از عجایب این روزهای آب و هوای ایران اینکه ابرهای بارشی که ساعتها در ترکیه زمینه ساز بارش برف شده اند به محض ورود به ایران و در آسمان دریاچه ارومیه پخش شده و محو می شوند.
میزان برف روز گذشته در استان وان ترکیه (استان مرزی ایران و ترکیه) رو مشاهده میکنید.
@aghmiun
در دهه های قدیم روستای آغمیون تعداد زیادی مغازه بقالی داشت که بطور مفصل در خاطره " دکان" به سمع و نظر مخاطبین رسیده است ،یکی از آن مغازه ها متعلق به مرحوم رحمت اله خلیلی بود در قلعه قاباغی به سمت قره گونلی ،روبروی منزل مرحوم حاج ذوالفقار نژاد عباسی.
این سنگ ها و ترازو مال همان مغازه هست که دوست عزیزم آقای علی خلیلی فرزند مرحوم رحمت اله خلیلی ،بصورت خیلی عالی بعنوان یادگاری از پدر در ویترین دکور منزل شان در تهران نگهداری میکند .
و ایشان می گفتند فلانی ،در منزل و در میان تمام اشیا و وسایل خانه ارزشمندترین وسیله برایم این سنگ و ترازو هاست که همیشه منو بیاد پدر می اندازد .
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادونه دیگه یادم رفت کجا هستم و چیکار دارم می کنم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتاد
همه جا سکوت بود ..حتی صدای پای خودم رو روی پله ها می شنیدم ..
که صدای بوق ماشین و گاز های هرزی که روی برف ها می داد به گوشم رسید ..
قلبم شروع کرد به تند زدن و زیر لب گفتم : خدا به خیر کنه عزیز اومد ...
امیر حسام رفت درو باز کرد و من ظرف نفت رو بر داشتم و بردم که بریزم توی بخاری ...
آقا رو جلوی روم دیدم داشت با عجله دکمه ی پیرهنشو می بست ..سرمو انداختم پایین و بدون اینکه حرفی بزنم رفتم توی سالن ...
آقا با سرعت خودشو رسوند پایین که ببینه عزیز چیکار کرده ...
منم کنجکاو بودم ..همینطور که نفت ها رو خالی می کردم شیوا اومد؛؛ با اینکه احساس می کردم حالش بهتره ولی نگران هم بود ..
گفت : گلنار عزت الله خان بهم قول داد اون زن رو طلاق میده ..قسم خورد که اصلا نمی خواسته این کارو بکنه ...
گفتم : قربونتون برم منم که همینو گفتم ؛ زود تصمیم نگیرین بهتره ...بچه ها یکی یکی از خواب بیدار شدن ..من که هم حس فضولیم گل کرده بود و هم می دونستم بچه ها گرسنه شدن گفتم : من برم ظرف نفت رو بزارم سر جاش و یک چیزی بیارم بخوریم ...
همینطور که پرستو رو بغل می کرد گفت : آره برو ببین چی دارن میگن ...
خندیدم و گفتم : همین کارو می کنم ...
وقتی رفتم پایین هیچکدوم نبودن ...
تا وسط سالن رفتم شوکت خانم که تازه از خواب بیدار شده بود داشت توی آشپزخونه کار می کرد ...
خیلی دلم می خواست برم پشت در اتاق ولی می دونستم که نباید کار اشتباهی بکنم که بعدا برام درد سر درست بشه ..
این بود که رفتم تا یکم خوراکی بردارم ..
شوکت خانم گفت : آقا خیلی عصبانی بود داشتن دعوا می کردن با امیر حسام سه تایی رفتن به اتاق خانم ..
گفتم : شوکت خانم ، فرح چرا پیداش نیست ؟
گفت : تو نمی دونی ؟
گفتم : نه والله آقا می گفت عزیز بیچاره اش کرده ولی تعریف نکرد ...
گفت : بزار آب ها از آسیباب بیفته خودم برات تعریف می کنم اینطور که معلومه فردا یک غوغایی راه میفته ...
همینطور که سینی دستم بود صدای داد و فریاد از اتاق عزیز میومد ..
نمی دونم چی بهم می گفتن که هر سه تایی با عصبانیت با هم حرف می زدن ...فقط صدای امیر حسام برام واضح شد که درو باز کرد تا از اتاق بیاد بیرون در همون حال گفت : شما عزیز این کارو بکن ؟ بعد تماشا کن ببین من چیکار می کنم ؟
و پشت سرشم عزت الله خان گفت : زود باش خودت همین الان زنگ بزن ..اگر نمی زنی من خودم می زنم اما بدی جوری این کارو می کنم و آبروتون رو بیشتر از این می برم ...و هر دوشون با غیظ رفتن به اتاق امیر حسام ...
من سینی به دست هاج و واج مونده بودم ..سر در نیاوردم که اونا بهم چی گفتن و عزیز چیکار کرده ولی اینو می فهمیدم که هر کاری کرده برای شیوا خوب نبوده ...
