eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
41.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘گاهی دلم هیچ چیز نمی‌خواهد جز گپ ریز ریز با مادرم هی من حرف بزنم هی او چای تازه دم بریزد هی چای‌ام سرد بشود هی دلم گرم آنجا که چای‌ات سرد می‌شود و دلت گرم ⭐️نسرین بهجتی 🌹تقدیم به روح مادران آسمانی... @aghmiun
اینبار آقا داود ساعدی به مخاطبین عزیزمان از اصفهان عکس های زیبایی ارسال کرده است. ممنون و سپاس از ایشان @aghmiun
خیابان نادری تهران همه جای ایران سرای من است @aghmiun
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با یه تکه لیمو میشه براحتی پوست تخم مرغ آب پز رو گرفت. تقدیم به کدبانوهای مخاطب کانال آنا وطن آغمیون @ aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستوسه گفت : تو چند سال داری ؟ گفتم برای چی می خو
نگاهی به من کرد و گفت : گلنار ؟ تو زیاد می فهمی .. کاش اینطوری نبودی ..برای تو درد سر شده همه دارن ازت سوء استفاده می کنن از جمله من .... گفتم : همه می دونستن که  آقا با عزیز بد رفتاری می کنه حتی یکبار به خاطر من دعواش کرد .. روزی که اومده بودم بالا ببینم شما چرا ناله می کنی همون روز  .. گفت : خوب آره می دونم ازش کینه داره ..آخه خیلی به ما بد کرد ... شیوا یکم سکوت کرد ولی مثل اینکه دلش می خواست با کسی حرف بزنه . یک تیکه چوب بر داشت و همینطور که فرو می کرد زیر هیزم هایی که داشتن می سوختن ..و اونا رو زیر و رو می کرد گفت : سال 1323 بود من اون زمان  پونزده سال داشتم دختر یکی یک دونه ی مردی که بیشترین زمین های اون اطراف مال اون بود .. تعداد زیادی گاو و گوسفند و چند تا آسیاب .. پول از زمین و زمان برامون میومد ..کلی نوکر و کارگر و چوپون داشتیم ..روزی نبود که چند تا خواستگار نداشته باشم .. ولی پدرم راضی نمیشد و کسی رو لایق من نمی دونست ...تا اون زلزله ی وحشتناک توی گرگان اومد و همه چیز رو خراب کرد .. خونه ای که ما توش زندگی می کردیم تک بود و همه آرزو داشتن فقط یکبار توی اون خونه رو  ببینن و با اون زلزله فقط قسمت عقبی که کهنه ساز بود خراب شدو یکی از اون تیر های چوبی سقف افتاد روی سر مادرم وقتی از اون زیر آوردنش بیرون تموم کرده بود .. حال روز من معلوم بود .. خونه ی ما پر بود از کسانی که میومدن برای تسلیت ...روز هفتم که رفته بودیم سر خاک  همینطور که سیاه پوشیده بودم و غصه دار مادرم ،  توی اون شلوغی چشمم افتاد به یک مرد جوون که به من نگاه می کرد ..نگاهی که قلب منو لرزوند و بی اختیار از خودم بی خود شدم .. باور کردنی نبود با همه ی غمی که داشتم نمی تونستم اون نگاه رو فراموش کنم ..حس می کردم مادرم اونو فرستاده تا منو از غصه خلاص کنه .. اونشب عزت الله خان و پدرش مهمون خونه ی ما بودن و همه ی هوش و حواس من دنبال این بود که یک بار دیگه باهاش روبرو بشم ... ولی مرد ها جدا بودن و نتونستم ؛؛ فقط از دور و یواشکی چند بار اونو دیدم ... و اونقدر پرس و جو کردم تا فهمیدم اونو پدرش از تهران  اومدن برای تسلیت .. روز بعد قبل از اینکه من از خواب بیدار بشم سوار کالسکه شدن و رفتن تهران ... نمی تونستم صورتشو از یاد ببرم مدام جلوی چشمم بود و فراموشش نمی کردم .. هر دختری برای خودش رویایی داره و من با دیدن عزت الله خان انگار به همه ی رویا هام رسیده بودم  ... اما یکماه بعد یک روز عمه ام بهم گفت که میخواد از تهران برات خواستگار بیاد .