eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
یک عکس خاطره انگیز قدیمی از سمت راست : میر آقا مصطفوی. سیروس سایر. حمید افخمی. اکبر نوری پور.محمود اسماعیلی. حسین فلاحی ارسالی : حاج سیروس سایر
عرض سلام ووقت بخیر خدمت همراهان گرانقدرمان. به اطلاع علاقمندانی که پیگیر ادامه داستان «حوریه»بودند میرسانیم که بدلیل ماهیت تلخ داستان وبیان برخی مطالبی که ممکن بود باسلیقه مخاطبان عزیزمان مغایرت داشته باشد ازجانمایی ادامه این داستان منصرف شدیم وسرگذشت جدیدی راشروع میکنیم به اسم«قمرتاج». اینهم اضافه میکنیم که اکثراین داستانها تدریجادراختیارمان قرارمیگیرند وباشروعی خوب متاسفانه درادامه افت کیفیت پیدامیکنندومارامجبور به اینکارمیکنند. بدلیل واقعی بودن این داستانها واینکه درزمان قدیم اتفاق افتاده اند ونبود امکانات پزشکی و... مرگ ومیر زیادی درآنها اتفاق میفتد ومارابا سختیهای زندگی آباواجدادمان آشنامیکنندواین میتواند درسهای فراوانی برای نسل ماداشته باشد.
عروسک پارچه ای رو که خودم درست کرده بودم و به خودم چسبوندم و رفتم دنبال مادرم. خونه خیلی بزرگی داشتیم که در قسمت انتهای حیاط, طویله قرار داشت و مادرم داشت شیر گاو هارو میدوشید . خانواده پولداری نبودیم ,چون اون زمان همه گاو و گوسفند داشتن و این تقریبا جزو دارایی به حساب نمی اومد. وقتی مادرم دید دارم نگاهش میکنم پرسید اینجا چیکار میکنی و من تازه یادم اومد که بهجت خانوم کلفت مراد خان اومده و کارش داره. با ترس از جا پرید و همینطور که داشت با چادری که به کمرش پیچیده بود دستاشو خشک میکرد گفت لال بشی دختر, دوساعته نگاه میکنی و هیچی نمیگی و بسم الله گویان به سمت در رفت. وقتی برگشت احساس کردم که خیلی ناراحته. اما با همون حال هم چشم غره ای بهم رفت و گفت بدو برو هیزم بیار و آتیش روشن کن تا غذا درست کنم . با اینکه هشت سال بیشتر نداشتم اما خیلی تو کارهای خونه کمک میکردم. یعنی مجبور بودیم که کمک کنیم. با کلی زحمت هیزم هایی که پدرم تو انباری جمع کرده بودو آوردم تو مطبخ و شروع کردم به روشن کردن آتیش . چشام از دود آتیش میسوخت. اما من خیلی اینکارو دوست داشتم و با علاقه زیاد انجامش میدادم. همینطور به آتیش زل زده بودم که مادرم با قابلمه بزرگی اومد.تعداد خانواده ما خیلی زیاد بود و همین باعث میشد مادرم خیلی کار کنه . شش تا برادر داشتم که پنج تاش از من بزرگتر بودن و یکیش کوچیکتر، اما باز همونم تو کارهای کشاورزی به پدرم کمک میکرد. اولین برادرم احمد، بعد رضا ،بعد حسن و بعد اکبر و بعد محمد و خواهرم منیر تاج و من و اصغر و خواهر کوچیکترم بدری . مادرم زن مهربونی بود. اما یادم نمیاد محبت زیادی به ما کرده باشه. حالا یا وقت نمیکرد یا اونموقع ها خیلی رسم نبود محبت کردن، همینکه مارو تر و خشک میکرد و شکممونو سیر میکرد خودش محبت به حساب می اومد. ما هم توقع زیادی نداشتیم، چون تقریبا همه خانواده ها توی ده ما همینطور بودن. شغل همه مردم ده کشاورزی بود. پدر منم کشاورز بود و با برادرهام روی زمین کار میکردن . هیچ کدوم بجز برادرم اصغر که تازه کلاس اول رفته بود مکتب نمیرفتیم .مادرم همیشه میگفت عیبه که دختر بره مکتب.عیبه که دختر در حیاطو باز کنه .عیبه که دختر بره تو کوچه و معمولا خیلی از کارها عیب بود و ما هم یاد گرفته بودیم انجامش ندیم . اردیبهشت ماه بود و پدرو برادرهام مشغول شخم زدن زمین بودن و از صبح که میرفتن تا غروب برنمیگشتن خونه. غروب که شد و پدر و بردار هام اومدن بساط شام رو چیدیم. همیشه بخاطر تعداد زیاد جمعیتمون سفره بزرگی پهن میکردیم. بعد از شام، برادرهام که همه تو یه اتاق میخوابیدن به منیرتاج گفتن که جا براشون پهن کنه. منیرتاج که رفت، منم سفره رو جمع کردم و رفتم حیاط که ظرفارو بزارم تو مطبخ . چون تو روستای ما کسی آب تو خونه نداشت، همه ظرفارو سرچشمه میشستن. موقع برگشتن صدای آروم مادرمو شنیدم که روبه پدرم میگفت امروز بهجت خانوم اومده بود که بگه مراد خان میخواد منیرتاج و بگیره برای عبدالله پسرش . همه ده میدونستن که عبدالله دیوونس.