در حالیکه دلشوره داشت منو می کُشت وقتی رفتم بالا شیوا رو دیدم که باز آرایش کرده بود و مشغول جمع و جور کردن اتاق خوابش بود ...
تا چشمش به من افتاد گفت : زود باش بگو چی می گفتن ؟ عزیز چیکار کرده بود ؟
گفتم : نفهمیدم توی اتاق عزیز بودن اما اینو فهمیدم که آقا و امیر حسام حسابی پشت شما هستن ..اصلا نگران نباشین ...
گفت : خیلی خوب گلنار جون بچه ها رو ببر توی اتاق مهمون خونه اینجا سرده سرما می خورن ..هنوز داره برف میاد ..
مثل اینکه دست بر دارم نیست ..
اونشب ما دیگه پایین نرفتیم ..سر شب آقا و امیر حسام در حالیکه با دوتا سینی برامون غذا آورده بودن دور هم شام خوردیم ...
اما در یک سکوت ..نه شیوا جرات داشت بپرسه و نه اونا رغبتی به گفتن داشتن ..و من نمی دونم چرا زیاد اشتها نداشتم و بشدت از اتفاقی که ممکن بود بیفته می ترسیدم ..
رفتم گوشه سالن و رادیویی رو که امیر حسام بهم داده بود بر داشتم تا باطری اونو عوض کنم ..که صدای داد و هوار عزیز از پایین پله ها بلند شد که : الهی شیوا به دردی مبتلا بشی که درمون نداشته باشه ..
جادوگر ..بچه های منو ازم جدا کردی بی همه چیز ؛؛ حالا ببین دارم برات ...
عزت الله خان از جاش بلند شد و رفت از همون سر پله ها داد زد عزیز ؟ بس می کنی یا نه ؟ ما اینجا شام خوردیم که جلوی چشم شما نباشیم ..
بازم دست بر دارنیستیبه شیوا نگاه کردم که رنگ به صورت نداشت و لقمه توی دهنش مونده بود اونم به من نگاه کرد .. با اشاره گفتم : یک چیزی بگو ..
شیوا با سر و علامت سئوال پرسید : چی ؟
آهسته گفتم ..جوابشو بده ..
این حرف رو امیر حسام هم شنید ..
شیوا گفت : دعوا میشه ..
گفتم : مگه الان نشده ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
Ehsan Khajehamiri4_5857426628203776926.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
❤️ | عاشقانه
🏕 احسان خواجه امیری
🎼 @aghmiun
T.me/HashtMin4_6026338569444922596.mp3
زمان:
حجم:
13.1M
🔘پادکست « آتاری
• گوینده: کمال_کلانتر.
- این پادکست حسرت های کودکیمو زنده کرد
اون زمان هایی که از ته دلت چیزی رو میخوای
اما نداریش نمیتونی داشته باشیش و مجبوری
با تصوراتت بارها و بارها داشته باشیش
اما فقط تصور!
شبتون بی دغدغه درست مثل شبهای شیرین کودکی....
@aghmiun
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ بسیار زیبا را ببینید
شخصی درخواست واکس زدن مجانی به کفش اش را درخواست میکند چند نفر قبول نمی کنند که مجانی واکس بزنند .
در حالیکه داخل لنگه کفش مقداری زیاد پول گذاشته تا قسمت مهربان ترین کفاش شود ....خودتان ببینید .....
@aghmiun
اعتماد به خودت... - اعتماد به خودت....mp3
زمان:
حجم:
5.4M
صبح 5 دی
ســـ😊ــلام✋
به دوستان خوبم صبح بخیر 🍇
سلام به همه آنهایی🍎🍃
که بودنشان🍊🍃
نورامیدےست دردل🍎🍃
روزے سرشاراز زیبایی 🍊🍃
وسلامتی وشادی وامید🍎🍃
و دلے پر از مهر و دوستی🍊🍃
براتون آرزومندم 🙏
صبحتون شاد 🌺
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتاد همه جا سکوت بود ..حتی صدای پای خودم رو روی پل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتادویک
امیر حسام گفت : عزیز مادر منه ولی گلنار راست میگه جواب ندی هر دم به ثانیه می خواد همین کارو بکنه ..
شیوا گفت : نمی تونم ..ازم بر نمیاد ..آخه چی بگم ؟
با سرعت رفتم جلوشو بازوهاشو گرفتم و گفتم : هر چی فکر می کنین ؛؛با احترام بهش بگین ..
شیوا آروم راه افتاد ..
عزت الله خان رفته بود پایین تا عزیز رو دور کنه ..اما صدای اونا می اومد که هنوز از اینکه پسراش سر میز شام تنهاش گذاشته بودن شاکی بود ..
شیوا بالای پله ها یکم مکث کرد و روسرشو کشید جلوتر تا زخمش معلوم نباشه و از پله ها رفت پایین منو امیر حسام از همون بالای پله ها گوش ایستادیم ..
شیوا توی چهار چوب در ایستاد و در حالیکه صداش می لرزید و بغض کرده بود گفت : عزیز فقط یک جمله جوابتون رو میدم ..یادتون نره ..
