کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهارم وقتی میپرسیدم منیر حالش چطور بود، میگفت تو اون خونه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_پنجم
پدرم که دید حال حسن هی بدتر میشه احمد رو فرستاد که بره و حاج رحیم و بیاره.حاج رحیم که اومد چند تا گیاه داد که مادرم بجوشونه و به خورد حسن بده.مادرم با هول، گیاه رو از حاج رحیم گرفت و یکسره به جون حاج رحیم و زن و بچه ش دعا میکرد.حاج رحیم که رفت مادرم جوشونده هارو به ترتیبی که اون گفته بود به خورد حسن داد .
منیرتاج اومده بود و همش بالای سر حسن مینشست و نگاهش میکردو قربون صدقه ش میرفت.اونشب همه خوشحال بودیم که حسن قراره خوب شه و دیگه مریض نیست.
فردا صبح با صدای جیغ مادرم از خواب پریدیم .مادرم که انگار نه انگار بارداره خودشو به درو دیوار میکوبید و حسن رو صدا میکرد.وقتی رفتم بالای سر حسن، دیدم که حسن چشماش به طرز وحشتناکی ورم کرده! انگار که بیرون زده باشه و صورتش غرق خونه!
صحنه وحشتناکی بود، اما من نترسیدم. چون اون برادر مهربون من بود که حالا جلوی چشام بی جون افتاده بود .خودمو روی حسن انداختم و صداش زدم :داداش جونم، داداش خوشگلم پاشو پاشو تورو خدا، ببین مامان داره گریه میکنه. پاشو داداش خوبم .
اما حسن مثل یخ سرد و مثل سنگ سخت شده بود.
پدرم هرچه سعی میکرد منو از روی حسن بلند کنه،نمیذاشتم. میگفتم صبر کن بابا الان بیدارش میکنم .حسن بدری رو دوست داره ببینه بدری گریه میکنه بیدار میشه و تو سرو صورت خودم میزدم .
مادرم از سرتاپای حسن میبوسید و باهاش حرف میزد. اونم مثل من فکر میکرد اگه باهاش حرف بزنه حسن جوابشو میده .
همه همسایه ها اومده بودن و پابه پای ما گریه میکردن که یهو چشم مادرم از بین جمعیت به معصومه خانوم افتاد .مثل کسی که تازه چیزی یادش اومده باشه داد زد و گفت تو کشتیش! تو حسنو چشم زدی و کشتیش .خدا لعنتت کنه .خدا ازت نگذره .
همسایه ها معصومه خانومو که هاج و واج نگاه میکرد، بردن بیرون!خبر به گوش منیرتاج هم رسیده بود و با صورتی زخمی و ظاهری آشفته خودشو به خونه رسوند .وقتی حسن رو دید از حال رفت و هر بار که بهوش می اومد اینقدر تو سرو صورتش میزد که دوباره از حال میرفت.
با همسایه ها پیکر بی جان حسن رو به گورستان ده بردیم و به خاک سپردیم .
داغ از دست دادن برادر داغ سنگینی بود که حتی بدری رو هم که تو عالم کودکی بود، سوزونده بود.
خونه ما پر بود از همسایه هایی که می اومدن که دلداری بدن و کنارمون باشن. اما هیچ حرف و حضوری جای حسن رو پر نمیکرد.
مادرم مدام لباسهای حسن بو میکرد و از حال میرفت . اینقدر داد زده بود که دیگه صداش در نمی اومد .تو اون مدت تنها معصومه خانوم بود که از ترس مادرم اصلا سمت خونه ما نمی اومد.
منیر تاج گاهی ساکت یه گوشه مینشست و گاهی اینقدر داد میزد و تو سر و صورتش میزد که همسایه ها به زور ساکتش میکردن .
خونه ما تو غم بزرگی فرو رفته بود و جای خالی حسن جیگر ما رو میسوزوند.
پدرم تا روز هفتم هرروز خرج میداد و همسایه ها تو خونه ما اومدو رفت داشتن.چهلم حسن هم گذشت و هوا هرروز سردتر میشد .
مادرم کمی از داغش سرد شده بود ولی باز گاهی مینشست یه گوشه و با حسن حرف میزد.
جای خالی حسن برای همه سخت بود و برای مادرم از همه سخت تر بود که با این داغ کنار بیاد.
ارتفاع برف به زانو رسیده بود و باز همچنان برف میبارید.هوا کمی تاریک بود.نفت ما تموم شده بود و بابام به احمد گفت که بره از ده بالا نفت بیاره.
وقتی احمد گالن های نفت و سوار گاری میکرد رضا گفت که منم با احمد میرم .احمد گفت که هوا سرده, تو بمون پیش ننه! رضا که داشت خودشو آماده رفتن میکرد گفت اکبر و محمد هستن من کنارت باشم بهتره .
اونا راهی شدن و مادرم تند تند حمد و قل هوالله میخوند و پشت سرشون فوت میکرد.
مادرم برای ظهر روی چراغ گرد سوز تاس کباب بار گذاشته بود وبعدش زیر کرسی دراز کشید.
پدرم هم به اتاق زیر ایوون رفت و از بویی که تو ایوون پیچیده بود, می شد حدس زد که داره چیکار میکنه.
یهو مادرم از زیر کرسی اومد بیرون و رفت تو ایوون. بلند بلند شروع به گریه کرد.ما بعد از مرگ حسن به این کارش عادت داشتیم. اما اینبار رو به آسمون هی داد میزد که نبار بسه و خودشو میزد.
