eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
👑 منم کورش؛ شاه جهان؛ شاه دادگر، پسر کمبوجیه 🔸آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مرا با شادمانی پذیرفتند 🔸فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند. 🔸من برده داری را برانداختم و شهرهای ویران را آباد کردم و مردمان آواره را به خانه‌های خود بازگرداندم 🔸من جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را برای همگان به ارمغان آوردم… 🔸من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند 🔸بخشی از متن ترجمه‌شده‌ی منشور کوروش بزرگ ... 🔸۷ آبان ، سالروز کوروش بزرگ، شاه شاهان فرخنده باد❤️❤️ @Aghmiun
شاعران معاصر 🌹🌹🌹 ایرج میرزا ایرج میرزا ملقّب به جلال الممالک و فخر الشعرا، از تبار قاجار که پدر و جدّش هر دو شاعر بودند، در مهر ماه سال ۱۲۵۲ یا ۱۲۵۳ شمسی در تبریز به دنیا آمد. دوران کودکی او در آن شهر، صرف آموختن زبان‌های عربی و فرانسوی و معانی و بیان و منطق شد. شاعری را از همان زمان تحصیل آغاز کرد. بعدها مدتی مشاغل اداری داشت و سرانجام، به بازرسی اداره‌ی کل مالیه‌ی خراسان گماشته شد. پنج سال و چند ماه دوران اقامتش در خراسان، مهمترین بخش زندگی وی به شمار می‌آید؛ زیرا با گذشت چند سالی از نهضت مشروطه، جنبش‌های آزادی‌خواهانه، همه جای کشور را فرا گرفته بود. مثنوی عارفنامه را در خراسان سرود و نامش بر سر زبان‌ها افتاد. سپس به تهران رفت. پس از آن، با وجود شاهزاده‌ی قاجار بودنش، شغل و درآمد درستی نداشت و روزگار را با تنگدستی و در عین حال، آزادگی و پاکدامنی می‌گذراند؛ اما منزلش همواره محفل دوستداران شعر و ادب بود. او در ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ شمسی بر اثر سکته‌ی قلبی درگذشت و در گورستان ظهیرالدوله‌ی تهران، به خاک سپرده شد. حدود چهار هزار بیت از ایرج میرزا باقی است. جز دیوان شعرش، آثار دیگرش عبارتند از مثنوی‌های: عارفنامه، زهره و منوچهر، انقلاب ادبی، شاه و جم. مضامین بیشتر شعرهایش، انتقاد از وضع کشور، وطن‌دوستی، تشویق جوانان به فراگیری فنون جدید و علاقه به مادر و سپاس از مقام اوست؛ تا جایی که برخی، وی را "شاعر مادر" لقب داده‌اند. شعر قلبِ مادر او، معروف است. ملک‌الشعرای بهار، او را "سعدی نو" لقب داده است. با تلخیص از چون سبوی تشنه، دکتر یاحقی، ص ۴۰ - ۴۶. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_ششم وسیله هامون همه قدیمی شده بودن ،همشون رو به سمساری محل د
از اونشب محسن میرفت توی اتاق و ساعت ها نماز میخوند و گریه میکرد ،هر بار بهش میگفتم چرا اینکارو میکنی میگفت اینقدر اینکارو میکنم که خدا قسمتم کنه که من هم برم جبهه، ،محسن سنش هم کم بود برای جبهه رفتن ، شناسنامش رو برداشت و با خودکار تاریخ تولدش رو دست کاری کرد ، وقتی که رفت تحویل بده ازش قبول نکرده بودن و گفتن چرا خط خوردگی داره ،اومد خونه و کمی آب ریخت روش و برد بهشون گفت که آب ریخته روش ،اونا هم قبول کردن و دفترچه بهش دادن،حالا تازه اومد و شروع کرد به راضی کردن مامان،اینقدر اسرار کرد و التماس مامان رو کرد که مامان راضی شد و گفت که برو ،این شد که محسن راهی جبهه شد ،خدا میدونست که توی دل مامانم چه خبر بود ..