برای ~ @Em0chi
سمیه: خورشید | 90%درونگرا10%برونگرا
ریچل: صورتی/مشکی | ابنبات چوبی - بیسکویت - خرس
نمک: گورخر
کتاب دختر بد خوب
خلاصه: « فرانکی یه مادر سالمند که توی خونهی نگهداری از سالمندان زندگی میکنه و با دخترش قطع رابطه کرده.
· کلویی دختر فرانکی که مدیر یه زندان زنانهست و تازه مادر شده.
· پت یه زن جوان که توی همون خونهی سالمندان کار میکنه ولی یه راز تاریک پنهان کرده.
· ایمی یه دختربچهی ۲۰ سالهای که از یه مادر سمی فرار کرده و دنبال شروع تازهایه.
ماجرا از یه قتل شروع میشه: یه زن توی خونهی سالمندان کشته میشه و همه مظنونن! هرکدوم از این ۴ زن یه انگیزه دارن، ولی همشون یه راز مشترک دارن که نمیخوان فاش بشه. کتاب بین گذشته و حال پرت میشه و در نهایت همهی نخها به هم گره میخورن. »
آیدا: « تنها چیزی که مادر و پدرم برایم به ارث گذاشتند، دلی حساس بود. این دل حساس مایه خوشبختی آنان شده بود و حال آنکه در زندگی من، سرچشمه همه سیهروزیهایم گردید. »
-ژان ژاک روسو
برای ~ @Nanaa_ss
سمیه: خورشید | 40%درنگرا 60%برونگرا
ریچل: قهوه ای/سفید | گربه - اکسسوری - وسایل چوبی
نمک: جغد
کتاب فنتزما
خلاصه: « اوفیلیا دختری که مادرش مرده و خواهرش ناپدید شده، برای پیدا کردن خواهر وارد فنتزما میشه – یه عمارت تسخیرشده و شوم که هر ۱۰ سال یهبار در میاد و هرکی واردش بشه، باید از ۹ طبقهی پر از توهم، هیولا و معما جان سالم بهدر ببره. اگه زنده بیرون بیاد، هر آرزویی که داره برآورده میشه. اوفیلیا توی این راه با بلکول، یه روح یا موجود مرموز و جذاب، مواجه میشه که کمکش میکنه ولی هر لحظه ممکنه بهش خیانت کنه. بینشون عشقی پرخطر و کشنده شکل میگیره که توی هر طبقه حسابی اوج میگیره. »
آیدا: « حتی وقتی فکر میکنی کسی را میشناسی، فقط در حال نگاه کردن به بخشی از او هستی که اجازه داده دیده شود. بقیهاش همیشه در سایه میماند. مثل دریاچهای که عمقش را هیچ وقت نمیبینی. »
-بنانا یوشیموتو
برای ~ @OA_NKM
سمیه: خورشید | 10%درونگرا 90%برونگرا
ریچل: مشکی/شرابی | البالو - ماهی قرمز - چاقو
نمک: پاندای سرخ
کتاب نجواگر
خلاصه: « توی یه شهر کوچک، یه پسر کوچیک به اسم جیک ناپدید میشه – دقیقاً مشابه پروندهی «نجواگر»، قاتل زنجیرهای که ۲۰ سال پیش بچهها رو میدزدید و بهشون میگفت اسرارشون رو بهش بگن، بعد میکشتشون. حالا پلیس پیر بازنشستهای که اون قاتل رو دستگیر کرده بود، دوباره به پرونده برمیگرده. توی همین حین، تام (پدری که تازه زنش رو از دست داده) با پسر ۷ سالهش جیک (همون اسم!) به همون شهر نقلمکان میکنه... و کمکم میفهمه که نجواگر جدید شاید خیلی نزدیکتر از چیزی باشه که فکر میکنه! »
آیدا: « اگر شما یک سوسک را له کنید قهرمانید ولی اگر پروانهای را له کنید میشوید آدم بده. حتی اخلاقیات هم معیارهای زیبایی براشون مهمه. »
-فردریش نیچه
برای ~ @Amin_Zay
سمیه: ستاره | 10%برونگرا 90%درنگراا
ریچل: ابی نفتی/مشکی | خواب - تخت - شب
نمک: راکون
کتاب راز عمارت بلک فورد
خلاصه: « در اعماق جنگلی سحر امیز در محدوده ای به اسم واچ هالو،عمارتی مرموز است که رازی جادویی در دل خود دارد .ساعت کوکوی بزرگی که علاوه بر نشان دادن زمان تعادل این عمارت را در دست دارد،ساعت که از کار میافتد هیولای شرور و خبیثی که مدت ها در حنگل کمین کرده بود از میان سایه ها پدیدار میشود. »
آیدا: «کسی چه میداند در این لحظه که من با دلسردی کلمات را پشتِ سرِ هم میگذارم تو چه حال و روزی داری؟ عزیزم، زندگی خیلی بیمقدار است... فقط بخواب. بخواب! که تنها در خواب میتوان در میانِ ارواحِ نیکوکار بود؛ بیداریِ زیاد، مرگ را به همراه میآورد. »