پدرم اومد بالا و گفت صداتو بنداز زن، دیوونه شدی؟ چرا کفر میگی ؟چرا اینجوری میکنی؟
مادرم هم با اشک و ناله میگفت چرا اونارو فرستادی؟ چرا خودت نرفتی نفت بیاری؟
بابام که معلوم بود خیلی عصبانی شده گفت مگه بار اوله که برف میاد؟ یا اونا بار اولشونه میرن ده بالا؟ دیوونه شدی انگار!
اما مادرم هی گریه میکرد و صلوات میداد .گفت قمرتاج برو یه لیوان آب برام بیار و قرآنم بیار.ما سواد خوندن نداشتیم. اما مادرم همیشه میگفت همینکه آدم نگاهش به نوشته های قرآن بیفته چشمش روشن میشه .میگفت همین ورق زدن قرآنم دل آدمو آروم میکنه.
ادامه دارد...
@aghmiun
4_6035010284509202671.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
اومدی تا بره فصل دیوونگی شدی آرامش کل این زندگی.
عاشقانه ای از احسان خواجه امیری.
@aghmiun
📣 شبکه آبرسانی و فروش آب در تهران قبل از لوله کشی آب ؛ دهه سی خورشیدی
@aghmiun
ارسالی آقای حسین برنده
#داستان
👑🌹🌹🌹🌹
ﻋﺎﺭﻓﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ، ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻬﺮﯼ ﺷﺪ.
ﻣﯽﮔﻮﻳﺪ: ﺩﯾﺪﻡ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼِ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ. ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ.
ﻏﺮﻭﺏ ﯾﮑﯽﯾﮑﯽ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺧﺎﻧﻪﺷﺎﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩ.
ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺯﺩ: ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻨﻢ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﺎﺯ ﮐﻦ!
ﻣﺎﺩﺭ: ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ!
- ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭ؟!
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ، ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱﻫﺎﯼ ﮐﺜﯿﻒ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﻫﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﺭﻡ ﻭ ﺑﺪﻭﺯﻡ،
ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ.
- ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ، ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭ...
ﻫﺮ ﭼﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ، ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﮑﺮﺩ.
ﭘﯿﺶ ﺭﻓﺘﻢ، ﺩﺭ ﺭﺍ ﺯﺩﻡ.
- ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ...
ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ.
ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺩﺭ، ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﻗﺎ ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ ﮐﺮﺩﻩ! ﺍﺯ ﺑﺲ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ.
ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺘﻢ: ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺷﺐﻫﺎ ﺩﯾﺮ ﻧﯿﺎﯾﯽ ﺧﺎﻧﻪ؟
ﻟﺒﺎﺳَﺖ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻧﮑﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ: بله.
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻭ ﺧﺎﻧﻪ.
ﺑﭽﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﺎﻧﻪ.
ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺪﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭِ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ.
ﺑﭽﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﺭﻓﯿﻖﻫﺎﯾﺶ ﺑﺎﺯﻯ!
ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺩﯾﺸﺐ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ.
ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻘﺶ ﻣﺤﻤﺪ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺧﺎﻧﻪﺗﺎﻥ؟
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ :ﻧﻪ ﺭﻓﯿﻖ، ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍﻫﺖ ﻧﻤﯿﺪﻩ،
ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺪﻩ!
ﺑﻪ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﺣﺴﯿﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺧﺎﻧﻪﺗﺎﻥ؟
ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ! ﻧﮑﻨﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻨﻮ ﺑﮑﺸﻪ؟!
ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺑﭽﻪﯼ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﺩ ﺧﺎﻧﻪﺍﺵ!
ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﻭ ﺗﺮﺱ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ...
ﺭﻓﺖ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ...
ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ؟ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﯾﮕﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ!
ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﺭ ﺯﺩ،
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺻﻼً ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ!
ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ...
ﺩﯾﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﻻ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ!!
ﺑﭽﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ!!
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﭽﻪ،
ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ!!!
ﺑﭽﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻩ!
ﭼﯿﮑﺎﺭﺵ ﻛﻨﻪ؟ ﺑﺎﻷﺧﺮﻩ ﻭﻗﺘﻰ ﺁﺩﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ؟!!
ﺩﯾﺪﻡ، ﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﮑﻤﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ، ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ!
ﺍﻭﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﺯﺩن...!
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ...
ﺩﻭﯾﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ!
ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ...
ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎﻫﺎ ﻭﮔِﻞﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ...
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪ،
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ؟
ﮔﻔﺖ: ﺟﺎﻧﻢ...
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯿﺪﻡ...
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ، ﭼﯽ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ؟!
ﮔﻔﺖ:ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﻡ ﺧﺎﻧﻪ، ﻏﺬﺍ ﻧﺪﻩ، ﺷﻼﻗﻢ ﺑﺰﻥ، ﺍﺯ
ﻏﺬﺍ ﻣﺤﺮﻭﻣﻢ ﮐﻦ، ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭ، ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻧﺒﻨﺪ...!
ﺍﻣﺸﺐ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺟﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ؛ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ!
خدایا، ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻧﺒﻧﺪ!
ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﯾﻢ، ﭘﺎﮎ ﺷﺪﯾﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺒﺢ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﻭ
ﮐﺜﺎﻓﺖ ﮐﺎﺭﯼ!
ﺍﻟﻬﯽ ﻓﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻋﻄﺎ ﮐﻦ...
ﮐﻪ ﺟﺰ ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
ﺍﻟﻬﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ!
ﻧﮕﺬﺍﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﻴﻢ!
@aghmiun