بخشی از محوطهای تاریخی در تهران است که بعدها با عنوان «ارگ سلطنتی تهران» شناخته میشد. این نام برگرفته از تالاری در محدودهٔ کاخ گلستان فعلی و متعلق به عهد فتحعلیشاه قاجار بود که در دورهٔ ناصرالدینشاه با عنوان «عمارات مبارکه گلستان» رواج پیدا کرد و در عهد مظفرالدینشاه با نام قصر گلستان و به شیوهای رسمی مورد استفاده قرار گرفت. پیشینهٔ این کاخ به پیش از دورهٔ قاجار برمیگردد.از دورهٔ زندیه نخستین شالودهٔ کاخ گلستان در تهران پیریزی گردید. کاخ گلستان در تیر ۱۳۹۲ (ژوئیه ۲۰۱۳) در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت گردید.
کاخ گلستان نیز مانند تمامی خانههای سنتی ایران بعد از مدتی که از بنیان آن گذشت، بر پایه دو بخش بیرونی و اندرونی شکل گرفته و برای ورود به آنها سردرها و کانالهای ارتباطی تعبیه گردیده بود که دسترسی به آن بخشها را ممکن میساخت.
@Aghmiun
29.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کباب تابهای به سبک میجان خانم 😊
🔴مواد لازم برای دو نفر:
۵۰۰ گرم گوشت چرخ کرده
۳ عدد گوجه
۱ عدد پیاز متوسط
نمک و فلفل به میزان دلخواه
@Aghmiun
👑 منم کورش؛ شاه جهان؛ شاه دادگر، پسر کمبوجیه
🔸آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مرا با شادمانی پذیرفتند
🔸فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند.
🔸من برده داری را برانداختم و شهرهای ویران را آباد کردم و مردمان آواره را به خانههای خود بازگرداندم
🔸من جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را برای همگان به ارمغان آوردم…
🔸من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند
🔸بخشی از متن ترجمهشدهی منشور کوروش بزرگ ...
🔸۷ آبان ، سالروز کوروش بزرگ، شاه شاهان فرخنده باد❤️❤️
@Aghmiun
شاعران معاصر 🌹🌹🌹
ایرج میرزا
ایرج میرزا ملقّب به جلال الممالک و فخر الشعرا، از تبار قاجار که پدر و جدّش هر دو شاعر بودند، در مهر ماه سال ۱۲۵۲ یا ۱۲۵۳ شمسی در تبریز به دنیا آمد. دوران کودکی او در آن شهر، صرف آموختن زبانهای عربی و فرانسوی و معانی و بیان و منطق شد.
شاعری را از همان زمان تحصیل آغاز کرد. بعدها مدتی مشاغل اداری داشت و سرانجام، به بازرسی ادارهی کل مالیهی خراسان گماشته شد. پنج سال و چند ماه دوران اقامتش در خراسان، مهمترین بخش زندگی وی به شمار میآید؛ زیرا با گذشت چند سالی از نهضت مشروطه، جنبشهای آزادیخواهانه، همه جای کشور را فرا گرفته بود. مثنوی عارفنامه را در خراسان سرود و نامش بر سر زبانها افتاد.
سپس به تهران رفت. پس از آن، با وجود شاهزادهی قاجار بودنش، شغل و درآمد درستی نداشت و روزگار را با تنگدستی و در عین حال، آزادگی و پاکدامنی میگذراند؛ اما منزلش همواره محفل دوستداران شعر و ادب بود. او در ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ شمسی بر اثر سکتهی قلبی درگذشت و در گورستان ظهیرالدولهی تهران، به خاک سپرده شد.
حدود چهار هزار بیت از ایرج میرزا باقی است. جز دیوان شعرش، آثار دیگرش عبارتند از مثنویهای: عارفنامه، زهره و منوچهر، انقلاب ادبی، شاه و جم. مضامین بیشتر شعرهایش، انتقاد از وضع کشور، وطندوستی، تشویق جوانان به فراگیری فنون جدید و علاقه به مادر و سپاس از مقام اوست؛ تا جایی که برخی، وی را "شاعر مادر" لقب دادهاند. شعر قلبِ مادر او، معروف است. ملکالشعرای بهار، او را "سعدی نو" لقب داده است.