در حالیکه از خوشحالی بال در آورده بودم  دلم شور می زد که نکنه کس دیگه ای باشه ؟ نکنه مجبورم کنن با کسی که دوستش ندارم عروسی کنم؟ چون پدرم به خاطر داد و ستد هایی که می کرد  دوستان زیادی داشت این احتمال میرفت ... اون زمان مادرم دیگه نبود و اختیار زندگی ما افتاده بود دست عمه ام ...که اونم زن سخت گیر و بد خلقی بود که نمی تونستم باهاش درد دل کنم ... حالا اصلا خودمم نمی دونستم چرا من با یک نظر اونقدر دلم پیش اون مرد جوون مونده بود ... کارم شده بود دعا کردن به در گاه خدا و انتظار  ....و  بالاخره روزی رسید که قرار بود خواستگارا از تهران برسن .. همه در تدارک پذیرایی بودن و اینطور که معلوم میشد ؛ باید پدرم  حسابی از اونا رو در وایسی داشته باشه که مرتب میرفت و میومد و سفارش می کرد که چیزی کم و کسر نباشه اما  جرات پرسیدن نداشتم حتی خجالت کشیدم از عمه ام  بپرسم؛؛؛  تا خبر رسید که مهمون ها اومدن و دارن به خونه نزدیک میشن  ..من در حالیکه قلبم بشدت می زد و از هیجان نمی تونستم خودمو جمع و جور کنم از پنجره ی اتاق به در وردی که یک پرده جلوش آویزان بود نگاه می کردم و زیر لب می گفتم : خدایا خودش باشه ..خدایا کمک کن ... عمه و پدرم رفتن به استقبالشون  ..و پرده کنار رفت و  دو تا مرد وارد شدن و پشت سر اونا  چند تا زن و بعدم  طبق رسوم سه مرد که توی مجمعه های بزرگ روی سرشون پیشکش آورده بودن .. یک لحظه امیدم داشت ناامید میشد که عزت الله خان از پشت پرده اومد بیرون .. با دیدنش انگار خدا دنیا رو یکجا به من داد و نفس راحتی کشیدم ..پس اون نگاه های عاشقانه ای که سر خاک به من می کرد همونی بود که فکر کرده بودم و اونم خاطر منو می خواد که از تهران برای خواستگاری من تا گرگان اومده  ؛؛ حس غریبی داشتم  دست و پام سست شده بود دلم می خواست بال در میاوردم و این خوشبختی رو جار می زدم ....... ادامه دارد... @aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا هم مونیخ آلمان هست که اینهمه برف باریده است .... روسیه، کانادا ، خیلی کشورهای دیگه برف زیادی آمده است.. ما همچنان منتظر بارش برف هستیم، نه از آغمیون خبر بارش برف می آید و نه از دیگر جاها...... در تهران هم که بجای برف ،دود می بارد دعا کنیم انشاالله برف سفید سرتاسر ایران عزیز مان را فرا بگیرد .... @aghmiun
حرم امام رضا (ع): قدیمی ترین عکس که از حرم امام رضا وجود دارد. 📲جناب آقای کریم ساعدی @aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینیم مناظر زیبایی از ورود پرندگان مهاجر به تالاب میانکاله.... یادش بخیر روزگاری که در آغمیون زندگی میکردیم هر سال در فصل معین چند تا لک لک مهاجر هم به روستای ما آغمیون می آمدند و چندین ماه ماندگار می شدند . پایین چاه عمیق مملی اوی ،توی آن خرمن ها دو تا درخت خیلی خیلی بلند وجود داشت چندمتری ارتفاع داشتند آن لک لک ها وقتی می آمدند بالای آن درختان لانه می ساختند و خیلی از اهالی برای تماشا کردن به لک لک ها در خرمن جمع میشدند . واقعا یادش بخیر...... @aghmiun