12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼«يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَريمِ» اي انسان! چه چيز تو را در برابر پروردگار كريمت مغرور ساخته است؟! (آیه ۶سوره انفطار)🌼
⭐️شبتون بخیر
@aghmiun
دوست داشتن... - دوست داشتن....mp3
زمان:
حجم:
5.2M
صبح 6 دی
سلام در این صبح زیبا
بهترینها و خیرترینها را
از خدای عزیز ومهربان
برای شما خواستارم
امروزتون
پراز نعمـت
پراز خبرهای خوب
پراز اتفاقات قشنگ
پراز موفقیت و
پراز خیر و برکت باشه
الهے بہ امید تو 🌻
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادودو آستین هامو زدم بالا و گفتم : عزیز مهمون دا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتادوسه
شیوا هراسون و پریشون در حالیکه مثل ابر بهار اشک میریخت اومد بیرون و با خشمی که نمی تونست کنترلش کنه ...گفت : بهت چی گفتم گلنار؟ دیدی فایده نداره ؟نمیشه ..
من هرگز نباید روی خوشبختی رو ببینم ..عزت الله چرا محکم جلوی عزیز در نمیای ؟ حالا داری میگی ؛بیچاره ها و بدبخت ها حق دارن ؟ ..
من چی ؟ حق من چیه ؟ به نظرت من بیچاره نیستم ؟ چطور عروس ده روزه رو از خونه تون بیرون کردین آب توی دلتون تکون نخورد ؟ ما بیچاره نبودیم ؟
آبرو نداشتیم ؟حالا برای اینکه به اون زن بگی نه آبرو ریزی میشه ؟
عزت الله همین امروز تصمیمت رو بگیر اگر اون زن پاشو بزاره توی این خونه من از اون در میرم بیرون بچه هامو هم با خودم می برم ..همین ..
و در حالیکه پاشو می کوبید به زمین و هق و هق گریه می کرد گفت : خاک بر سر من که حرف تو رو باور کردم ..؛؛تو بازم داری به دل مادرت راه میای ...
آخ که چقدر من احمقم ..چرا حرفت رو باور کردم ..بازم گول تو رو خوردم ...و رفت توی سالن و درو بست صدای انداختن جفت پشت در رو شنیدیم ...
آقا واقعا در مونده به نظر میرسید ..همینطور وارفته بود و نمی دونست چیکار کنه ؛؛ یکم فکر کرد و رفت پایین ..
من به دیوار تکیه دادم ..
به اون آدم ها که داشتن توی سر و کله ی هم می زدن و عمرشون رو با نادانی ها و اشتباهات تلف می کردن فکر می کردم ..
شیوا حق داشت چون همسر عزت الله خان بود و دوتا بچه ازش داشت و از اون مهمتر عشقی که بهم داشتن ..و تحمل یک زن دیگه براش غیر ممکن بود ...از اون طرف آقا هم حق داشت ..شیوا جذام گرفته بود و اون زمان زندگی کردن با یک زن جذامی کاری محال بود و ترسناک ؛ ولی عزت الله خان در کمال مهربونی دو سال پای اون زن ایستاده بود ..و حالا به اصرار عزیز زن گرفته بود؛؛
در حالیکه مردی بود که از این کار راضی نبود و عذاب وجدان داشت ..اون می تونست راحت مدت ها قبل این کارو بکنه ولی نکرد ..
اما عزیز ..اونم بدبخت بود و اسیر خرافات و حرف مردم و با همه ی عشقی که به بچه هاش داشت زندگی رو به کام همه ی اونا تلخ کرده بود و هنوزم نمی فهمید و فکر می کردبچه هاش ناخلف از آب در اومدن و نافرمانی می کنن ...
همینطور که به دیوار تکیه داده بودم فکر می کردم نمی دونم آقا به عزیز چی گفته بود که صدای جیغ و فریادش به آسمون رفت و پشت سرشم صدای اعتراض امیر حسام که تازه از خواب بیدار شده بود ...زدم به در و گفتم : شیوا جون منو راه میدی ؟
درو باز کرد اما هیمنطور که اشک میریخت و صورتش قرمز شده بود رفت توی اتاق خواب خودش و گوشی تلفن رو بر داشت و شماره گرفت ..پرستو گریه می کرد و مجبور شدم برم پیشش ..
بچه ها اون روزا مدام شاهد صحنه های غم انگیزی بودن که نشاط کودکی رو ازشون گرفته بود ..
نفهمیدم اون به کی زنگ زد و با چه کسی حرف زد ولی مدت زیادی طول کشید تا برگشت اونقدر عصبانی بود که نمیشد طرفش رفت ...
حتی به من نگاه هم نمی کرد ...
یکم روی صندلی نشست و فکر کرد ..
مدام خودشو تکون می داد و زیر لب می گفت : چیکار کنم ..خدایا چیکار کنم ؟پریناز رفت جلو و دستشو گرفت و معصومانه گفت : مامان گریه نکن من دوستت دارم بزار عزیز تو رو دوست نداشته باشه ..شیوا چنان غمگین به دخترش نگاه کرد که منم از غصه اون اشک توی چشمم جمع شد ..
صدای زنگ تلفن بلند شد ..شیوا هیچوقت اون گوشی رو بر نمی داشت ولی اون بار دوید طرف تلفن و من فهمیدم منتظر بوده ..
دنبالش رفتم ..گوشی رو بر داشت و داد زد با من کار دارن گوشی رو بزارین ...
بله پدر ؟گوشم با شماست ... چشم ...ممنونم ...
باشه من حاضر میشم ...چشم پدر ..فهمیدم حسن آقای شاه پسندی ...مرسی پدر ...
گوشی رو گذاشت و گفت : گلنار جمع کن بریم ..
گفتم : کجا ؟
گفت : پدرم الان یک نفر رو می فرسته دنبالم ..من باید خودمو از دست اینا نجات بدم ..دیگه نه تحملی برام مونده نه حوصله ی جنگیدن با این زنیکه رو دارم ..
بزار هر کاری دلش می خواد بکنه ..
عزت الله خان هم تا ابد در خدمتش باشه ..برو اتاق بچه ها و وسایلشون رو جمع کن ..اونایی که بیشتر لازم دارن ..
بقیه اش رو بعدا می خرم ..تو که چمدونت رو باز نکردی ؟
گفتم : نه خیر ..
ادامه دارد...
@aghmiun
آقای ابراهیم هوشیار به همراه فرزندشان علیرضا هوشیار که به تازگی خدمت مقدس سربازی را به اتمام رساندند.
از راست امیر محمد سلیمان پور نوه پسری حاج جعفر سلیمان پور و علی سیاهی نوه پسری مرحوم مشهدی عیسی سیاهی