-کافکا
برای ~ @pary_y_y_y
سمیه: خورشید | 50%درنگرا 50%برونگرا
ریچل: سبز لجنی/خاکستری | چمن - نقاشی - جنگل
نمک: جوجه
کتاب انجمن شاعران مرده
خلاصه: « داستان توی یه مدرسهی پسرانهی سختگیر و سنتی به اسم ولتون میگذره، جایی که همه چیز طبق مقررات خشک و بیروح پیش میره. تا اینکه یه معلم جدید به اسم جان کیتینگ میاد که روشش با همه فرق داره. اون به بچهها یاد میده «کاری که دلت میخواد بکن»، شعر بخونن، و از قید و بندهای جامعه رها بشن. یه گروه از شاگردها مخفیانه انجمن شاعران مرده رو دوباره راه میندازن و توی یه غار جمع میشن تا شعر بخونن و رؤیاپردازی کنن. اما یکی از شاگردها به اسم نیل تحت فشار پدرش قرار میگیره و به طرز غمانگیزی خودکشی میکنه... و مدرسه تقصیر رو میندازه گردن کیتینگ. »
آیدا: « سکوت، انتهای محبّت به کسی است که از او خشمی در خویشتن داریم امّا توان از دست دادنش را نداریم. »
-رولو می
برای ~ @Kateh16
سمیه: خورشید | 40%درونگرا 60%برونگرا
ریچل: شرابی/مشکی | چاقو - بنگ بنگ - خون
نمک: شاهین
کتاب سال بلوا
خلاصه: « «سال » روایتِ فروپاشی زندگی زنی به نام «نوشآفرین» در بسترِ هرجومرجهای سیاسی سال ۱۳۲۴ است. او که دختر یک سرهنگ نظامی است، در چنبرهی عشق ممنوعه به یک کوزهگرِ ساده و ازدواجی تحمیلی با مردی منفور گرفتار میشود. در نهایت، این کتاب نشان میدهد که چطور ساختار استبدادی و طوفانهای تاریخی، آرزوهای کوچکِ آدمها را له میکند و آنها را در تنهایی و هذیانهای خودشان دفن میکند. »
آیدا: « شناختن تاريكیهای خویش،
بهترین روش برای تعامل با تاریکیهای
ديگران است! »
-کارل گوستاو یونگ
برای ~ @Duckti
سمیه: ستاره | 50%درنگرا 50%برونگرا
ریچل: سفید/نارنجی | اردک - اتیش - صبح
نمک: غاز
کتاب سقوط
خلاصه: « این رمان داستان وکیلمدافعی به نام «ژان-باتیست کلمانس» است که در اوج موفقیت، شهرت و پارسایی در پاریس زندگی میکند، اما پس از یک اتفاق ساده (شنیدن صدای خندهای در شب)، تمامِ پوچی و ریاکاریِ درونیاش برایش آشکار میشود. او به آمستردام فرار میکند و در یک کافه، برای یک غریبه از سقوط اخلاقی خودش میگوید؛ اعترافی که در واقع نه برای توبه، بلکه برای به دام انداختن مخاطب و اثبات این است که «همه انسانها به همان اندازه پلید و مقصرند». کامو در این کتاب نشان میدهد که عدالت و فضیلت، اغلب فقط ابزاری برای ارضای خودخواهی و برتریجویی انسانهاست. »
آیدا: « زندگی ادامه دارد، زندگی مثل خندۀ تو، مثل آن صدا که به ادراک من درمیآید هرگز پایان نخواهد یافت. »
-کریستیان بوبن
برای ~ @Some_freak
سمیه: خورشید | 100% برونگرا
ریچل: سفید/مشکی | شب - هروئین - چمن
نمک: اسب آبی
کتاب راز پرونده ریجفیلد
خلاصه: « لایلا ریجفیلد در یک شهر زیبا زندگی میکند،ماه ها پیش دانشجویی گم میشه و حالا آرون، شوهر لایلا هم گم میشه، در شهر ولوله می افتد و همه نگران وضعیت آرون دبیر محبوب دبیرستان هستن ،همه جز لایلا اما اونم نگرانه چون اون اخرین کسی بود که جسد ارون رو دیده،جسدی که حالا گم شده. »
آیدا: « اصلاً انگار تقدیرم این است که اگر به چیزی علاقهمند شوم، طوری به آن عشق بورزم که دردش بیشتر از لذّتش باشد. »
-مونتگمری
برای ~ @Meowpider
سمیه: ستاره | 50%درنگرا 50%برونگرا
ریچل: قرمز/سیاه | گربه - گربه - گربه
نمک: پروانه ی سفید
کتاب پاندای بزرگو اژدهای کوچک
خلاصه: « داستانِ سفری فلسفی و آرامشبخش است که در آن یک پاندای مهربان و یک اژدهای کوچکِ پرمشغله، در کنار هم از کوههای پوشیده از برف تا اقیانوسهای نیلگون سفر میکنند.
