برای ~ @Duckti
سمیه: ستاره | 50%درنگرا 50%برونگرا
ریچل: سفید/نارنجی | اردک - اتیش - صبح
نمک: غاز
کتاب سقوط
خلاصه: « این رمان داستان وکیلمدافعی به نام «ژان-باتیست کلمانس» است که در اوج موفقیت، شهرت و پارسایی در پاریس زندگی میکند، اما پس از یک اتفاق ساده (شنیدن صدای خندهای در شب)، تمامِ پوچی و ریاکاریِ درونیاش برایش آشکار میشود. او به آمستردام فرار میکند و در یک کافه، برای یک غریبه از سقوط اخلاقی خودش میگوید؛ اعترافی که در واقع نه برای توبه، بلکه برای به دام انداختن مخاطب و اثبات این است که «همه انسانها به همان اندازه پلید و مقصرند». کامو در این کتاب نشان میدهد که عدالت و فضیلت، اغلب فقط ابزاری برای ارضای خودخواهی و برتریجویی انسانهاست. »
آیدا: « زندگی ادامه دارد، زندگی مثل خندۀ تو، مثل آن صدا که به ادراک من درمیآید هرگز پایان نخواهد یافت. »
-کریستیان بوبن
برای ~ @Some_freak
سمیه: خورشید | 100% برونگرا
ریچل: سفید/مشکی | شب - هروئین - چمن
نمک: اسب آبی
کتاب راز پرونده ریجفیلد
خلاصه: « لایلا ریجفیلد در یک شهر زیبا زندگی میکند،ماه ها پیش دانشجویی گم میشه و حالا آرون، شوهر لایلا هم گم میشه، در شهر ولوله می افتد و همه نگران وضعیت آرون دبیر محبوب دبیرستان هستن ،همه جز لایلا اما اونم نگرانه چون اون اخرین کسی بود که جسد ارون رو دیده،جسدی که حالا گم شده. »
آیدا: « اصلاً انگار تقدیرم این است که اگر به چیزی علاقهمند شوم، طوری به آن عشق بورزم که دردش بیشتر از لذّتش باشد. »
-مونتگمری
برای ~ @Meowpider
سمیه: ستاره | 50%درنگرا 50%برونگرا
ریچل: قرمز/سیاه | گربه - گربه - گربه
نمک: پروانه ی سفید
کتاب پاندای بزرگو اژدهای کوچک
خلاصه: « داستانِ سفری فلسفی و آرامشبخش است که در آن یک پاندای مهربان و یک اژدهای کوچکِ پرمشغله، در کنار هم از کوههای پوشیده از برف تا اقیانوسهای نیلگون سفر میکنند.
در این مسیر، هر دو با چالشها، دلتنگیها و لحظات نابِ زندگی روبهرو میشوند و از زبانِ طبیعت و گفتوگوهای سادهشان، درسهایی عمیق دربارهی رها کردن کمالگرایی، پذیرش لحظهی حال، و ارزشِ همراهی در تنهایی میآموزند. »
آیدا: « اگر بعضی از شاخهها را از زندگیتان هَرس نکنید، شاخههای مهم هرگز رشد نخواهد کرد. »
-جیمز کلیر
برای ~ @Stupid_monster
سمیه: خورشید | 40%درونگرا 60%برونگرا
ریچل: مشکی/سفید | الو - تابستون - ماهی قرمز
نمک: راسو
کتاب سنگ کاغذ قیچی
خلاصه: « زوجی به نامهای آدام و امیلیا که در سفری جادهای به اسکاتلند، در یک کلیسای متروکه شب را سپری میکنند. صبح روز بعد، آدام با گیجی و خونریزی از خواب بیدار میشود و امیلیا ناپدید شده است.
داستان در دو خط زمانی موازی پیش میرود: گذشته (روزهای ابتدایی آشنایی و ازدواج پرتنش آنها) و حال (تلاش آدام برای یافتن امیلیا).رفتهرفته فاش میشود که این سفر،تقابل میان خاطرات تحریفشده،دروغها و رازهای تاریک آنهاست و هرکدام نقشهای
پنهان از دیگری دارند. »
آیدا: « میخواهم خلاصه و جدی بگویم بسیار مهم است که خودمان باشیم و نه چیز دیگری. اگر میدانستم چگونه این حرف را به شیوهای والاتر بیان کنم، به شما میگفتم، از رؤیای تأثیر گذاشتن بر دیگران دست بر دارید.
درباره خود مسائل فکر کنید. »
-ویرجینیا وولف
برای ~ @wkillw
سمیه: خورشید | 10%درونکرا 90%برونگرا
ریچل: قرمز/سیاه | ماه - روح - قبر
نمک: خرس
کتاب باشگاه ارواح غمگین
خلاصه: « یک روح کوچک و افسرده، تنها و دلشکسته توی جمعیت پرسه میزنه تا اینکه با یک روح غمگین دیگه روبهرو میشه. این دو تصمیم میگیرن یک باشگاه مخفی درست کنن؛ جایی برای روحهایی که حس میکنن هیچکس درکشان نمیکند.