با تلخیص از چون سبوی تشنه، دکتر یاحقی، ص ۴۰ - ۴۶.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_ششم وسیله هامون همه قدیمی شده بودن ،همشون رو به سمساری محل د
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_هفتم
از اونشب محسن میرفت توی اتاق و ساعت ها نماز میخوند و گریه میکرد ،هر بار بهش میگفتم چرا اینکارو میکنی میگفت اینقدر اینکارو میکنم که خدا قسمتم کنه که من هم برم جبهه، ،محسن سنش هم کم بود برای جبهه رفتن ، شناسنامش رو برداشت و با خودکار تاریخ تولدش رو دست کاری کرد ، وقتی که رفت تحویل بده ازش قبول نکرده بودن و گفتن چرا خط خوردگی داره ،اومد خونه و کمی آب ریخت روش و برد بهشون گفت که آب ریخته روش ،اونا هم قبول کردن و دفترچه بهش دادن،حالا تازه اومد و شروع کرد به راضی کردن مامان،اینقدر اسرار کرد و التماس مامان رو کرد که مامان راضی شد و گفت که برو ،این شد که محسن راهی جبهه شد ،خدا میدونست که توی دل مامانم چه خبر بود ..دلش خون بود و گریه و زاری میکرد ،جنگ بین ایران و عراق بود ،صدای آژیر ها ترس به تن آدم مینداخت،ما همینجوری استرس داشتیم دیگه حالا که محسن هم رفته بود جنگ که حسابی دلهره داشتیم،غفار یه مغازه لوازم ورزشی زده بود و وقتایی که از سربازی میومد میرفت در مغازه ،حداقلش اون جلوی چشممون بودنزدیک های عید بود و شروع خونه تکونی ،همه ی وسایل رو با مامان تمیز کردیم در حالی که همه چیز برق میزد ولی مامان منیژه بود دیگه باید حتما همه چیز رو میسابید ، من و مامان حتی توی این کار ها هم تنها بودیم ، فرش هارو تنهایی میشستیم ،پرده هارو خودم باز میکردم میشستم،فقط موقع خرید عید که میشد مامان زنگ میزد و به غلام پول میداد که برامون خوراکی بخره ،غلام بدهی های خونش رو داده بود و پولی که از مامانم گرفت رو قسطی میومد و بهش میداد اینم با هزار منت ،وقتی میومد همش تعریف میکرد که من مرغ و گوشت و برنجم رو با ماشین برام میارن و کلی چیز برای خونم میخرم و مثل شما نیستم ، مامان هم دستش رو به آسمون میگرفت و میگفت خداروشکر مادر شما زندگی عیانی دارین نگاه به ما فقیر فقرا نکن ،تازه موقع گرفتن پول هم که میشد میگفت مادر اگر نداری بزار باشه ،در حالی که ما خودمون احتیاج داشتیم و غلام دست های زنش پر از طلا بود،هیچوقت با غلام راحت نبودم،همیشه از روی ناچاری میرفتم و خونش میموندم ،اینم بخاطر این بود که مامان رو حرص ندم،همه ی اطرافیان میگفتن غلام مرد خونتونه و تکیه گاه ،در حالی که هیچ چیزی من از این برادر ندیدم ،تا چشم هام دید که تنها حامی زندگیمون مامان بود،حتی برای خود غلام ،،وقتایی که میرفتم خونشون هم یا بچش رو کمکشون میگرفتم و یا کار میکردم ،هر موقع که غلام میومد خونه یا میدیدمش میرفتم و پشت در اتاق میخوابیدم ،همیشه ازش میترسیدم چون قیافش خیلی جدی بود و اخم داشت.
یادمه یه روزی که رفته بودم خونشون خالمم اونجا بود ،از صبح تموم کار هارو من کرده بودم و وقتی غلام اومد رفتم پشت در اتاق ،زن داداشم به غلام گفت وای نمیدونی از صبح چقدر کار کردم کلی خسته شدم ،داداشم دادی کشید و اسمم رو صدا زد منم با ترس و پاهایی لرزون از پشت در بیرون اومدم و رفتم پیششون داداشم اخمی کرد و گفت چرا کارهارو نمیکنی ؟چرا میگیری میخوابی اینجا؟در حالی که تموم کارهارو من کرده بودم،ولی من میترسیدم که جوابش رو بدم و سرم رو پایین مینداختم ، هیچوقت ازش محبت ندیدم ،مامان هر چند روز یک بار همشون رو دعوت میکرد چون من میرفتم خونشون ،هیچوقت بهش نمیگفتم چیکارم میکنن ،وقتایی که از مدرسه میومدم من رو زن داداش میگرفت به کار کردن و خودش مینشست ،ولی تموم این هارو میریختم توی دل خودم،،،مامان همیشه برام همه چیز فراهم میکرد ولی هیچوقت نمیتونست بفهمه که چقدر از درون داغونم،چقدر دلم مثل دختر خواهر هام محبت برادرهام رو میخواست ،من پدر نداشتم ولی دوست داشتم برادرم رو بغل کنم که کمی آروم بشم ،ولی غفار هم سرش تو کارهای خودش گرم بود ،،غفار خیلی خیلی غیرتی بود و نمیزاشت من حتی تاری از موی سرم بیرون بیاد ،فقط از برادری همین غیرتی بودنش به من رسیده بود و موقعی که میخواست بهم گیر بده انگار که من رو میدید.یه روزی با دختر خالم توی خونه تنها بودیم اومدیم توی حیاط که به گل ها آب بدیم ،بر عکس من اون خیلی شر و شیطون بود ،رفت و در رو باز کرد و بهم گفت یه دقیقه بیا دم در یه چی نشونت بدم ،من رفتم سمتش و از لای در بیرون رو نگاه کردم که همون موقع غفار از سر کوچه اومد و من رو دید.کوچه هم خلوت بود ،سریع اومدم تو و دستم رو روی قلبم گذاشتم ،خیلی ترسیده بودم دختر خالم با چشم های گرد شده نگاهم میکرد که میخواستم دهن باز کنم و بگم چی شده ولی همون موقع غفار درو باز کرد و اومد تو هجوم اورد سمتم و موهام رو که روسری هم سرم نبود چنگ زد ،از درد فقط التماسش میکرد ،هیچوقت یادم نمیره که چجور اونروز کتکم زد چون فقط سرم رو از در بیرون دادم اونم بخاطر اینکه خواستم ببینم چی رو میخواد نشونم بده و هیچکی هم توی کوچه نبود.
ادامه دارد...
@Aghmiun