دلش خون بود و گریه و زاری میکرد ،جنگ بین ایران و عراق بود ،صدای آژیر ها ترس به تن آدم مینداخت،ما همینجوری استرس داشتیم دیگه حالا که محسن هم رفته بود جنگ که حسابی دلهره داشتیم،غفار یه مغازه لوازم ورزشی زده بود و وقتایی که از سربازی میومد میرفت در مغازه ،حداقلش اون جلوی چشممون بودنزدیک های عید بود و شروع خونه تکونی ،همه ی وسایل رو با مامان تمیز کردیم در حالی که همه چیز برق میزد ولی مامان منیژه بود دیگه باید حتما همه چیز رو میسابید ، من و مامان حتی توی این کار ها هم تنها بودیم ، فرش هارو تنهایی میشستیم ،پرده هارو خودم باز میکردم میشستم،فقط موقع خرید عید که میشد مامان زنگ میزد و به غلام پول میداد که برامون خوراکی بخره ،غلام بدهی های خونش رو داده بود و پولی که از مامانم گرفت رو قسطی میومد و بهش میداد اینم با هزار منت ،وقتی میومد همش تعریف میکرد که من مرغ و گوشت و برنجم رو با ماشین برام میارن و کلی چیز برای خونم میخرم و مثل شما نیستم ، مامان هم دستش رو به آسمون میگرفت و میگفت خداروشکر مادر شما زندگی عیانی دارین نگاه به ما فقیر فقرا نکن ،تازه موقع گرفتن پول هم که میشد میگفت مادر اگر نداری بزار باشه ،در حالی که ما خودمون احتیاج داشتیم و غلام دست های زنش پر از طلا بود،هیچوقت با غلام راحت نبودم،همیشه از روی ناچاری میرفتم و خونش میموندم ،اینم بخاطر این بود که مامان رو حرص ندم،همه ی اطرافیان میگفتن غلام مرد خونتونه و تکیه گاه ،در حالی که هیچ چیزی من از این برادر ندیدم ،تا چشم هام دید که تنها حامی زندگیمون مامان بود،حتی برای خود غلام ،،وقتایی که میرفتم خونشون هم یا بچش رو کمکشون میگرفتم و یا کار میکردم ،هر موقع که غلام میومد خونه یا میدیدمش میرفتم و پشت در اتاق میخوابیدم ،همیشه ازش میترسیدم چون قیافش خیلی جدی بود و اخم داشت. یادمه یه روزی که رفته بودم خونشون خالمم اونجا بود ،از صبح تموم کار هارو من کرده بودم و وقتی غلام اومد رفتم پشت در اتاق ،زن داداشم به غلام گفت وای نمیدونی از صبح چقدر کار کردم کلی خسته شدم ،داداشم دادی کشید و اسمم رو صدا زد منم با ترس و پاهایی لرزون از پشت در بیرون اومدم و رفتم پیششون داداشم اخمی کرد و گفت چرا کارهارو نمیکنی ؟چرا میگیری میخوابی اینجا؟در حالی که تموم کارهارو من کرده بودم،ولی من میترسیدم که جوابش رو بدم و سرم رو پایین مینداختم ، هیچوقت ازش محبت ندیدم ،مامان هر چند روز یک بار همشون رو دعوت میکرد چون من میرفتم خونشون ،هیچوقت بهش نمیگفتم چیکارم میکنن ،وقتایی که از مدرسه میومدم من رو زن داداش میگرفت به کار کردن و خودش مینشست ،ولی تموم این هارو میریختم توی دل خودم،،،مامان همیشه برام همه چیز فراهم میکرد ولی هیچوقت نمیتونست بفهمه که چقدر از درون داغونم،چقدر دلم مثل دختر خواهر هام محبت برادرهام رو میخواست ،من پدر نداشتم ولی دوست داشتم برادرم رو بغل کنم که کمی آروم بشم ،ولی غفار هم سرش تو کارهای خودش گرم بود ،،غفار خیلی خیلی غیرتی بود و نمیزاشت من حتی تاری از موی سرم بیرون بیاد ،فقط از برادری همین غیرتی بودنش به من رسیده بود و موقعی که میخواست بهم گیر بده انگار که من رو میدید.