توی هر جلد، اعضای باشگاه بیشتر میشن و هرکدوم داستانِ تنهاییِ خودشون رو دارن، اما در نهایت همه یاد میگیرن که غمگین بودن اشکالی نداره، بهشرطی که تنها نباشی. »
آیدا: « چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم. یا برای حفظ ظاهر، یا به خاطر اینکه یاد گرفتیم آنها را انجام بدهیم؛ در حالی که آنها ما را از پا در میآورند. »
-آنتوان لورن
برای ~ @BAT8719
سمیه: ستاره | 50%درونکرا 50%برونکرا
ریچل: زرد/قرمز | پرنده - اتیش - ابر
نمک: کبوتر
کتاب بچه برفی
خلاصه: « شبی پس از اولین برف، آنها با هم یک دختر کوچک از برف میسازند. صبح روز بعد، اثر پاهای کوچکی در برف پیدا میکنند و بهزودی با دخترکی وحشی و مرموز به نام «فِینا» آشنا میشوند که همراه با یک روباه سرخ در جنگل زندگی میکند و هیچکس نمیداند از کجا آمده است. میبل و جک بهتدریج به فِینا دل میبندند و او را مانند فرزند خود میپذیرند، اما همزمان، سوالاتی دربارهی هویت واقعی او پیش میآید: آیا او همان دختر برفی است که آنها ساخته بودند؟ یا یک بچهی یتیمِ فراری از روستای همسایه؟. »
آیدا: « نفرت، افراد را به یکدیگر گره میزند، کسانی که ما از آنها متنفریم به اندازهی افرادی که به آنها عشق میورزیم، فکرمان را درگیر میکنند. »
-ورنا کست
برای ~ @game_over_666
سمیه: ستاره | 20%درونگرا 80% برونگرا
ریچل: سیاه/زرد | خاک - گل - ماه
نمک: ماهی قرمز
کتاب رقبای الهی
خلاصه: « «آیریس» دختری جوان و جاهطلب است که برای روزنامهای در شهری درگیر جنگ مینویسد. آرزویش این است که خبرنگار جنگی شود تا برادر گمشدهاش را پیدا کند. رقیب سرسختش در روزنامه، «رومن»، پسر سردبیر است و این دو دائماً با هم درگیر هستند.
اما در پشت پرده، آیریس و رومن از طریق دو دستگاه تحریر جادویی که به هم متصل شدهاند، برای هم نامه مینویسند (بدون اینکه بدانند طرف مقابل چه کسی است). با افشای هویت واقعی، رابطهای پرتنش و عاشقانه بینشان شکل میگیرد، درحالیکه خدایان جنگ (که خودِ موجوداتی واقعی در این جهان هستند) نقشهای شوم برای نابودی شهرها دارند. »
آیدا: « انسان میتواند همزمان که دارد برای زندگی تلاش میکند و میجنگد، به رفتن و گم و گور شدن هم فکر کند. »
-فئودور داستایفسکی
برای ~ @Rozan9
سمیه: خورشید | 30%برونگرا 70%درونگرا
ریچل: سبز/ابی | گل - کتاب - رژ
نمک: ستاره دریایی
کتاب پنج قدم فاصله
خلاصه: « «استلا» دختری منظم و اهل برنامهریزی است که برای دریافت ریهی جدید در بیمارستان بستری شده، و «ویل» پسری سرکش و هنرمند که همان بیماری را دارد، اما به دلیل عفونت مقاوم به درمان، امید چندانی به زندگی ندارد. این دو در بخش بیمارستان با هم آشنا میشوند و علیرغم قانون سختگیرانهی «فاصلهی ۶ فوتی» (برای جلوگیری از انتقال میکروبهای کشنده بین بیماران)، تصمیم میگیرند این فاصله را به پنج قدم کاهش دهند تا بتوانند به هم نزدیکتر باشند. »
آیدا: « من دوست ندارم حق با من باشد. نمیخواهم حتى کسی از من عذرخواهی هم بکند. فقط مرا ول کنید بگذارید راحت باشم. من نمیتوانم با قسمتی از شما که نمیداند چه میخواهد بجنگم. »
-فريدا كالو
برای ~ @Valina
سمیه: خورشید | 50% برونگرا 50%درونکرا
ریچل: طلایی/سیاه | طلا - ماه - ستاره
نمک: عروس هلندی
کتاب مدرسه خوب ها و بد ها