پدرم که از تن صداش، رضایت مشخص بود پرسید نگفتن کی میان ؟ مادرم گفت نه، اما آقا حیدر، همه میدونن که عبدالله کم داره.چطور منیرتاج و بدیم بهش؟! پدرم که اصلا از این حرف خوشش نیومده بود گفت ساکت شو.غلط کرده هرکی گفته عبدالله دیوونه س. میخوای به بخت ما و این دختر لگد بزنی؟! عبدالله زن بگیره عاقل و سربه راه میشه. وقتی پدرم این حرفو زد یعنی دیگه همه چی تمومه و جای هیچ بحثی نیست. واقعا موقع ازدواج دخترا بحثی نبود. چون تو ده ما هیچ کس تا شب عروسی نمیدونست قراره با کی ازدواج کنه. حالا هم که مادرم کمی دلشوره داشت، بخاطر حرفایی بود که تو کوچه وقت قلیون کشیدن و یا تو حموم از بقیه ده شنیده بود . ده ما ده خیلی کوچیکی بود. خونه مراد خان بالای ده بود و اینکه منیرتاج عروس مراد خان بشه برای پدرم یه امتیاز بزرگ محسوب میشد. ادامه دارد... @aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به کسانی که امروز اول مهر به مدرسه رفتند ..... تقدیم به والدینی که امروز دست مهربان کودکان خود را با مهربانی گرفتند و به مدرسه بردند... تقدیم به معلمان و آموزگارانی که امروز از کودکان ایران زمین در کلاس های درس میزبانی کردند ......
""بیاد یک همکلاسی شهید "" سلام و عرض ادب و احترام خدمت مخاطبین همیشگی و خونگرم کانال آنا وطن آغمیون هر وقت که فصل زیبا و سر سبز بهار فرا میرسد و همه جا را بوی عطر دل انگیز درختان و بوته ها پر میکند یاد مدرسه ابتدایی پسرانه فرخی آغمیون در سالهای دور می افتم . در اوایل دهه پنجاه که دانش آموز دوره ابتدایی در آن مدرسه بودیم حیاط مدرسه با دیوار خشتی تقریبا بلند محسور بود البته  نه تمام پیرامون مدرسه بلکه قسمتی از حیاط که به خیابان منتهی میشد با دیوار خشت به زیبایی تمام جلوه میکرد و یک زنگ آهنی کروی شکل نیز در درگاه ورودی سالن مدرسه نصب شده بود که صدای دنق دنق خوش نوازش هنوز هم در گوشم نجوا میکند و ما بچه ها چقدر عجله برای شنیدن آن صدای زنگ داشتیم که با دستان مهربان مرحوم آقا بشیر بابای مدرسه بصدا در می آمد. در حیاط مدرسه چند تا درخت زرد آلو بود که زیبایی خاصی به اطراف و محیط مدرسه میداد و هر وقت که فصل بهار میشد ما بچه ها بی صبرانه منتظر دیدن چاقاله های سبز و ریز و خوشمزه آن درختان تنومند می شدیم و بلافاصله با دیدن چاقاله های ریز و درشت بچه ها از کول هم بالا می رفتند و بدون هیچ ملاحظه کاری به شاخه های جوان و سرسبز درختان به هر قیمتی چاقاله ها را می کندند و می خوردند. و زیر درختان زرد آلوی حیاط مدرسه مملو میشد از برگ های کنده شده از درخت و منظره هم زیبا و هم دلخراش خلق میشد. خانه ما در محل چای قاباقی داخل کوچه حاج محمد سلیم خانی واقع شده بود و تا مدرسه راه طولانی و زیادی برای ما بچه های کم سن و سال بود من هر روز در طول رفتن به مدرسه با یک دانش آموز هم کلاسی ام که از محله قره گونلی و یا دلون به مدرسه می رفت هم مسیر میشدم که خانه آنها از منزل ما هم به مدرسه دور تر بود. خیلی اتفاق می افتاد که مسیر مدرسه را باهم طی میکردیم و گاها هم باهم بر می گشتیم البته آن ایام مدارس صبح و بعد از ظهر بود یعنی ما صبح می رفتیم مدرسه و ظهر بر میگشتیم ناهار می خوردیم و دو باره می رفتیم و عصر مدرسه تعطیل میشد. خاطره بدی که از آن درختان زیبای زرد آلو در ذهنم نقش بسته این هست که معلمی داشتیم عینکی که همیشه کت چهار خونه بزرگ قهوه ای رنگ به تن میکرد و نام شان آقای راجی بود ' آقای راجی اول صبح که وارد کلاس میشد و دفتر حضور و غیاب را باز میکرد و شروع میکرد به خواندن اسامی دانش آموزان: ابتهاج حاضر اسماعیلی حاضر اعزامی حاضر ........ وقتی حضور غیاب تمام میشد معلم میگفت دفتر های مشق را باز کنید بعد از خط کشی مشق ها و دیدن ناخن های دست ها و یقه سفیدی که باید  روی یقه کت مان می دوختیم که نوعی انیفورم مدرسه بود نوبت به درس حساب و هندسه می رسید که سخت ترین درس برای شخص بنده بود درس حساب من و این هم کلاسی قره گونلی ام خیلی ضعیف بود و هر جلسه کتک می خوردیم بر عکس انشا و املا و تاریخ و دینی که همیشه نمره خوب می گرفتم . واقعا این ضرب المثل فارسی را شنیده اید که مار از پونه بدش می آید و همیشه جلو چشم اش پونه سبز میشود . چون من از درس حساب و ریاضی و بعدا در دبیرستان آمار خیلی بدم می آمد که نا خواسته شغل حسابداری اولین شغل ام بود . بر گردم به خاطره درخت زرد آلو. وقتی در درس حساب یا هر درس دیگری کسی از عهده تکلیفش بر نمی آمد آقای راجی مبصر کلاس مان آقای گلشاد یعقوب زاده را می فرستادند حیاط تا از درخت زرد آلو یک شاخه کوچک بشکند و بیاورد. وقتی معلم چوبدستی را به دست میگرفت تمام چیزهای را که بلد بودیم را هم فراموش میکردیم . هم من و هم همکلاسی قره گونلی ام به دفعات زیادی طعم تلخ و سوزناک آن چوبدستی آقای راجی را چکیده بودیم وقتی کتک میخوردیم هر دو در نیمکت های سه نفره که می نشستیم به همدیگر نگاه می کردیم و اشک  همدیگر را می دیدیم و ارام و یواشکی گریه میکردیم حتی یک بار اقای معلم بنده را بیش از حد کتک زده بود و کار به آنجا کشید شوهر خاله ام مرحوم شیخ موسی نوری پور برای شکایت از معلم به مدرسه آمد و با وساطت آقا بشیر ختم به خیر شد . و جالب اینکه بعد از سالها همان آقای راجی در شهرستان سراب برای درخواست زمین برای تاسیس خانه که آن زمان بنده کارمند اداره زمین شهری سراب بودم مراجعه کرده بودند و من ایشان را شناختم و خودم را معرفی کردم و جریان کتک خوردنم را بیاد شان انداختم بنده خدا خیلی شرمگین و ناراحت شدند ولی من گونه مهربان اش را بوسیدم و گفتم آقای راجی حاصل آن چوبدستی شماست که ما اینجا هستیم و چایی خدمتشان دادیم البته با یک قطعه زمین . اگر زمانه با ما یاری کرد خاطرات سراب و جاهایی که آنجا مشغول بودم و میتواند در چهار دیواری خاطرات آعمیون بگنجد را تقدیم خواهم کرد .....
آن همکلاسی ام از محله قره گونلی که در موردش باید خیلی قبل از اینها می نوشتم کسی نبود جز سرباز شهید بزرگوار فیروز دادش زاده فرزند جناب آقای قدیر داداش زاده که برای این پدر زحمت کش و فداکار از خداوند متعال آرزوی صحت و سلامتی خواهانم.  جناب آقای قدیر دادش زاده جزو پدرهای محترم شهدای آغمیون هستند که خوشبختانه در قید حیات هستندودیداراین عزیزان برای ماافتخار. ومطمئنادر سفر بعدی به آغمیون حتما به دیداراین عزیز بزرگوار خواهم رفت تا از نزدیک خدمت شان عرص ادب و ارادت بکنیم.                    مخلص :محمود اسماعیلی بهار ۱۳۹۸ یاد آوری میکنم موقع نوشتن این خاطره پدر شهید داداشی در قید حیاط بودند.
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمناسبت آغاز سال تحصیلی تقدیم خدمت مخاطبان گرامی
مدرسه ابتدایی پسرانه فرخی آغمیون سال ۱۳۵۴ کلاس پنجم ابتدایی معلم آقای راجی اسامی این عکس بطور کامل در کانال آنا وطن آغمیون در تلگرام زیر نویسی شده است و قابل مشاهده میباشد . از جمله کسانی که در این عکس هستند: الیاس آقامحمدی. ناصر ابتهاج. محرم بینوایی. اکبر ساعدی. حسین نژاد عباسی. جواد و برات و عوض زیوری. علی ذاکری. علی اصغر بحری. اسرافیل صمد خانی. محمود اسماعیلی( دایره قرمز) .اکبر احمدی. فرهنگ منتخب. منوچهر معرفت . محبوب حاجی زاده. عباسعلی صفری. محمد نورجهانی. بهمن غفوری. قنبر میهنی. تراب قلنجی. گلشاد یعقوب زاده. حمید زالبیگی. تقی محمد نسب............ عکس های دسته جمعی خود را با زیر نویسی و معرفی کامل به ما بفرستید . ممنون