61.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌀مشهد مقدس ۱۴۰۳/۰۸/۲۲
🎥 مصاحبهء کامل
#حاج_صادق_آهنگران
وخانواده شهیدوالامقام غیور اصلی(ناجی خوزستان) در
شبکهء خراسان رضوی
♦️باز با نام خدای مهربان
♦️می گشایم رو به جبهه دیدگان
♦️بال بر هم می نهم با عشق و شور
♦️جبهه ها را می کنم با خود مرور
♦️خاطرات سرخ ایام جهاد
♦️از کتاب عشق می آرم به یاد
♦️سبکباران خرامیدند و رفتند
┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄
🔺کانال سراسری حاج صادق آهنگران
https://eitaa.com/ahangaran1412
https://t.me/ahangaran1412
حاج صادق آهنگران(مشهد).mp3
21.06M
🎙 مشهد مقدس ۱۴۰۳/۰۸/۲۲
مصاحبه با حاج صادق آهنگران
در شبکهء خراسان رضوی دربارهء
🔺سردارشهید اسلام غیور اصلی
♦️باز با نام خدای مهربان
♦️می گشایم رو به جبهه دیدگان
♦️بال بر هم می نهم با عشق و شور
♦️جبهه ها را می کنم با خود مرور
♦️خاطرات سرخ ایام جهاد
♦️ از کتاب عشق می آرم به یاد ...
🔺کانال سراسری
حاج صادق آهنگران
https://eitaa.com/ahangaran1412
https://t.me/ahangaran1412
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 یادوارهٔ شهدای هوافضای سپاه فردا برگزار میشود .
🔹یادوارهٔ شهدای هوافضای سپاه و سیزدهمین سالگرد شهادت سردار حسن طهرانیمقدم از ساعت ۹:۳۰ صبح فردا پنج شنبه ۲۴ آبان با مداحیِ حاج صادق آهنگران و سخنرانی دکتر محمدباقر قالیباف ریاست محترم مجلس شورای اسلامی در حسینیهٔ فاطمهالزهرا(س) واقع در میدان سپاه، خیابان پادگان ولیعصر(عج) برگزار میشود.
🔺کانال سراسری حاج صادق آهنگران
https://eitaa.com/ahangaran1412
https://t.me/ahangaran1412
5.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻کانال سراسری حاج صادق آهنگران
https://eitaa.com/ahangaran1412
https://t.me/ahangaran1412
🔻کتاب بی آرام
برای سردار شهید
حاج اسماعیل فرجوانی
به :روایت عصمت احمدیان (مادر)
نوشته: فاطمه بهبودی
ناشر:انتشارات سوره مهر
قسمت شانزدهم:
در را پیش کردم، دیدم زهرا با یک دست معصومه را بغل گرفته و ساک اسماعیل را در دست دیگر دارد و پایین می آید، امیر هم به دنبالش. همان وقت آقا محمد جواد هم انگار بخواهد وضو بگیرد آستین ها را بالا زد و به حیاط آمد. اسماعیل در را باز کرد و ظرف را به دست زهرا داد. روی بچه هایش را بوسید با پدرش خداحافظی کرد. آخر سر آمد طرف من، بغلش کردم گونه هایش را بوسیدم دلم راضی نشد. پیشانی و گلویش را هم بوسیدم. من را به سینه فشار داد و گفت: «با زن و بچه هام مدارا کنید. یک بار، دوبار سه بار این را گفت. دیگر مطمئن شدم برنمی گردد.
