eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم هندونه شب چله البته با تاخیر بدستمان رسید ارسالی : مخاطب گرامی @aghmiun
ارسالی دوست عزیزمان آقا کریم ساعدی دبیر فعلی دبیرستان های تهران و کرج بازیکن سابق گل کوچک در روستای مان آغمیون آقا کریم چنان بازی گل کوچک اش زیبا و دیدنی بود و چه دربیل های ظریف و حرفه ای میکرد بازیکنان طرف را .... اگر آن ایام این مربیان خارجی بازی کریم ساعدی را می دیدند یقین دارم به قیمت های نجومی مشتری بودند ..... ولی حیف که ما شانس نداریم ،عین گوجه فرنگی های آغمیون تا میخواهد قرمز باشد و برسد ، برف و باران یا سرما امانش نمی دهد .... ممنون از عمو کریم ساعدی همبازی قدیم فوتبال گل کوچک @aghmiun
اینم یه عکس فوتبالی از ایام قدیم آغمیون اکبری نوری فیروز محمدیان محمود اسماعیلی @aghmiun
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘به یادمادران قدیمی به مـادر دیـروز افـتخار مـیکنـیم کـه سـواد نـداشـت امـا بـا حـیا بـود سـواد نـداشت امـا کوه صـبر بـود در بـرابر تـنگدستی شـوهر سـواد نداشت امـا غیرتـش کـور مـیکرد چـشم هر نامحرمی را @aghmiun
از عجایب این روزهای آب و هوای ایران اینکه ابرهای بارشی که ساعت‌ها در ترکیه زمینه ساز بارش برف شده اند به محض ورود به ایران و در آسمان دریاچه ارومیه پخش شده و محو می شوند.   میزان برف روز گذشته در استان وان ترکیه (استان مرزی ایران و ترکیه) رو مشاهده میکنید. @aghmiun
در دهه های قدیم روستای آغمیون تعداد زیادی مغازه بقالی داشت که بطور مفصل در خاطره " دکان" به سمع و نظر مخاطبین رسیده است ،یکی از آن مغازه ها متعلق به مرحوم رحمت اله خلیلی بود در قلعه قاباغی به سمت قره گونلی ،روبروی منزل مرحوم حاج ذوالفقار نژاد عباسی. این سنگ ها و ترازو مال همان مغازه هست که دوست عزیزم آقای علی خلیلی فرزند مرحوم رحمت اله خلیلی ،بصورت خیلی عالی بعنوان یادگاری از پدر در ویترین دکور منزل شان در تهران نگهداری میکند . و ایشان می گفتند فلانی ،در منزل و در میان تمام اشیا و وسایل خانه ارزشمندترین وسیله برایم این سنگ و ترازو هاست که همیشه منو بیاد پدر می اندازد . @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادونه دیگه یادم رفت کجا هستم و چیکار دارم می کنم
همه جا سکوت بود ..حتی صدای پای خودم رو روی پله ها می شنیدم .. که صدای بوق ماشین و گاز های هرزی که روی برف ها می داد به گوشم رسید .. قلبم شروع کرد به تند زدن و زیر لب گفتم : خدا به خیر کنه عزیز اومد ... امیر حسام رفت درو باز کرد و من ظرف نفت رو بر داشتم و بردم که بریزم توی بخاری ... آقا رو جلوی روم دیدم داشت با عجله دکمه ی پیرهنشو می بست ..سرمو انداختم پایین و بدون اینکه حرفی بزنم رفتم توی سالن  ... آقا با سرعت خودشو رسوند پایین که ببینه عزیز چیکار کرده ... منم کنجکاو بودم ..همینطور که نفت ها رو خالی می کردم شیوا اومد؛؛  با اینکه  احساس می کردم حالش بهتره  ولی  نگران هم بود .. گفت : گلنار عزت الله خان بهم قول داد اون زن رو طلاق میده ..قسم خورد که اصلا نمی خواسته این کارو بکنه  ... گفتم : قربونتون برم منم که همینو گفتم ؛ زود تصمیم نگیرین بهتره ...بچه ها یکی یکی از خواب بیدار شدن ..من که هم حس فضولیم گل کرده بود و هم می دونستم بچه ها گرسنه شدن گفتم : من برم ظرف نفت رو بزارم سر جاش و یک چیزی بیارم بخوریم ... همینطور که پرستو رو بغل می کرد گفت : آره برو ببین چی دارن میگن ... خندیدم و گفتم : همین کارو می کنم ... وقتی رفتم پایین هیچکدوم نبودن ... تا وسط سالن رفتم شوکت خانم که تازه از خواب بیدار شده بود داشت توی آشپزخونه کار می کرد ... خیلی دلم می خواست برم پشت در اتاق ولی می دونستم که نباید کار اشتباهی بکنم که بعدا برام درد سر درست بشه .. این بود که رفتم تا یکم خوراکی بردارم .. شوکت خانم گفت : آقا خیلی عصبانی بود داشتن دعوا می کردن با امیر حسام سه تایی رفتن به اتاق خانم .. گفتم : شوکت خانم  ، فرح چرا پیداش نیست ؟ گفت : تو نمی دونی ؟ گفتم : نه والله آقا می گفت عزیز بیچاره اش کرده ولی تعریف نکرد ... گفت : بزار آب ها از آسیباب بیفته خودم برات تعریف می کنم اینطور که معلومه فردا یک غوغایی راه میفته  ... همینطور که سینی دستم بود صدای داد و فریاد از اتاق عزیز میومد .. نمی دونم چی بهم می گفتن که هر سه تایی با عصبانیت با هم حرف می زدن ...فقط صدای امیر حسام برام واضح شد که درو باز کرد تا از اتاق بیاد بیرون در همون حال گفت : شما  عزیز این کارو بکن ؟ بعد تماشا کن ببین من چیکار می کنم ؟ و پشت سرشم عزت الله خان گفت : زود باش خودت همین الان زنگ بزن ..اگر نمی زنی من خودم می زنم اما  بدی جوری این کارو می کنم و آبروتون رو  بیشتر از این می برم  ...و هر دوشون با غیظ رفتن به اتاق امیر حسام ... من سینی به دست هاج و واج مونده بودم ..سر در نیاوردم که اونا بهم چی گفتن و عزیز چیکار کرده ولی اینو می فهمیدم که هر کاری کرده برای شیوا خوب نبوده ... در حالیکه  دلشوره داشت منو می کُشت وقتی رفتم بالا شیوا رو دیدم که باز آرایش کرده بود و مشغول جمع و جور کردن اتاق خوابش بود ... تا چشمش به من افتاد گفت : زود باش بگو چی  می گفتن ؟ عزیز چیکار کرده بود ؟ گفتم : نفهمیدم توی اتاق عزیز بودن اما اینو فهمیدم که آقا و امیر حسام حسابی پشت شما هستن ..اصلا نگران نباشین ... گفت : خیلی خوب گلنار جون بچه ها رو ببر توی اتاق مهمون خونه اینجا سرده سرما می خورن ..هنوز داره برف میاد .. مثل اینکه دست بر دارم نیست .. اونشب ما دیگه پایین نرفتیم ..سر شب آقا و امیر حسام در حالیکه با دوتا سینی برامون غذا آورده بودن دور هم شام خوردیم ... اما در یک سکوت ..نه شیوا جرات داشت بپرسه و نه اونا رغبتی به گفتن داشتن ..و من نمی دونم چرا زیاد اشتها نداشتم و بشدت از اتفاقی که ممکن بود بیفته می ترسیدم .. رفتم گوشه سالن و رادیویی رو که امیر حسام بهم داده بود بر داشتم تا باطری اونو عوض کنم ..که صدای داد و هوار عزیز از پایین پله ها بلند شد که : الهی شیوا به دردی مبتلا بشی که درمون نداشته باشه .. جادوگر ..بچه های منو ازم جدا کردی بی همه چیز ؛؛ حالا ببین دارم برات ... عزت الله خان از جاش بلند شد و رفت از همون سر پله ها داد زد عزیز ؟ بس می کنی یا نه ؟ ما اینجا شام خوردیم که جلوی چشم شما نباشیم .. بازم دست بر دارنیستیبه شیوا نگاه کردم که رنگ به صورت نداشت و لقمه توی دهنش مونده بود اونم به من نگاه کرد .. با اشاره گفتم : یک چیزی بگو .. شیوا با سر و علامت سئوال پرسید : چی ؟ آهسته گفتم ..جوابشو بده .. این حرف رو امیر حسام هم شنید .. شیوا گفت : دعوا میشه .. گفتم : مگه الان نشده ؟ ادامه دارد... @aghmiun
Ehsan Khajehamiri4_5857426628203776926.mp3
زمان: حجم: 3.3M
♡ ㅤ  ❍ㅤ    ⎙ㅤ     ⌲ ˡᶦᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ ❤️ | عاشقانه 🏕 احسان خواجه امیری 🎼 @aghmiun
T.me/HashtMin4_6026338569444922596.mp3
زمان: حجم: 13.1M
🔘پادکست « آتاری • گوینده: کمال_کلانتر. - ‌‏‌‌این پادکست حسرت های کودکیمو زنده کرد اون زمان هایی که از ته دلت چیزی رو می‌خوای اما نداریش نمی‌تونی داشته باشیش و مجبوری با تصوراتت بارها و بارها داشته باشیش اما فقط تصور! شبتون بی دغدغه درست مثل شبهای شیرین کودکی.... @aghmiun
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ بسیار زیبا را ببینید شخصی درخواست واکس زدن مجانی به کفش اش را درخواست میکند چند نفر قبول نمی کنند که مجانی واکس بزنند . در حالیکه داخل لنگه کفش مقداری زیاد پول گذاشته تا قسمت مهربان ترین کفاش شود ....خودتان ببینید ..... @aghmiun