کربلایی علیرضا طاهرییار پسندید مرا - کربلایی علیرضا طاهری.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
واسه ما و خدا
کیست به جزمادرش؟
من که شفاعت شدم
فاطمه بخشید مرا
یار پسندید مرا
@ahdeadam
امشب دلمهوای حسینیه امام خمینی(ره)رو کرد؛ یاد شبایی افتادم که صبحش قرار بود برم حسینیه و آقای شهیدم رو ببینم. شبایی که تا صبح از ذوق خوابم نمیبرد. شبایی که فکر میکردم فردا چی کف دستم بنویسم که آقا ببینه.شبایی که آلارم گوشیم رو پنج دقیقه پنج دقیقه تنظیم میکردم که یه وقت خواب نمونم و دیر برسم که محافظا نذارن من برم جلوبشینم . شبایی که تا صبح فکر میکردم اینبار برم کجا بشینم که زاویه دیدم به آقا بهتر از دفعه قبل باشه تا قشنگ تصویر آقارو تو ذهنم حفظ کنم.من دلم حتی برای نشستن روی اون زیلوهای سفت و سخت آبی رنگ هم تنگ شده.من دلم برای صف طولانیه ورود به حسینیه تو خیابون کشوردوست تنگ شده.من دلم برای ساعت ها منتظر آقا بودن تنگ شده.من حتی دلم برای اشکایی که وقتی آقا از پشت پرده میومدن بیرون و تو چشمام حلقه میزد و نمیذاشت درست اقارو ببینم هم تنگ شده! عشق آدمیزاد رو دلتنگِ چه چیزایی میکنه! خلاصه که من دلم براتون تنگ شده آقای شهید سیدعلی خامنهای :)
یه ویژگی بد من اینه که نمیدونم چطور کمک بخوام وقتی حالم بده ؛فقط ناپدید میشم و وقتی حالم بهتر شد برمیگردم :)
یه بزرگی میگفت حرفهای ما مثل بذر هستن؛ هرچه میکاریم در دل دیگران ریشه میکنه؛ حواسمون باشه چی میگیم…
از رجبعلی خیاط پرسیدند
چرا اینقدر آرامی؟
گفت: بعد از سالها مطالعه و تجربه
زندگی خودرا بر پنج اصل بنا کردم:
دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد،
پس آرام شدم!
دانستم که خدا مرا میبیند،
پس حیا کردم!
دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد،
پس تلاش کردم!
دانستم که پایان کارم مرگ است،
پس مهیا شدم!
دانستم که نیکی و بدی گم نمیشود
و سرانجام به سوی من بازمیگردد،
پس بر خوبی افزودم و از بدی کم کردم!
و هر روز این ۵ اصل را به خود
یادآوری میکنم.
از بیرون رسیدم خونمون دیدم برقا رفته؛برای اینکه با پله نرم بالا گفتم برم مسجد نماز بخونم تا برق بیاد؛ اومدم مسجد تا رسیدم برقا رفت و به اندازه خونمون پله اومدم بالا. بله دوستان نیت که خدایی نباشه اینطوری ضایع میشی :)
امروز رفتم با مدیر یه مدرسه برای سال جدید کاری صحبت کنم؛ دم در مدرسه از یه دانش آموز پرسیدم شما اینجا درس میخونی؟ کادرش چطورن؟ محیط مدرسه چطوره؟ خلاصه وقتی همرو برام شرح داد گفت « جوجو حالا تو کدوم رشته میخوای بیای ثبت نام کنی همکلاسی میشیم یا نه؟» همینطوری محو نگاهش کردم و گفتم من معاونم !
اون:
من:☺️
فکنم مدرسشو عوض کنه :)