eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
ممنون و سپاس از مخاطب گرامی خانم طاقی بابت ارسال عکس های خیلی زیبا از کوچه های باصفای آغمیون @aghmiun این درب بسیار قشنگ هم مال درب حیاط منزل آقای اصغر قدرتی میباشد.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستویک نون و تخم مرغ ها رو از سلیمان گرفتم و گفتم
با سرعت داشتم میومدم پایین که یک پسر جوون رو دیدم ..که کوچیک می خواست پاچه ی شلوارشو بگیره ...داد زدم کوچیک ولش کن ... و رفتم جلو و پرسیدم اینجا چی می خوای ؟ گفت : تو گلناری ؟ گفتم : آره تو کی هستی ؟ گفت : من یونس , پسر آقا سلیمانم ..براتون ماست و سبزی آش آوردم که خواسته بودین مادرم براتون شسته و ریز کرده  .. گفتم : بده من آقا سلیمان کجاست ؟یونس که همسن و سال من معلوم میشد .. گفت : رفته شهر تلفن بزنه .. گفتم : تو می تونی بشکه رو از آب چشمه پر کنی ؟ گفت : معلومه بگو سطل ها کجاست میرم میارم ... گفتم: می دونی چشمه کجاست ؟ خندید و گفت : اینجا مال ما بوده ..الان برات پر می کنم ... اما همینکه سطل رو دادم دست اون صدای فریاد های شیوا خانم بلند شد ..دوباره عصبی شده بود .. فورا گفتم : تو برو آب بیار من خودم خانم رو آروم می کنم ..اما تا در کلبه رو باز کردم دیدم داره خودشو می زنه .... موهاشو می کند ..و می زد توی صورتش و می گفت نمی خوام ..من این زندگی رو نمی خوام ... اولین کارم این بود که درو از تو قفل کردم ..اما یونس کنجکاو شده بود و سعی می کرد از پنجره ما رو نگاه کنه .... خوشبختانه شیوا زیر پنجره و پشت به دیوار نشسته بود ... دو زانو زدم جلویش و سعی کردم دستهاشو بگیرم ..ولی اون دیگه از خود بی خود شده بود و زورش هم از من بیشتر  .. داد زدم خانم ؟ بسه دیگه ..الان آبرومون میره ..پسر سلیمان اینجاست میره به همه میگه ..تو رو خدا آروم باشین .. ولی کاری از پیش نبردم و اون همینطور خودشو می زد ..صورتش زخمی شده بود ... یونس همینطور گردن می کشید تا از موضوع سر در بیاره ...با سرعت  درو باز کرد و فریاد زدم : برای چی نیگا می کنی ؟بی تربیت ؛  برو آب بیار  تو نامحرمی ..زود باش برو پسره ی پر رو ... دوباره درو بستم و خودمو رسوندم به شیوا و خواستم مانع کارش بشم که با شدت منو هل داد و فریاد  زد دست به من نزن احمق ... پرت شدم روی زمین و سرم خورد به بخاری ... من چیزیم نشد فقط یکم دردم گرفت ولی چون بخاری داغ بود اون ترسید و بیشتر  عصبی شد و شروع کرد به فریاد زدن و گفت بیشعور چی می خوای از جون من .. ولم کن برو گمشو ... من دیگه نمی دونستم چیکار کنم .. مجبور شدم وانمود کنم که حالم بده و سرم خیلی درد گرفته .. دستم رو گذاشتم پشت سرم وآه و ناله ام به هوا رفت ...آخ خدا ؟ مردم .. سرم ؛ سرم ..دارم میمیرم .. شیوا یکم به من نگاه کرد و دستپاچه شد ..و گفت : شکسته ؟ همینطور با ناله گفتم : نمی دونم ...شاید .. و دست کشیدم به سرم و گفتم : وای باد کرده .. توی مغزم داره می سوزه ..نکنه بمیرم ؟ ..ای وای مادر؛؛ چقدر درد دارم  .. شیوا بلند شد و اومد جلو و گفت : بهت میگم دست به من نزن ..باز میای منو می گیری ؟ نمی ترسی از من جذام بگیری ؟ گفتم : وای سرم داره می ترکه ... انگار باورش شده بود گفت : پاشو ببینم چی شدی ؟ به خدا نمی خواستم بهت صدمه بزنم ..ببخشید منظورم این بود که تو از من جدا بشی ... گلنار  نترس چیزی نیست الان بهتر میشی ...و من در حالیکه مثلا از درد ناله می کردم گفتم : شما برو کناردیوار  پسر سلیمان اینجاست نکنه شما رو ببینه ... در حالیکه نمی خواست به من دست بزنه با نگرانی گفت : بزار پشت سرت رو ببینم چقدر باد کرده ؟ گفتم : وای نه دست نزنین ..خیلی درد دارم ... اما وقتی دیدم ساکت شده و خودشو فراموش کرده ..دیگه دلم نیومد بیشتر از این ناراحتش کنم و گفتم : شما نگران نباش دارم  بهتر میشم .. و یکم پشت سرمو مالیدم و گفتم : من برم پسر سلیمان رو رد کنم بره .. و از در اومدم بیرون ...یونس رفته بود آب بیاره و هنوز برنگشته بود ..با خودم گفتم اگر منم از صبح تا شب یک جا می نشستم؛؛ فکر و خیال ورم می داشت .. باید سرشو گرم کنم ؛ اینطوری شده مثل موقعی که خونه ی آقا بود ..نمی تونم تحمل کنم هر روز این بساط رو راه بندازه سرمو کردم توی کلبه و گفتم : خانم اگر یونس رو بفرستم بره شما کمک می کنی آب بیاریم ؟ .. یک وری نگاهی به من کرد و با تعجب پرسید من آب بیارم ؟ حرف مفت می زنی .. گفتم : شما تنها نه ؛؛ با هم میریم .. گفت : نمی دونم؛؛  برو ولم کن  ؟ من  جون این کارا رو ندارم  .. گفتم : خانم یونس  اگر اینجا بمونه می خواد از قضیه سر در بیاره ...باید بفرستمش بره ..شب بی آب نمونیم ؛ صدای بهم خوردن سطل های آب رو شنیدم و فهمیدم یونس داره میاد فورا درو بستم ورفتم بطرف اون و   گفتم : دستت درد نکنه ..اگر میشه بریز توی بشکه و برو .. گفت : خانم بهتر شد ؟ گفتم : آره دلشون برای بچه هاشون تنگ شده بود ... گفت : مادرم پیغام داده می خواین بیاد کمک ؟ گفتم : نه من خودم هستم کسی نباید اینجا بیاد آقا ممنوع کرده ..تو به آقا سلیمان بگو اگر خبری از آقا داره به من برسونه که خانم نگران شده ... ادامه دارد... @aghmiun
🔘پست آقای داریوش فرضیایی، 👆 📝پی نوشت، ای کاش عرصه فعالیت وعرضه موسیقی ناب ایرانی راتنگ نمیکردیم تاالان گرفتار تتلوها وساسی ها نمیشدیم... @aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون درگذشت تاسف انگیز آقای علی فهیمی را خدمت تمام بازماندگان و منسوبین و خانواده و فرزندان داغدار تسلیت عرض میکند . قابل توجه مخاطبین گرامی: مرحوم علی فهیمی فرزند مرحوم شادروان حاج برات میهنی هستند .
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸خوب یا بـد دفتر ⭐️امروز هم بسته شد 🌸بـه امـیـد فــردایـی ⭐️زیـبـاتـر از امــروز 🌸شـب و روزتــون ⭐️پـراز اتفاقات قـشنگ 🌸شبتون آرام و خوش ⭐️در پناه خالق مهربان @aghmiun
قدم اول... - قدم اول....mp3
زمان: حجم: 4.7M
صبح 12 آذر شادى ، نمادی از زیستن آگاهانه است ؛ ما وارث این تفکریم ؛ شاد باش و شاد زندگی کن 🌹 که شاد زیستن ؛ انتخاب است نه اتفاق !!! صبحتون بخیر @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستودو با سرعت داشتم میومدم پایین که یک پسر جوون ر
گفت : تو چند سال داری ؟ گفتم برای چی می خوای ؟ گفت عین زن های بزرگ حرف می زنی .. گفتم : زن های بزرگ مگه چطوری حرف می زنن ؟ گفت : تو نمی ترسی شب اینجا تک و تنها با یک مریض ؟ گفتم : چرا بترسم ؟ ..تازه آقا هم همین روزا میاد .. گفت : من چهارده سالمه تو چی ؟ گفتم : به آقات میگی فردا برام چند تا باطری بیاره ؟ از دیروز رادیوم کار نمی کنه ... گفت :تو رادیو داری ؟  اینجا باطری ندارن باید بریم شهر ..من خودم برات می خرم و میارم ... گلنار یک برکه اون پایین هست تو رفتی ببینی ؟ گفتم : برکه چیه ؟ نه کجاست ؟ با انگشت پایین تپه رو نشون داد و  گفت:  اونجا؛  نزدیک اون درخت ها پایین چشمه .. گفتم : بزار آقا بیاد میگم من و خانمو ببره ببینیم ..حالا تو برو من خیلی کار دارم ... گفت : باشه زن بزرگ ..و در حالیکه می خندید و میرفت پایین ادامه داد .. برات باطری می خرم و میارم ..بازم میام پیشت ...وقتی مطمئن شدم یونس از ما دور شده ..رفتم توی کلبه و گفتم : خانم بریم؟ .. گفت : تو چی داری میگی من بلد نیستم آب بیارم ...خودت یک کاریش بکن ... روبروش نشستم و گفتم :شیوا  خانم ؟ چرا از اتاق بیرون نمیاین ؟ چرا اینقدر غصه می خورین ؟ من می خوام شما رو ببرم کنار چشمه تا ببین چقدر دلتون باز میشه .. اونقدر اونجا قشنگه که همه ی غصه هاتون رو فراموش می کنین ... صورتش از شدت ناراحتی قرمز شده بود و در حالیکه دوباره اشکش سرازیر شده بود روشو ازم برگردوند ... ادامه دادم ..اصلا چرا فکر می کنین آقا نمیاد ؟ اون همچین آدمی نیست که ما رو اینجا ول کنه و بره ... گفت : گلنار چیزی که نمی دونی نگو ...من برای کارم دلیل دارم ..میشینم با خودم فکر می کنم و یک مرتبه آتیش می گیرم ... باور کن طاقتم تموم شده ..نمی تونم با این وضعی که برام پیش اومده کنار بیام ... دلم برای بچه هام تنگ میشه ..من یک مادرم می خوام اونا رو بغلم بگیرم و ببوسمشون ... می خوام براشون مادری کنم ..پرستوی من بهم احتیاج داره ...افتاده زیر دست عزیز ...آخه تو چی می دونی که منو دلداری میدی ؟اونقدر دلم براش سوخته بود که بغضم گرفت گفتم :الهی قربونتون برم ولی از اینکه خودتون رو ناراحت کنین کاری درست نمیشه .. خوب  بهم بگین من گوش می کنم ؛؛ چی رو نمی دونم ؟ اقلا دلتون خالی میشه .. گفت : می خوام بخوابم ..خیلی خسته ام ..کاش میمردم و این روز ها رو نمی دیدم .. گلنار من بچه هام رو می خوام شوهرم رو می خوام ..چیکار کنم ؟ یکی بیاد منو نجات بده ....در حالیکه هر دو مثل ابر بهار گریه می کردیم گفتم : شما خوب میشی بر می گردی پیش بچه ها فقط نباید اینقدر غصه بخورین ... آروم سرشو گذاشت روی بالش و گفت : ببخش که تو رو هل دادم می خواستم به من دست نزنی .. می ترسم توام از من بگیری ..هر چی تماس مون کمتر باشه بهتره ...در حالیکه ناشتایی نخورده بود و ناهار هم نخورد تا نزدیک غروب  از زیر لحاف بیرون نیومد.. من دوبار رفتم از چشمه آب آوردم و همش تو فکر این بودم که یک طوری حال و هوای اونو عوض کنم ... این بود که مثل آقا جلوی کلبه آتیش روشن کردم  و کتری رو روی آتیش گذاشتم و چای درست کردم .. بعد یک زیلو پهن کردم و بالش گذاشتم و سفره ی شام رو اونجا انداختم  و رفتم شیوا رو صدا کردم ..و گفتم : خانم من کنار آتیش نشستم چایی می خورم شما نمیای ؟ جواب نداد ... گفتم : براتون میریزم زود بیان سرد نشه .. کمی بعد در حالیکه یک پتو دور خودش پیچیده بود اومد و نشست کنار آتیش ..خیالم راحت شد ... حرفی نزد و با اون چشمهای آبی رنگش مدتی به شعله های آتیش خیره شد .. چای رو گذاشتم جلوش ..یک حبه قند بر داشت و زد توش  و گذاشت دهنش و چای داغ رو روی اون سرکشید و همینطور که هنوز به آتیش نگاه می کرد دو قطره اشک از گوشه ی چشمش اومد پایین ..گفتم : غصه نخورین ..آقا به زودی پیداش میشه .. گفت : نمیشه ..اون دیگه نمیاد ..عزیز نمی زاره من مطمئنم .. گفتم : عزیز ؟ چرا این فکر رو می کنین اون برای شما هم نگران بود ... گفت : کی عزیز ؟ برای من نگران بود ؟ اون منو به این روز نشوند .. حالا می خواد برای عزت الله خان زن بگیره فکر می کنی برای چی این همه اصرار داشت که منو از اون خونه دور کنه ... نمی دونم چرا با شنیدن این حرف قلبم فرو ریخت انگار تمام غصه های دل اون زن به منم منتقل شده بود و حالشو می فهمیدم  ؛ گفتم : زن بگیره ؟ نه بابا ؛ اصلا در این مورد حرف نمی زدن .... گفت : اون زرنگ تر از این حرفاس ... شیوا پتو رو بیشتر به خودش پیچید و باز به آتش خیره شد .. من چند تا دیگه هیزم گذاشتم و گفتم : ولی من می دونم که عزیز نمی تونه آقا رو وادار به کاری بکنه .. یه طوری باهاش رفتار می کرد که انگار ازش کینه داشت ... ادامه دارد ... @aghmiun