eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🌼طبیعت پاییزی سهزاب 📲جناب آقای محمودساعدی @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستوپنج عزیز که زن جوونی بود ؛؛ طوری که  وقتی شنید
عزت الله خان خیلی ستاره گرم بود ..هر کس اونو می دید ازش تعریف می کرد و همه ی دخترای فامیل به حال من غبطه می خوردن ... و روز بعد با دو کالسکه برگشتن تهران در حالیکه دیگه قرار مدارهامون رو گذاشته بودیم ... پنج  روز بعد پست چی نامه ی اونو برام آورد ..و توی خونه ای که دیگه نسبت بهش احساس خوبی نداشتم نامه عاشقانه ی و پر محبت اون باعث شادی من شد .. فورا خودم براش نامه ای پر از عشق  نوشتم و حرف دلمو راحت زدم  .. اون توی نامه هاش می نوشت که عزیز اجازه نمیده بیاد  منو ببینه و از این بابت خیلی ناراحته ... بالاخره عروسی ما هم سر گرفت من خوشبخت ترین دختر روی زمین شدم .. همه چیز داشتم ..پدر پول دار شوهرخوش قیافه و اسم و رسم دار ..با یک خانواده ی خوب ... عمه جلو تر  همراه جهاز من رفت تهران تا همه چیز رو آماده کنه .. بعدم با سلام و صلوات منو بردن تهران  به خونه ی بخت .. تا یکبار دیگه برای فامیل های اونا عروسی بگیریم  ....تمام طول راه منو عزت الله خان توی یک کالسکه که تزیین شده بود برای عروس و داماد تنها بودیم و دست همدیگر رو رها نکردیم و بهم قول دادیم تا ابد همینطور باقی بمونیم .. یک عشق عجیب و باور نکردی بین ما بود که خیلی زود زبون زد خاص و عام شد... اما اون اتفاق وحشتناک زندگی منو از همون روز اول تیره و تار کرد ...چیزی که حتی تصورشم نمی کردم ... شیوا به اینجا که رسید سکوت کرد .. من با اشتیاق گفتم : خوب بقیه اش ؟ گفت : سردمه بریم توی کلبه ..باقیش باشه برای بعدا ... با اینکه خیلی دلم می خواست بدونم اون اتفاق چی بوده اما احساس کردم از گفتش ناراحت میشه برای همین دیگه اصرار نکردم و اونجا رو جمع و جور کردم و روی آتیش آب ریختم و  در کلبه رو قفل کردم و رفتیم توی رختخواب اما حرف های شیوا من رو به فکر وا داشته بود ..احساس می کردم دوست دارم هر چیزی که مربوط به آقا باشه  بدونم ..علاقه ی من به اون طوری بود که همیشه هرکاری ازم می خواست با دل و جون انجام می دادم .. نمی دونم شاید برای اینکه پدر خوبی نداشتم و اون نهایت محبت رو به من می کرد .. با اینکه در واقع آقا منو از اجتماع و پدر و مادرم دور کرده بود و با یک بیمار جدامی تک و تنها  مونده بودم ؛  بازم از  دستش ناراحت نبودم  و درکش می کردم ... نمی دونم چرا بر عکس همیشه خوابم نمی برد و فکر و خیال به سرم زده بود و اونقدر از این دنده به اون دنده شدم که  صبح خواب موندم و با صدای گلنار ؛گلنار سلیمان بیدار شدم . هراسون لباس پوشیدم و چارقدم رو سرم کردم که برم ازش بپرسم ازآقا چه پیغامی برای ما آورده و کی بر می گرده ...اما سلیمان همینطور که سطل های آب رو می برد از چشمه آب بیاره گفت : تلفن رو مادرشون جواب داد و گفت آقا خونه نیست .. منم گلنار خانم از ایشون پرسیدم کی میان ؟ گفت : نمی دونم اونم معلوم نیست فعلا اینجا کار داره ... به نظرم آقا به این زودی ها نمیاد ... گفتم : آقا سلیمان صبر کنین ...و رفتم جلو و آهسته پرسیدم ..خانم از حال ما نپرسید ؟ سلیمان گفت : نه والله مثل اینکه عجله داشتن زود گوشی رو قطع کردن .. خوب مخابرات بود من دیگه نتونستم نوبت بگیرم ..می دونین که یکساعت طول می کشه تا خط آزاد بشه به این راحتی تهران رو نمی گیره ... گفتم : ممنون شما برو دیگه ..حسابی اوقاتم تلخ شده بود ..راستی چرا عزیز به همین راحتی از کنار ما میگذره؟ .. اون حتی نمی خواسته حال ما رو بدونه که به آقا خبر بده ...برگشتم به کلبه .. شیوا نشسته بود ..در حالیکه اونم منتظر یک خبری از آقا بود پرسید : سلیمان چی گفت ؟ با خونسردی گفتم : آقا گفته به همین زودی ها میام حال شما رو پرسیدن و سلام رسوندن  و سفارش کردن که به شیوا خانم بگین مراقب خودش باشه اگر بیام ببینم لاغر شده ناراحت میشم .. با تردید گفت : راست میگی ؟ سلیمان نپرسیده حال خودشو بچه ها چطوره ؟ گفتم : بله که راست میگم ...خود آقا گفته به شما بگه که حال همه شون خوبه ..فقط نگران شما هستن ... پرسید نگفت دقیقا کی میاد ؟ گفتم : چرا دیگه گفته به زودی ..پس ما منتظر میشیم و خودمون رو شاد نگه می داریم خوب غذا می خوریم تا آقا اومد خوشحال بشه ... به خدا گناه داره اینقدر به فکر همه چیز هست ...مرد بیچاره ؛؛ ادامه دارد... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستوشش عزت الله خان خیلی ستاره گرم بود ..هر کس اون
اون روز شیوا خیلی حالش بهتر بود .. وقتی سلیمان رفت چای دیگه دم کشیده بود و یک سینی ناشتایی آماده  کردم و گفتم : شیواخانم بریم روی علفها بشینیم و ناشتایی بخوریم ؟ گفت : اگر یک مرتبه کسی بیاد چی  ؟ گفتم سلیمان که دیگه بر نمی گرده کس دیگه ای هم که نیست ..علفها بلند شدن و روز به روز م هوا گرم تر میشه .. فکر می کنم چیزی به عید نمونده ..حتما آقا سال تحویل اینجاست ... با هم رفتیم روی تپه ..یک مرتبه چشمم افتاد به گلهای زرد زیبایی که دسته دسته همه جا روییده بود ... هوای دل انگیز و نسیم ملایم و آفتاب داغ و یک کاسه سر شیر و مربا حال هر دومون رو بهتر کرد .. و من با وجود اینکه  از دروغی که گفته بودم عذاب وجدان داشتم سعی می کردم شیوا رو خوشحال نگه دارم ... ولی اینو می دونستم که تغییر حالت شیوا به خاطر اینکه که فکر می کنه اومدن آقا نزدیکه ... روز خوبی رو با هم گذروندیم ..یکبار ازش خواستم بقیه ی داستان خودشو برام تعریف کنه ولی قبول نکرد و گفت : الان نه گلنار؛؛  حالا که حالم خوبه چرا خرابش کنم ؟ بعداز ظهر بود که  شیوا توی کلبه و من بیرون روی علف ها دراز کشیده بودیم که کوچیک شروع کرد به پارس کردن و فهمیدم کسی داره نزدیک میشه ... بلند شدم و دیدم یونس داره میاد بالا ... همون جا ایستادم تا رسید و گفت : سلام .. گفتم : سلام چیزی شده ؟ چی می خوای ؟ گفت برات باطری آوردم ..گفتی برای چی می خوای ؟ گفتم :برای رادیو ... با تعجب گفت : چطور رادیوییه که با باطری کار می کنه میشه ببینم ؟ گفتم : تازه اومده برادر آقا خیلی گرون اونو خریده ولی وقتی ما میومدیم اینجا می دونست برق نیست داد به من.. حالا بهت نشون میدم ولی نه امروز ؛؛ الان خانم خوابیده ...دست کرد جیبشو چهار تا باطری در آورد و طرف من دراز کرد و گفت : می دونی تا گرگان رفتم تا گیر آوردم ؟ ... ازش گرفتم و گفتم :دستت درد نکنه ولی  چرا ندادی به آقا سلیمان بیاره ؟ گفت : اومدم ببرمت تا برکه اونجا رو ببینی .. گفتم : نمی تونم خانم رو تنها بزارم ..باشه آقا بیاد ... گفت : آقام بهت نگفت ؟ پرسیدم چی رو ؟ گفت : درست نمی دونم ولی اون فکر می کنه آقا دیگه نمیاد ..لااقل به این زودی نمیاد ... گفتم : هیس صداتو بیار پایین ..نمی خوام به گوش خانم برسه ..من می دونم که میاد .. شما ها اونو نمیشناسین ..اینطور آدمی نیست ..اون بهترین آقای دنیاست ... مدتی با یونس اون اطراف گشتیم و حرف زدیم .. من احتیاج به هم زبون داشتم و حالا احساس می کردم اون می تونه دوست خوبی برای من باشه ... وقتی یونس رفت باطری رادیو رو انداختم و روشنش کردم ؛؛ و بالافاصله   فهمیدم که شب چهارشنبه سوریه ... و واقعا به عید چیزی نمونده ...شیوا هم شنید و با خوشحالی گفت : پس ممکنه همین فردا عزت الله خان بیاد من می دونم اون شب عید منو تنها نمی زاره .. خندیدم و گفتم : شاید الان یک دَقه برسه ..زود باشین خانم باید یک کاری بکنیم که وقتی اومد ببینه ما حالمون خوبه .. شیوا یک فکری کردو گفت : آجیل چی داریم ؟ زود باش بریز توی ظرف ؛؛..تو آتیش روشن کن .. منم چای رو حاضر می کنم ... گفتم : شیوا خانم من گفتم شاید؛  ..اگر این کارا رو بکنیم و آقا نیاد توی ذوقمون می خوره .. گفت : نه ؛؛ به خاطر اون نمیگم می خوام به خودمون خوش بگذره ..اومد که چه بهتر  اگر نیومد فردا منتظرش میشم ... و برای اولین بار شیوا رو می دیدم که مثل یک آدم طبیعی داره کار می کنه .. توی یک ظرف پسته و توت خشک و برگه ی زردآلو و انجیر خشک ریخت و توی یک ظرف خرما .. من هیزم ها رو توی دایره ی کوچکی که آقا دورشو سنگ چیده بود گذاشتم و روشن کردم .. شیوا  از پشت سرم کبریت زد؛؛برگشتم دیدم داره زنبوری رو روشن می کنه ...نور امیدی توی دلم روشن شد  که داره خوب میشه ... بلند گفتم : خانم بیا از روی آتیش بپریم .. خندید و نگاهی به من کرد و گفت : باشه الان میایم ... باورم نمیشد که اون به این راحتی راضی بشه .. چند دقیقه بعد می خندیدیم و از روی آتیش می پریدیم ... تا اون زمان خنده های بلند شیوا رو ندیده بودم ..چقدر زن خوب و شیرینی بود .. توی سرمای ملایم غروب کوهستان دوتایی نشستیم کنار آتیش تا گرم بشیم .. گفتم : خانم گرسنه نیستین آش حاضره فکر کنم می چسبه الان بخوریم ؟ نگاهی به من کرد و با لبخند گفت : بخوریم ..آش چی درست کردی بوش که خیلی خوبه ... گفتم : الان میارم ؛؛ آش بلغور .. گفت : به به خیلی دوست دارم ... ادامه دارد... @aghmiun