راه افتاد. دو قدم رفت و برگشت نگاهمان کرد. باز جلوی در برگشت. نگاهی به تک تک ما انداخت و برایمان دست تکان داد. در را که به هم زد و رفت غم عالم به دلم افتاد. انگار از همان لحظه برایم خاطره شد. آخرین قدم هایش، آخرین نگاهش، آخرین لبخندش، آخرین بوسه اش، مثل نواری از نظرم رد می شد. تا لندکروز استارت بزند سوییچ ماشین را برداشتم و گفتم: "حج آقا بیا بریم دنبالش. این آخرین باره" حاج آقا دعوایم کرد و گفت: "به جای اینکه دنبال بچه آیت الکرسی بخونی میگی این آخرین باره؟" گفتم: «به خدا اگه دیگه اسماعیل رو ببینی! سوار ماشین شدیم و تا چند خیابان لندکروز رفتیم؛ هرچند دیگر اسماعیل برنگشت بی پشت سرش را ببیند. اسماعیل که رفت دیگر شب و روزم را نمی فهمیدم. بی تاب بودم. شب سوم دی ماه در کارگاه ماندم. نیمه شب از خواب پریدم. حال بدی داشتم و گریه میکردم حاج آقا گفت: «چی شده زن ؟ چرا این جوری می کنی؟» گفتم: «حج ،آقا، دیشب عملیات بوده. اسماعیل من بی جون روی زمین افتاده حالا من کجا پیداش کنم؟ کجا دنبال گم شده م بگردم؟"
حاج آقا حیرت زده نگاهم کرد. آرام و قرار نداشتم. می دویدم این طرف، می دویدم آن طرف، حاج آقا دنبالم آمد و گفت: «دیوانه شده ی! امشب این کارها چیه میکنی؟» گفتم: «بچه م رفت! جوونم رفت! عزیزم رفت بیست و چهار ساله بیدستم رفت" حاج آقا گفت: «هذیون میگی زن» گفتم: میدونست تو طاقت نداری با تو خداحافظی نکرد! چهارم دی ماه تلویزیون تصاویری از عملیات کربلای چهار نشان داد؛ از غواص هایی که به آب می زدند و آتشی که دشمن روی سر بچه های ما می ریخت. گفتم بچه های مردم از این عملیات بیرون نمی آن؛ اسماعيل من هم یکیش. حاج آقا عصبانی شد. گفت: «این حرفا چیه می زنی زن؟ بچه م بر میگرده!» گفتم: خدا کنه! من از تو به برگشتنش تشنه ترم. زهرا بغض کرد رفت توی اتاق و پای سجاده نشست. اشک ریخت و تسبیح چرخاند.
فردای آن روز داشتم به خانه برمیگشتم که همسایه مان، خانم سراج پور تا من را دید رفت توی خانه و در را بست. سابقه نداشت این کار را بکند آن روز انگار همه از من فرار میکردند، گویی آنها از اسماعیلم خبر داشتند. وقتی رسیدم خانه به حاج آقا گفتم: «پا شو بریم معراج شهدا» گفت: «بریم معراج چی کار کنیم؟» گفتم: «نمی دونم. پا شو بریم بیمارستانا الان پیکر اسماعیلم رو می آرن.» حاج آقا هم دلشوره گرفته بود، بلند شد. در معراج شهدا حاج مهدی شریف نیا را دیدیم که برای تخلیه شهدا آمده بود. دید من گریه میکنم گفت: «مگه دیوونه شده ی؟ از تو بعیده که این جوری بکنی من تازه از پیش حاج اسماعیل اومده م..
توی دلم گفتم حاج مهدی با این ریش سفید برای دلخوشی من دروغ نمی گوید حتماً اسماعیل را دیده قلب متلاطمم داشت آرام میگرفت که برگشتم طرف حاج مهدی و دیدم چشم هایش پر از اشک است. دلم هری ریخت. گفتم: حج آقا از من پنهون نکن. اسماعیلم شهید شده. خودش گفت توی این عملیات شهید میشه.» رویش را برگرداند و اشک چشمش را خالی کرد اما زیر بار نرفت و گفت: «اسماعیل زنده ست!» حاج آقا هم مدام میگفت: «بچه م برمیگرده! من دیگه همین یه پسر رو دارم. خدا ازم نمیگیره!»
برگشتیم خانه بعد از ظهر زنگ در حیاط را زدند. تند رفتم جلوی در صادق آهنگران بود. گفتم خبری داری حج صادق ؟» گفت: «نه. اومده م بهت سر بزنم و حالت رو بپرسم.» گفتم: «دیدی اسماعیل من
هم شهید شد!» حاج صادق جاخورد:
- حاج خانوم می دونستی!؟
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
ای مادر افسرده ام زهرا.mp3
14.82M
شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه
جُرمِ من و شفاعت روز جزای فاطمه
شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)
ای مادر افسرده ام زهرا
شاعر:#حاج_حبیب_الله_معلمی
مکان: اصفهان
#فاطمیه_۱۳۷۳