یه روزی با دختر خالم توی خونه تنها بودیم اومدیم توی حیاط که به گل ها آب بدیم ،بر عکس من اون خیلی شر و شیطون بود ،رفت و در رو باز کرد و بهم گفت یه دقیقه بیا دم در یه چی نشونت بدم ،من رفتم سمتش و از لای در بیرون رو نگاه کردم که همون موقع غفار از سر کوچه اومد و من رو دید.کوچه هم خلوت بود ،سریع اومدم تو و دستم رو روی قلبم گذاشتم ،خیلی ترسیده بودم دختر خالم با چشم های گرد شده نگاهم میکرد که میخواستم دهن باز کنم و بگم چی شده ولی همون موقع غفار درو باز کرد و اومد تو هجوم اورد سمتم و موهام رو که روسری هم سرم نبود چنگ زد ،از درد فقط التماسش میکرد ،هیچوقت یادم نمیره که چجور اونروز کتکم زد چون فقط سرم رو از در بیرون دادم اونم بخاطر اینکه خواستم ببینم چی رو میخواد نشونم بده و هیچکی هم توی کوچه نبود. ادامه دارد... @Aghmiun
در مطب دکتر در انتظار نوبت نشسته بودم. یک سونوگرافی داشتم که باید به دکتر نشان میدادم.اولین نفری بودم که قبل از همه به مطب رسیده بودم. هنوز عقربه های ساعت نشان میداد دکتر نیم ساعت دیگر خواهد آمد. نفر بعدی هم وارد مطب شد و روی صندلی نشست. چند نفر دیگر پشت سر هم وارد شدند ، هر کدام پاکت بزرگی دستشان بود که مشخص بود سونوگرافی دادند.سالن تقریبا پر شده بود ولی دکتر فعلا نیامده بود. منشی اعلام کرد اقای دکتر بعلت داشتن عمل جراحی روی یک بیمار یک ساعت دیر خواهند رسید. صحبت های درگوشی شروع شد و صدای پچ پچ سالن را پر کرد. کاری نمی توانستیم بکنیم بجز صبر کردن . مریضی بی تابی میکرد و خودش را به دیوار و درب و صندلی ها می مالید و بر خود میپیچید. حالش اصلا خوب نبود ، بیچاره همراهش که یک خانم بود رنگ و رخسار بر صورت نداشت. با شرمساری از حاضرین خواست تا اجازه بدهند دکتر آمد ایشان بیمارش را ببرند داخل. همه بی درنگ قبول کردند . چشم های همه نطاره گر آن بیمار بد حال بود. از همراهش پرسیدم مشکل بیمارتان چیست که این همه بی تابی میکند؟ گفتند ایشان نمی توانند ادرار کنند ( شاش بند ) شدند . واقعا سخت و عذاب اور بود. خدا قسمت هیچ احدی نکند . واقعا فکر کردن برایش سخت هست. بالاخره دکتر رسید و بعد از معذرت خواهی رفت اتاقش. مریض بد حال اولین نفری بود رفت داخل اتاق. نفر دوم و سوم ...... در این اثنا چشمم به یک خانم و آقای مسن و مودبی افتاد که گوشه ی اتاق نشسته بودند و ارام باهم حرف میزدند . پیرمرد با وقار و بسیار تمیز و خیلی مودبی بود که روی صندلی نشسته و به عصای چوبی زرد رنگ قیمتی اش تکیه داده بود. موهایش را شانه و شال گردنی هم دور گردنش انداخته بود. ولی صحبت کردن این زن و شوهر منو بد جوری جذب کرده بود. در عین اینکه باهم گرم صحبت میکردند ولی حالت و رفتار مرموزی داشتند که انگار از موضوعی ناراحت و معذبند. هر کدام آن دیگری را به آرامش دعوت میکرد. البته اینو شاید فقط من متوجه میشدم چون تمام حواسم پیش آنها بود. خیلی دوست داشتم نزدیک بروم و حالشان را بپرسم . ولی هر چقدر کلنجار می رفتم خجالت می کشیدم. میگفتم نکند یه موقع از احوالپرسی من ناراحت بشوند . مدتی گذشت چند نفری داخل رفتند و آمدند. علارغم اینکه اولین نفر بودم ولی منشی منو صدا نکرده بود. بالاخره تحملم تمام شد بلند شدم رفتم نزدیک پیرمرد خوش سیما نشستم و سلام کردم. با لبخند ملیح و گرم جواب سلام ام را داد. ذوق زده شده وقتی چنین استقبالی از من کرد. بلافاصله به همسرشان هم سلام و احوالپرسی کردم. همسرشان هم مثل خودشان با خونگرمی جواب احوالپرسی منو دادند و تشکر کردند بابت احوالپرسی. همین اولین لحظات باهم گرم و گرم شدیم انگار مدت هابود همدیگرو می شناختیم. خیلی صحبت کردیم و از هر دری سخنی.. از گذشته ...