کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_هفتم از اونشب محسن میرفت توی اتاق و ساعت ها نماز میخوند و گر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_هشتم
مامانم برای خونه تلفن خرید خیلی ذوق داشتم ولی هربارکه تلفن زنگ میخورد و غفار جواب میداد اگر کسی که پشت خط بود مزاحم میشدیا چیزی نمیگفت ،غفار همش به من چشم غره میرفت فکر میکرد که با من کاری دارن ،خلاصه که گذشت و یه روز عباس اومد خونمون و به مامان گفت که شاهین برادرم میخواد انگشتر بیاره و از نگار خوشش اومده،من تازه دوم راهنمایی بودم و میخواستم که درسم رو بخونم و از طرفی اصلا از برادر عباس خوشم نمیومد ،یه بار دیگه هم خواستگاری کرده بودن و من جواب منفی دادم ، نه تنها اون بلکه خواستگار های دیگه ای هم داشتم من چون چادر سرم میکردم و قدم بلند بود فکر میکردن که سنم هم زیاد تره ،تو راه مدرسه خیلی پسر ها بهمون تیکه مینداختن ولی من سرم رو بالا نمیگرفتم همیشه هم ترسی از غفار داشتم که سر برسه و بیچارم کنه.یه همسایه داشتیم که پسرش هر وقت من از مدرسه میومدم، مینشست دم در حیاط و خیره میشد به من
یه روز زن داداشم گفت که پسر همسایتون اومده و از غلام تو رو خواستگاری کرده ،داداشمم یه سیلی توی گوشش زده ،زن داداشم چند وقتی بود که خیلی خودش رو به هر بهانه ای به مننزدیک میکرد ، یه روز که اومده بود خونمون یواشکی در گوشم گفت، غلام یه رفیق داره که ورزشکاره و خیلی خوشتیپ و خوشکله و پسر خوبیه ، ازت خواستگاری کرده بیا تا ببریمت بیرون و پسره رو ببین ولی جلوی غفار نگومن اول مخالفت کردم،ولی اینقدر زیر گوشم گفت که قبول کردم و باهاشون رفتم،با زن داداشم رفتیم وجلوی یه مغازه ایستادیم،همش استرس داشتم و لبم روبه دندون میگرفتم،چادرم رو توی مشتم محکم گرفته بودم ،اگر غفار میدید بیچارم میکرد،توی افکارخودم بودم و همش به رسیدن غفار فکر میکردم که زن داداشم اسمم رو صدا زد و به اون طرف خیابون اشاره کرد ،کلافه سرم رو تکون دادم و به جایی که گفت نگاه کردم ،پسری قد بلند با هیکلی ورزیده و خوشتیپ کنار برادرم ایستاده بود و اون هم به ما نگاه میکرد،از دست این داداش و زنش که چه نقشه هایی میکشن ،از خجالت سرم رو پایین انداختم و به زن داداشم گفتم که بیا بریم،با هم راه افتادیم سمت خونمون ،جلو تر از زن داداش میرفتم که با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و با ذوق گفت
_خب نگار نظرت چیه ؟پسره خوب بود؟پسندیدیش ؟شونه ای بالا انداختم و گفتم
_نمیدونم والا باید با مامان صحبت کنین ،من که نمیشناسمش.نمیدونم چرا این حرف رو زدم ،چرا نگفتم نه ،وقتی اومدیم خونه، غلام هم اومد و با مامان صحبت کرد ،مامان نیم نگاهی به من انداخت و به غلام گفت
_ والا هر چی خودت میدونی غلام ،نگار که پدر نداره ، تو همه کارش باش و اختیار دارش پسر،خودت میدونی من چقدر بدبختی کشیدم اگر خوبه که بگو بیان ببینیم خدا چی میخواد،دخترون پُلن و مردم رهگذر ،اول آخر باید شوهر کنه ،