مثل شما نفرین نمی کنم چون اهلش نیستم ..اما از خدا می خوام که روزی برسه که بدونی چقدر بهم بدی کردی و پشیمون باشی ولی دیر شده باشه و حتی نتونین توبه کنین ..
و برگشت بالا در حالیکه مثل بید می لرزید پرسید : خوب گفتم ؟ ...
امیر حسام نگاهی به من کرد و لبخندی زد و به شیوا گفت : کم بود ولی بد نبود ...
سه تایی برگشتیم به سالن ؛؛؛
گفتم : حالتون بهتر نیست ؟ اقلا یکم دلتون خالی شد ..
امیر حسام گفت : راست میگه زن داداش چقدر می خواین از عزیز بخورین ..من شاهدم چقدر حرف بار شما می کرد ..
ولی احمقانه فکر می کردم باید همینطور باشه ...
گفتم : چرا ؟ من نمی فهمم چرا اینطوری فکر می کردین ؟ ..شیوا پرستو رو که گریه می کرد بغل گرفت بغلش و گفت : امیر حسام تنها نیست عزت الله خان هم هر وقت بهش شکایت کردم گفت : همینه دیگه تو باید به حرف عزیز گوش کنی ..
گفتم : ای بابا یعنی آدم ظلم رو ببینه و حق به زور گو بده ؟
امیرحسام گفت : گلنار اگر تو جای زن داداش بودی چیکار می کردی ؟
گفتم : حالا که نیستم ...بهش فکر نکردم ولی می دونم که زیر بار زور نمیرم ..اگر شده بمیرم در مقابل ظلم سر خم نمی کنم ...
در همون موقع آقا برگشت و به امیر حسام گفت : تو برو پایین نزار بیشتر حرصی بشه ..همه اومدیم بالا بهش بر خورده .
داره گریه می کنه ...
امیر حسام به شوخی به من گفت : حاج خانم صلاح هست برم یا نه ؟
فکر کردم داره منو مسخره می کنه ...
چون نفهمیدم برای چی از من می پرسه گفتم : به من چه مربوط؟من نمی دونم ...
آقا گفت : نترس گلنار شوخی کرد ..اما مثل اینکه حالا همه چیز به تو مربوط میشه ...
و رو کرد به شیوا و امیر حسام و ادامه داد : هیچ دقت کردین آدم نا خود آگاه دلش می خواد نظر گلنار رو بدونه ..
امیر حسام گفت : از بس فضوله ..بعد میگه به من چه مربوط ..توی همه کار دخالت می کنه ....
خیلی بهم بر خورد و صورتم سرخ شد آخه لحنش جدی بود ...
ولی وقتی دیدم هر سه نفر به خنده افتادن دلم قرار گرفت و نفس راحتی کشیدم ..
اونشب شیوا و آقا رفتن به اتاق خودشون و منو بچه ها باز نزدیک بخاری خوابیدیم ..
این بار من قبل از اینکه برم توی رویا هایم خوابم برد ...
روز بعد از صدای خش ؛ خش پارو ی محمود آقا که ایوون رو از برف پاک می کرد بیدار شدم ..
هوا صاف شده بود و دیگه ابری توی آسمون نبود ...
روز عید بود و نیمه ی شعبان ؛؛
روزی که قرار بود توی اون خونه جشن باشه و زن جدید آقا رو بیارن ....یک خمیازه جلوی پنجره کشیدم و گفتم : انشالله اتفاق بدی نمی افته ...اگر امروز همه چیز به خوبی پیش رفت منم میرم خونه ی خودمون ...
آره کاش نیفته و من بتونم برم مادر و برادرامو حتی بابام رو ببینم دلم براشون خیلی تنگ شده ؛؛ حتما اونا هم برای من دلتنگ شدن ...
وقتی از اتاق رفتم بیرون که برم دستشویی احساس کردم پایین برو بیا هایی هست ؛؛ که اون موقع صبح غیر عادی به نظر می رسید و بوی پیاز داغ نشون می داد که شوکت خیلی زود دست بکار درست کردن ناهار شده و این علامت خوبی نبود ...
سریع آماده شدم و درِ اتاق رو از بیرون قفل کردم که یک وقت پرستو بیدار نشه و از پله ها بیفته و با سرعت رفتم ببینم چه خبره ..
شوکت خانم و عزیز سخت مشغول کار بودن ..
سلام کردم و گفتم : کمک نمی خواین ..
عزیز با تمسخر گفت : چه عجب؟ ؛ از کنارِ خانمت تکون خوردی ؟
بیا زود باش این ظرف ها رو بشور اینجا خالی بشه ..شوکت دست بجنبون ...گردو ها رو خرد کن ....
ادامه دارد...
@aghmiun
GICWmABOvJ8wstICAG2mHuNJuKtXbqCBAAAF-mc.mp3
زمان:
حجم:
11.5M
⭐️مطالبی درمورد علم روانشناسی
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun