از رجبعلی خیاط پرسیدند
چرا اینقدر آرامی؟
گفت: بعد از سالها مطالعه و تجربه
زندگی خودرا بر پنج اصل بنا کردم:
دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد،
پس آرام شدم!
دانستم که خدا مرا میبیند،
پس حیا کردم!
دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد،
پس تلاش کردم!
دانستم که پایان کارم مرگ است،
پس مهیا شدم!
دانستم که نیکی و بدی گم نمیشود
و سرانجام به سوی من بازمیگردد،
پس بر خوبی افزودم و از بدی کم کردم!
و هر روز این ۵ اصل را به خود
یادآوری میکنم.
از بیرون رسیدم خونمون دیدم برقا رفته؛برای اینکه با پله نرم بالا گفتم برم مسجد نماز بخونم تا برق بیاد؛ اومدم مسجد تا رسیدم برقا رفت و به اندازه خونمون پله اومدم بالا. بله دوستان نیت که خدایی نباشه اینطوری ضایع میشی :)
امروز رفتم با مدیر یه مدرسه برای سال جدید کاری صحبت کنم؛ دم در مدرسه از یه دانش آموز پرسیدم شما اینجا درس میخونی؟ کادرش چطورن؟ محیط مدرسه چطوره؟ خلاصه وقتی همرو برام شرح داد گفت « جوجو حالا تو کدوم رشته میخوای بیای ثبت نام کنی همکلاسی میشیم یا نه؟» همینطوری محو نگاهش کردم و گفتم من معاونم !
اون:
من:☺️
فکنم مدرسشو عوض کنه :)
دختره پیرسینگای رو گوش و دماغش از کل صورت من بزرگ تر بود ؛ انگار یه پیرسینگی بود که دستور پا در آورده بود.
خب همین کارارو میکنید که به من میخوره ۱۸ سالم باشه به شما میخوره ۲۶ سالتون باشه دیگه؛ انقدر به خودت ور نرو دختررررر
اگه اولش،خوب به آخرش فکر کنی، آخرش مجبور نمیشی بشینی مدام به اولش فکر کنی(از واگویههای ۵صبح)
نمیدونیم باید خودزنی و لطمههاتون رو تو روضه باور کنیم، یا این مدلی رقصیدناتون رو! کاری نداریم تو خلوتتون چیکار میکنید ولی کاش آرومتر آبروی مداحِ امام حسین رو ببرید…
کاش حداقل اسم این مراسمهای مفتضحتون رو «عیدالزهرا» نذارید؛ فکر نکنم حضرت زهرا از رقصیدن و شِیک زدنتون حتی تو مراسم لعن دشمنانشون خوششون بیاد!