داداشم از همه خوشحال تر بود دو شب بعدش قرار گذاشتن و با بزرگ محل و خانوادشون اومدن خواستگاری،مامانم به گلنار و عباس هم خبر داد و اونها هم اومدن ،پسر عمو عزیزالله هم غلام خبر کرد ،از روزی که عمو و زن عمو صغری فوت کردن بچه هاش خونشون رو فروختن و اومدن نزدیکی های ما خونه خریدن ،از همه ی مال و اموال پدر بزرگم فقط همون یه خونه مونده بود ،آخه قبل مرگش وصیت کرده بود که زمین های کشاورزی و هر چی که داره رو بین اهالی روستا تقسیم کنید.در حالی که نوه های خودش توی این شهر بدبختی میکشیدن ،خونه رو هم بین بابا و عمو تقسیم کرده بود که بابا سهمش رو فروخت و اومد فیروز آباد و همه ی پول هاش رو خرج کرد و حتی یه زمین هم نخرید که ما اینقدرعذاب نکشیم ،مامان خیلی هوای بچه های عموم رو داشت ، اون ها با کمک های مامانم ازدواج کردن و برای خودشون زندگی تشکیل دادن ،همیشه میگه من مدیون عمو عزیزالله هستم و اون خیلی بهم کمک کرد توی شهر غریب....با صدای باز شدن در اتاق از فکر بیرون اومدم و به گلنار نگاه کردم که اومد تو و در رو بست ،لبخندی به روم زد و اومد کنارم نشست،خیلی استرس داشتم و صورتم داغ شده بود،مطمئن بودم گونه هام قرمز شدن،پوستم سفید بود هر وقت استرس داشتم همین جور میشدم ،گلنار دست هام رو گرفت وبا لبخند گفت :
_چرا لپات گل انداخته دختر ؟چیشده؟
کلافه سری تکون دادم و گفتم
_نمیدونم چم شده آبجی نمیدونم چیکار کنم ،خیلی میترسم ،
دستی به شونه ام زد و گفت :
_عزیزم توکل کن به خدا،آخرش که باید ازدواج کنی تا آخر عمرت که نمیتونی پیش مامان بمونی ،خودتم میدونی دختر اگر یکم از سن ازدواجش بگذره دیگه کسی نگاهشم نمیکنه ،این پسره رو هم غلام خیلی ازش تعریف میکنه،پس هیچ ترسی نداشته باش.با صدای سلام و احوالپرسی نگاهی به گلنار انداختم و از جام بلند شدم گلنار هم بلند شد و روبه روم ایستاد و گفت
_من برم بیرون،تو نمیخواد بیای بیرون اگر اومدن دنبالت بیا
سری تکون دادم و چیزی نگفتم
ادامه دارد...
@Aghmiun
Moien @Raz-Music.IRMoien - Misham Be Fadat.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
سلام همراهان.
شبتون بخیر وشادی باشه انشاالله
شب خوب و آرامی داشته باشید.
@Aghmiun
31.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂کمدیخانا
🔘چیلداغ(چیتتیرما)
🔘قدیم الایام اگرکسی از چیزی میترسید میبردنش برای چیتتیرماخ(معادل فارسی ندارد)، به این صورت که شخصی که این کاره بوده دربدن ایشان تیغ مینداخت ویا...
🔘حقیقتا بنده اطلاعات زیادی دراین موردندارم ازشماهمراهان گرانقدرمان تقاضادارم اگراطلاعات تکمیلی دراین زمینه دارید به بهانه این نمایش کمدی (مربوط به این موضوع) توضیحاتی رادراختیاربنده وسایر دوستان قراردهید🙏🙏
@aghmiun
43.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂کمدی خانا
🔘تئاترصحنه ای شادوخنده دار
😉پرداختی طنز گونه به موضوعات ومشاغل مختلف
⭐️این قسمت بنگاههای ماشین
❇️ به امیداینکه خنده ای روی لب شما همراهان گرانقدرمان بنشانیم.
🔹بخش اول
@aghmiun
39.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂کمدی خانا
🔘تئاترصحنه ای شادوخنده دار
😉پرداختی طنز گونه به موضوعات ومشاغل مختلف
⭐️این قسمت بنگاههای ماشین
❇️ به امیداینکه خنده ای روی لب شما همراهان گرانقدرمان بنشانیم.
🔹بخش دوم
@aghmiun