14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراسم ختم اولین سالگرد مرحوم شادروان کربلای ناصر حاجی زاده
حسینیه ائمه اطهار ع
تهران . خانی آباد نو
یکشنبه ۱۴۰۲/۷/۲
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سبحان الله
قدرت انسان
شکر خدای بی منت
@aghmiun
یه قانون روانشناسی میگه:
چرا وقتی ماشینت جوش میاره،
حرکت نمیکنی؟
کنار میزنی و میایستی؟
چون ممکنه آتیش بگیره؛
و به خودت و دیگران صدمه بزنه!
خودت هم همینطوری.
وقتی جوش میاری، عصبی و عصبانی میشی.
در این حال تختهگاز نرو.
بزن کنار، ساکت باش، و هیچ نگو.
وگرنه هم به خودت آسیب میزنی هم به اطرافیان.
@ aghmiun
🔆گاهی برای زندگیمان یک رژیم بنویسیم
💥یک رژیم برای خلاصی از شر سنگینی روزگار کـه گاهی بر سینه ما سنگینی میکند.
👈رژیم کـه مختص چاقی یا لاغری نیست. گاهی باید یک رژیم خوب برای روح و افکارمان بگیریم؛
⚡️⚡️مثل:
رژیم کمتر حرص خوردن
رژیم کمتر غصه خوردن
رژیم بی اندازه مهربان بودن
رژیم بی ریا کمک کردن
رژیم بی توقع دوست داشتن
رژیم دوری از افکار منفی
رژیم دوری از رفتارهای منفی بیایید رژیم آرامش بگیریم…
👌👌توصیه می کنم یک ماه رعایت کنید، ۳ کیلو از بیماریهایتان کم میشود !
@aghmiun
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@virastari_1
دختر خانم نازنین مان نیرویی آغمیونی
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برداشت از کانال ویراستاری خانم دکتر فاطمه نیرویی آغمیونی
🖤 تلنگر
مغازهدار محل، هر روز، صبح زود ماشین سمندش را در پیاده رو پارک میکند، مردم مجبورند از گوشه خیابان رد شوند.
سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازه اش را بیرون چیده، راه برای رفت و آمد سخت است.
کارمند اداره، وسط ساعت کاری یا صبحانه میل میکند، یا به ناهار و نماز میرود و یا همزمان با مراجعه ارباب رجوع کانالهای تلگرام و اینستاگرامش را چک میکند.
بساز بفروش، تا چشم صاحبان آپارتمان را دور میبیند، لولهها و کابینت را از جنس چینی نامرغوب میزند در حالی که پولش را پیشتر گرفته است.
کارمند بانک، از وسط جمعیتی که همه در نوبت هستند به فلان آشنای خود اشاره میزند تا فیش را خارج از نوبت بیاورد تا کارش راه بیوفتد!
استاد دانشگاه، هر جلسه بیست دقیقه دیر میاد و قبل از اتمام ساعت، کلاس را تمام میکند جالبتر اینکه مقالات پژوهشی دانشجویان را به نام خودش چاپ میکند.
دانشجو پول میدهد، تحقیق و پایان نامه را کپی شده میخرد و تحویل دانشگاه میدهد تا صاحب مدرک شود.
پزشک، بیمار را در بیمارستان درمان نمیکند تا در مطب خصوصی به او مراجعه کند و یا به همکار دیگر خود پاس میدهد تا بیمار جیب خالی از درمانگاه خارج شود.
همه اینها شب وقتی به خانه می آیند، هنگامی که تلگرام را باز میکنند از فساد، رانت، بی عدالتی، تبعیض و گرانی سخن میگویند و در اینستاگرام پستهای روشنفکری را لایک میکنند. همه هم در ستایش از نظم و قانونمداری در اروپا و آمریکا یک خاطره دارند اما وقتی نوبت خودشان میرسد، آن میکنند که میخواهند.
جامعه با من و تو، ما میشود، قبل از دیگران به خودمان برسیم.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_اول عروسک پارچه ای رو که خودم درست کرده بودم و به خودم چس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_دوم
بعد از شنیدن حرف های پدرو مادرم با هول به سمت اتاق گوشه ایوون که منو وخواهرام توش میخوابیدم رفتم .
منیر تاج تو رختخوابش نشسته بود و موهای بلندو مشکیشو میبافت.
ازم پرسید کجا بودی چرا دیر اومدی؟
رنگم پرید و زود گفتم رفته بودم دستشویی و چون چراغ نفتی خاموش شده بود دنبال کبریت میگشتم که روشنش کنم .
اونم دیگه چیزی نگفت و دراز کشید و خوابید.من با همه بچگیم میدونستم چه زندگی سختی در انتظاره منیر تاجه و براش غصه میخوردم. اما نمیتونستم بهش بگم چی شنیدم،چون اگه مامانم میفهمید حتما با ترکه آلبالویی که همیشه تو دبه آب خیس میخورد ادبم میکرد تا دیگه تو کار بزرگترا دخالت نکنم.