از مریضی مان....از کجا آمدیم و به کجا می رویم ..... خلاصه کلام سوال اصلی را ازشون پرسیدم شما چرا به دکتر اومدین ؟ بچه هاتون کجان؟ چند تا بچه دارید ؟..... پیرزنه آهی از درون کشید و نگاه عمیقی به من انداخت و در حالیکه به من ذل زده بود گفت سه تا فرزندانم خارج از کشور زندگی میکنند . چهار تا نوه دارم . از نظر مالی وضع مان خوب و عالی هست. شوهرم بازنشسته بانک و من بازنشسته پزشکی هستم. شوهرم از مدیران بانک و خودم از دکتر های بیمارستان نجمیه تهران بودم که هر دو بازنشسته شدیم و سال هاست در فراق فرزندان مان روزگار میگدرانیم. شوهرم علارغم داشتن ویزا و دیگر امکانات مسافرت و حتی مهاجرت ، به هیچ قیمتی حاضر نیست ایران را ترک کند حتی برای چند روز .... هر سال یکی از فرزندانمان برای دیدن ما یک هفته ای به ایران می آیند ولی آن یک هفته سریع میگذرد و م در حسرت دیدن فرزندان و نوه هامون می مانیم. هر روز تصویری تماس میگیریم ولی من دوست دارم نزدیکم باشند و ببینم شون, بوس شون کنم، بوشونو احساس کنم، برامون غذا درست کنند ، باهم گردش بریم. فامیل انچنانی هم در ایران نداریم یا فوت کردند یا خارج نشین هستند. پیر مرد خوش اخلاق و خوش تیپ و خوش سیما هر از گاهی از صندلی بلند می شد و می نشست ، میگفت نمی توانم مدت زیادی رو صندلی بشینم باید هر از گاهی قدم بزنم ، آخه سی سال تمام با اعداد و ارقام سر و کله زدم و فقط نشستم رو صندلی بانک....الان دیگه از صندلی نشستن بیزارم.... پیر مرد حرف های زیادی واسه گفتن داشت حرف های نگفته ی تلنبار شده در دل اش....انگار دنبال کسی بود تا تمام حرف های نزده اش یکجا براش بزنه.... دلش پر بود از تنهایی... دلش دلتنگ بود برای یک دور همی چند نفره.... دلش میخواست تا صبح بشیند و از خاطرات قدیم و روزهای تنهایی اش بگوید ... دلش میخواست از دوری بچه هاش که آرزو داشت در کهنسالی عصای دست اش باشند برام بگوید .... هر از گاهی از گوشه ی چشماش اشکی میریخت و زود با دستمال کاغذی مچاله شده در دست اش آنرا پاک میکرد....
منشی دکتر منو صدا کرد و رفتم داخل ..... بعد از خارج شدن از مطب بلافاصله رفتم سراغ شان تا خدا حافظی کنم .... هر دو با آن سن و سال بلند شدند و عین بچه های خودشان منو مورد لطف و شفقت قرار دادند و ازاینکه برای شان سلام دادم و احوالپرسی کردم بارها و بارها ازمن تشکر و قدردانی کردند . دست های پیر مرد را محکم فشردم و در آغوش کشیدم و خداحافظی کردم. ۱۴۰۳/۸/۷ محمود اسماعیلی 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 خاطره ایکه تقدیم گردید امروز با آن روبرو شدم و بصورت یک خاطره در آوردم ، حتما قرار نیست فقط از آغمیون خاطره ارائه شود یه مواقعی آدم با مسایلی برخورد میکند که قابل تامل و تعمق هست . @Aghmiun
آغمیون و اهالی با صفایش یه دور همی دوستانه.... چه شود آنجا که اقا رحیم راستگو هم باشه... خوش بگذره دوستان .... ارسالی آقا موسی واقفی @Aghmiun