خلاصه: « هر چهار سال، دو کودک از روستای «گاوالدون» ربوده میشوند تا در مدرسهی جادویی آموزش ببینند؛ یکی به مدرسهی خوب (برای قهرمانان زیبا و مهربان) و دیگری به مدرسهی بد (برای شرورهای زشت و حیلهگر) فرستاده میشود. این بار اما، «سوفی» که عاشق افسانههاست و خود را محقِ ورود به مدرسهی خوب میداند، به اشتباه به مدرسهی بد فرستاده میشود؛ در حالی که بهترین دوستش «آگاتا» که تیرهرو و گوشهگیر است، در مدرسهی خوب قرار میگیرد. »
آیدا: « مأیوس نباش، من امیدم را در یأس یافتم، مهتابم را در شب، عشقم را در سال بد یافتم و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم گر گرفتم. »
-احمد شاملو
برای ~ @em0girl
سمیه: ستاره | 60%درونکرا 40%برونگرا
ریچل: زرد/مشکی | گوشی - اکسسوری - رنگ مو
نمک: کلاغ
مانگا جوجوتسو کایزن
خلاصه: «یوجی ایتادوری»، دانشآموز دبیرستانی با قدرت بدنی فوقالعاده، برای نجات دوستانش از حملهی یک نفرین، انگشترِ نفرینشدهی «ریومن سوکونا» (یک شیطان باستانی و قدرتمند) را میبلعد و روح او را در بدن خود جای میدهد. حالا یوجی با وجود پذیرش این موجودِ خطرناک، تصمیم میگیرد به مدرسهی عالی جوجوتسو بپیوندد تا زیر نظر استادش «ساتورو گوجو»، نفرینها را نابود کند و در نهایت، خودش نیز با خوردن تمام انگشتان سوکونا، این شیطان را برای همیشه نابود کند. »
آیدا: « بهترین کار تو در حق دوستانت این است که چشم دیدن شادی آنها را داشته باشی و با شرکت در این شادی، شادمانی آنها را افزون کنی. آیا اگر روزی دیدی جان و دل آنها از حسی هولناک در عذاب است و دلشان از غصه پریشان، عرضه داری که ذرهای از رنجشان کم کنی؟ »
-گوته
برای ~ @mhhhhh3
سمیه: خورشید | 80%درونگرا 20%برونکرا
ریچل: خاکستری/نقره ای | ماهی - اب - خاک
نمک: پروانه
کتاب گربهای که آرامش یاد داد
خلاصه: « بیبی یک گربهی پیر و خردمند است که روزی با یک گنجشکِ مضطرب روبهرو میشود که از پرواز میترسد. بیبی با حوصله و با مثالهای ساده از طبیعت (باد، ابرها، و حرکت برگها) به او یاد میدهد که چگونه رها کند، در لحظه حاضر باشد، و به جریان زندگی اعتماد کند. در طول داستان، حیوانات دیگری هم (مثل یک سگِ نگران و یک موشِ کمالگرا) پیش بیبی میآیند و هرکدام درسی دربارهی پذیرش، بخشش، و پیدا کردن آرامش درون میگیرند. »
آیدا: « کاش تمام این دلشکستگیها مثل آبی که توی گوشهایم میرود و دوباره بیرون میآید، از تن و روحم خارج شوند، امّا به جایش در روحم رسوخ میکند و چون تکهٔ متعفنی همهجای بدنم را میگیرد. »
-جومپا لاهیری
برای ~ @sana1378000
سمیه: خورشید | 90%بزونگرا 10%درونکرا
ریچل: فیروزه/مسی | کتاب - چیزمیزای قدیمی - گل
نمک: قورباغه
کتاب هردو در نهایت میمیرند
خلاصه: « شرکت مرموزی به نام «آخرین خبر»چند ساعت پیش از مرگ هر فرد، با تلفن به او زنگ میزند تا خبرِ مرگش را بدهد. در یک روز خاص، دو نوجوان به نامهای «میتئو» و «روفوس» هر دو این تماس را دریافت میکنند و از طریق یک اپلیکیشنِ مخصوصِ «آخرین روزهای زندگی» با هم آشنا میشوند.
میتئو که هرگز فرصتِ زندگیِ واقعی را نداشته، مصمم است که در آخرین روزش عشق و ماجراجویی را تجربه کند؛ روفوس که از مرگِ اخیرِ خانوادهاش کینه به دل دارد، بهدنبال انتقام است. این دو غریبه تصمیم میگیرند آخرین روز عمرشان را با هم بگذرانند و در خیابانهای نیویورک، سفری پرشتاب به سوی معنا، دوستی، و پذیرشِ مرگ را آغاز میکنند. »
آیدا: « هیچکس نمیتواند برای همیشه زندگی کند، اما چیز هایی که از خودمان به جای میگذاریم، ما را برای دیگران زنده نگه میدارد. »
-آدام سیلورا