همه ما صبح خیلی زود وقتی که هوا تاریک و روشن بود بیدار میشیدم. مردا میرفتن صحرا و ما هم تو کارهای خونه کمک میکردیم .هوا هنوز سوز سرما داشت و موندن تو رختخواب خیلی دلچسب بود.اما باید با منیر تاج میرفتیم لب چشمه تا ظرف ها و لباس هارو بشوریم .منیرتاج میگفت من جون ندارم و خودش تنهایی لباس هارو میشست و منم با صابون و خاکستر زغال تنور می افتادم به جون ظرفا.تو راه برگشت همش دلم میخواست به منیر تاج بگم میخوان بِدنش به پسر مراد خان،ولی میترسیدم. برا همین ساکت به خونه برگشتیم .دو روز بعد بهجت خانوم و چند تا از نوکر و کلفت های خان چند تا طبق و یه گوسفند آوردن خونه ما .به دستور مادرم شربت گلاب درست کردم و پشت در اتاق گذاشتم. بعد از اینکه مادرم پارچ شربت و لیوان ها رو برد داخل با کلی ترس و لرز پشت در گوش وایسادم .بهجت خانوم گفت که فردا مشاطه میفرستن تا دستی به سر و صورت منیر تاج بکشه. بعدم انگار که کاغذی آورده باشه به منیرتاج گفت پاشو دختر جان بیا اینجا رو امضا کن که من برم. منیر تاج با صدای آرومی گفت من امضا بلد نیستم. بهجت خانوم ایش بلندی گفت و گفت خب پس پاشو بیا اثر انگشتتو بزن که کاغذ و ببرم بدم خان تا عقدت کنن.انگار دیگه کارشون تموم شده بود که بهجت خانوم و بقیه عزم رفتن کردن .مادرم کلی تشکر کردو اونا رفتن. من که خیلی دلم میخواست بدونم چی تو طبق هاست زود رفتم تو اتاق . مامانم بهم چشم غره ای رفت و من از ترس گفتم اومدم لیوان هارو ببرم و پشتش از اتاق خارج شدم .منیر تاج خیلی غمگین بود، اما هیچ حرفی نمیزد.کلا دختر خیلی ساکتی بود و تا ازش چیزی نمیپرسیدی حرفی نمیزد.شایدم میدونست حرفش تاثیری نداره و سکوت کرده بود.وقتی مامانم رفت تا طویله رو تمیز کنه بدو خودمو به اتاق مهمونخونه رسوندم تا توی طبق هارو ببینم .توی طبق ها نون خونگی و گردو و نقل و شیرینی و روغن حیوانی چای و قند و چند دست لباس و پارچه و روسری های رنگی و کفش بود. تو دلم گفتم خوش بحال منیر تاج که داره عروس میشه و اینارو میپوشه. آخه تو ده ما فقط برای عروس ها یک دست لباس میخریدن، اما حالا منیر تاج یه عالمه لباس های قشنگ داشت .فردا صبح بود که خیلی زود خونه رو تمیز کردیم و مادرم زن های همسایه رو دعوت کرده بود که بیان خونمون. بهجت خانومم با یه ضرب زن و مشاطه اومدن و وقتی رفتن تو اتاق اول همه یه صلوات فرستادن و چند دقیقه بعد صدای ضرب و دست و دود اسفند با هم قاطی شد .خیلی دلم میخواست منم برم اتاق بالا پیششون، اما حتی بدری که خیلی از من کوچیکتر بود هم حق رفتن به اتاق رو نداشت .
نزدیکای ظهر بود که کار مشاطه تموم شد و همه رفتن. اما منیرتاج از شدت خجالت از اتاق بیرون نیومد. حتی برای شام هم بیرون نیومد.موقع خواب وقتی توی اتاق رفتم دیدم که منیرتاج خوابیده. صورتش خیلی قشنگ شده بود. مثل زن ها شده بود و دیگه شبیه دختر بچه های دوازده ساله نبود.از پف چشماش راحت میشد حدس زد که کلی گریه کرده.از اینکه خواهرم از پیشمون میره خیلی دلم گرفت.اولین بار بود که کسی از خانواده ما ازمون جدا میشد.دو روز بعد بهجت خانوم به همراه دوتا کلفت دیگه اومدن که منیرتاج و ببرن حمام.اون روز مادرم هم باهاشون نرفت که خودشون منیر تاج و بشورن وببینن که عیب و ایرادی نداره.
دو ساعت بعدمنیرتاجو آوردن خونه و بهجت خانوم گفت فرداشب قراره خان، عروسی بگیره ولازم نیست برای عروسی پدرمن خرجی بکنه.تو تمام اون مدت، فقط بهجت خانوم پیغام هارو میاورد خونه ما و مادر و پدرم هم اجرا میکردن .
فردا که شد مادرم چند تا طبق جهیزیه که شامل یه دست آفتابه و لگن، یه دست رختخواب و دو تا بشقاب و قاشق و چنگال و لیوان و یه جاجیم و کمی نقل و شیرینی فرستاد خونه خان. اون زمان همینقدر جهیزیه میدادن. بعد از دو ساعت لباس هایی که برای منیرتاج آورده بودن و تنش کردن و بهجت خانوم و چند تا از کلفت ها اومدن دنبال عروس. ما هم همراهشون رفتیم.منیر تاج بغض کرده بود، اما گریه نمیکرد. وقتی رسیدیم خونه خان، صدای سازو دهل می اومد.
ادامه دارد...
@aghmiun
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
مائیم که تا
مِهرِ تو آموختهایم
چشم از همه خوبان جهان
دوختهایم ...
#تک_بیت_مدح
#مولوی
📲جناب آقای بیوک آقاآهنگری آغمیونی
@aghmiun