eitaa logo
احکام به زبان ساده/ احکام‌یار
22.2هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
1.8هزار ویدیو
48 فایل
✅ پاسخ‌گوی احکام @p_ahkamyar ✔️وسواس بانوان @F_Gh14 @Tatabai63 🔴 ادمین تبلیغات @yasss313 🌠استوری‌های احکام یار😍 @story_yar ✅ ختم و روزه استیجاری: @yasss313 احکام یار همه جا هست: http://Zil.ink/ahkam_yar
مشاهده در ایتا
دانلود
12.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 🔍 🔶 چیست؟🧐 و به چه کسی گفته میشود؟🧐 🔵 توضیحات حجت الاسلام و المسلمین فلاح زاده 🛑نشر حداکثری🛑👌 ➖➖➖➖➖ @ahkam_yar ➖➖➖➖➖➖
🧕✨🧕✨🧕✨🧕✨🧕✨🧕 😍 ماجراهای هیئت دخترانه‌ی ما - خب! مسئول محترم هیئت دخترونه، برنامه‌تون چیه؟🧑‍🎓 سرش را خم کرد و لبخندی عرض صورت ظریف دخترانه‌اش را گرفت. - اوّلش که شما مسابقه برگزار می‌کنید؛ بعد شما حدیث کسا می‌خونید؛ بعد شما...!📝 بقیه حرفش را قورت داد و نگاهش به قالیچه زیرپایش قفل شد. لبخندی زدم و برای اجرای اوّلین برنامه‌ای که دختران برایم چیده بودند، آماده شدم! لیوانی بلورین را پر از آب کردم و سینی به دست نشستم وسط مجلس.🎭 رو کردم به جمعیّت پانزده بیست نفری که تنگ هم در آشپزخانه نقلی ایستاده بودند و عنوان مسئول تدارکات هیئت را به دوش می‌کشیدند.🍟 دو سه نفر سیب‌زمینی‌ها را در قابلمه می‌کوبیدند و بقیّه‌شان چشم دوخته بودند به ظرف نعناداغ که مبادا بسوزد! - دخترای گلم بیایید بشینید، می‌خوام وضو بگیرم. هر جا دیدید اشتباهه، زنگ بزنید و اشتباهش رو بگید. هر که بیشتر جواب بده، یک جایزه خوب از من می‌گیره.🎁 البته اینو بگم که این روش وضو، طبق نظر حضرت آقاست. ممکنه بعضی مراجع تک و توک تفاوتی داشته باشند. رفتید خونه؛ حتماً یه نگاه به رساله مرجع خودتونم بندازید. برق چشمان پنج شش مادر نشسته روی مبل‌ها، از بیست مسئول جوان تدارکات کمتر نبود. 🤩 دختران بی‌خیال نعناداغ شدند و دایره‌وار روی زمین روبروی من نشستند. هنوز وضو را شروع نکرده، آهنگ «زینگ» از حاضرین بلند شد.🛎️ با چشم، دایره را دور زدم. - من که هنوز شروع نکردم. کجای کارم اشتباس؟! دختر ده ‌دوازده‌ ساله‌ای که دوستانش زینب‌سادات صدایش می‌کردند نیم‌خیز شد و اشاره کرد به دست چپ من. - خانوم مانع دارید.🩹 با غرولندی ساختگی، تکه چسب نواری که قبل از شروع مسابقه، پشت دستم چسبانده بودم، کندم و رو کردم به دختر. - حالا خوب شد؟👍 انگار که دلش آرام گرفت. لبخندی زد و سر جایش نشست. شروع کردم به شستن دست‌ها. - زینگ! زینگ! 🛎️ - ای بابا! دیگه چی شد؟😲 - خانوم نیّت نکردید.👉 دنبال صدا گشتم. نرگس بود. نوجوان سفیدرویی که لبخندی صورتی، گوش تا گوش صورت گوشتی‌اش را پرکرده بود. رو کردم به دختران.🗣️ - درست می‌گه؟🤦 بین جمعیت همهمه شد. یکی تأیید می‌کرد و دیگری نه. با صدای بلند ادامه دادم: «عزیزان برای وضو، نیّت زبانی یا حتّی قلبی هم لازم نیست. همین که بدونه داره چه کار می‌کنه و اگر ازش بپرسن چی کار می‌کنی؟ بگه وضو می‌گیرم کافیه. خب بریم سراغ ادامه وضو.»⬅️ دوباره لیوان را کج کردم و مقداری آب را توی دستم ریختم و از بالای ابروها تا چانه را شستم.🥛 این بار یکی از مامان‌ها پیش‌دستی کرد. انگشتان دست راستش را از هم باز کرد و به رستنگاه موی سرش اشاره کرد.🖐️ - خانوم باید از این‌جا باشه؛ به اندازه پهنای بین این دو انگشت. - دقیقاً! احسنت! بچه‌ها برای این‌که خیالمون راحت باشه که قسمت واجب را شستیم، بهتره از این مقدار هم کمی بیشتر باشه.✅ انگشتانم را از هم باز کردم و پهنای واجب را نشانشان دادم و برای دوّمین و سوّمین بار صورتم را کامل شستم که خیالم راحت باشد جایی بدون شست‌و‌شو نمانده باشد.😌 از پشت قطرات آب، نگاهم افتاد به حلقه‌ای که بیست جفت چشم به بیست سانت دست من، سنجاق شده بود. 👀 یک‌دفعه از صف سوّم حلقه، نوجوان ده دوازده ساله‌ای که درخشش چشمان درشت مشکی‌اش، از فاصله چند متری هم پیدا بود، دستش را بالا آورد. - خانوم اجازه! دوباره اشتباه کردید.😵😣 با قیافه حق به جانب، دست به کمر گرفتم و رو کردم به نوجوان.🤨 - دوباره چی شد؟ من که درست شستم. ادامه دارد... ·—————··𑁍··—————· https://eitaa.com/joinchat/1924136962Cb1c8fdf901 ·—————··𑁍··—————· 🍃✨🌸🍃✨🌸🍃✨🌸🍃✨🌸