در این مسیر، هر دو با چالشها، دلتنگیها و لحظات نابِ زندگی روبهرو میشوند و از زبانِ طبیعت و گفتوگوهای سادهشان، درسهایی عمیق دربارهی رها کردن کمالگرایی، پذیرش لحظهی حال، و ارزشِ همراهی در تنهایی میآموزند. »
آیدا: « اگر بعضی از شاخهها را از زندگیتان هَرس نکنید، شاخههای مهم هرگز رشد نخواهد کرد. »
-جیمز کلیر
برای ~ @Stupid_monster
سمیه: خورشید | 40%درونگرا 60%برونگرا
ریچل: مشکی/سفید | الو - تابستون - ماهی قرمز
نمک: راسو
کتاب سنگ کاغذ قیچی
خلاصه: « زوجی به نامهای آدام و امیلیا که در سفری جادهای به اسکاتلند، در یک کلیسای متروکه شب را سپری میکنند. صبح روز بعد، آدام با گیجی و خونریزی از خواب بیدار میشود و امیلیا ناپدید شده است.
داستان در دو خط زمانی موازی پیش میرود: گذشته (روزهای ابتدایی آشنایی و ازدواج پرتنش آنها) و حال (تلاش آدام برای یافتن امیلیا).رفتهرفته فاش میشود که این سفر،تقابل میان خاطرات تحریفشده،دروغها و رازهای تاریک آنهاست و هرکدام نقشهای
پنهان از دیگری دارند. »
آیدا: « میخواهم خلاصه و جدی بگویم بسیار مهم است که خودمان باشیم و نه چیز دیگری. اگر میدانستم چگونه این حرف را به شیوهای والاتر بیان کنم، به شما میگفتم، از رؤیای تأثیر گذاشتن بر دیگران دست بر دارید.
درباره خود مسائل فکر کنید. »
-ویرجینیا وولف
برای ~ @wkillw
سمیه: خورشید | 10%درونکرا 90%برونگرا
ریچل: قرمز/سیاه | ماه - روح - قبر
نمک: خرس
کتاب باشگاه ارواح غمگین
خلاصه: « یک روح کوچک و افسرده، تنها و دلشکسته توی جمعیت پرسه میزنه تا اینکه با یک روح غمگین دیگه روبهرو میشه. این دو تصمیم میگیرن یک باشگاه مخفی درست کنن؛ جایی برای روحهایی که حس میکنن هیچکس درکشان نمیکند.
توی هر جلد، اعضای باشگاه بیشتر میشن و هرکدوم داستانِ تنهاییِ خودشون رو دارن، اما در نهایت همه یاد میگیرن که غمگین بودن اشکالی نداره، بهشرطی که تنها نباشی. »
آیدا: « چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم. یا برای حفظ ظاهر، یا به خاطر اینکه یاد گرفتیم آنها را انجام بدهیم؛ در حالی که آنها ما را از پا در میآورند. »
-آنتوان لورن
برای ~ @BAT8719
سمیه: ستاره | 50%درونکرا 50%برونکرا
ریچل: زرد/قرمز | پرنده - اتیش - ابر
نمک: کبوتر
کتاب بچه برفی
خلاصه: « شبی پس از اولین برف، آنها با هم یک دختر کوچک از برف میسازند. صبح روز بعد، اثر پاهای کوچکی در برف پیدا میکنند و بهزودی با دخترکی وحشی و مرموز به نام «فِینا» آشنا میشوند که همراه با یک روباه سرخ در جنگل زندگی میکند و هیچکس نمیداند از کجا آمده است. میبل و جک بهتدریج به فِینا دل میبندند و او را مانند فرزند خود میپذیرند، اما همزمان، سوالاتی دربارهی هویت واقعی او پیش میآید: آیا او همان دختر برفی است که آنها ساخته بودند؟ یا یک بچهی یتیمِ فراری از روستای همسایه؟. »
آیدا: « نفرت، افراد را به یکدیگر گره میزند، کسانی که ما از آنها متنفریم به اندازهی افرادی که به آنها عشق میورزیم، فکرمان را درگیر میکنند. »
-ورنا کست