پسر با "ر" تموم میشه / دختر هم با "ر" تموم میشه .
پس روز دختر مبارکمونننن باشه 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
تصورِ اینکه وقتی تلگرام برای همه وصل شه دیگه همتون از ایتا میرین و من اینجا تنها میمونم عذابم میده .
قول بدین هوای چنل تلگرام هم همینقدر پرشور داشته باشین🌚🙏
- بیرون رفتن با یه دختر اینجوریه که ؛
سفارشِ اون برای خودشه
سفارش توعم برای خودشه
عملا سفارشِ تو و اون نداره💆♀🤍
(این یه قانونِ نانوشتهست🌚)
بزرگ شدن برای من یعنی یهو یه روز ببینی دیگه اون بچهی همیشگی نیستی که فقط بشینه سر سفره و منتظر باشه غذا حاضر شه .
یعنی کارای بزرگونه رو با یه نگاه جدی و یه لبخند نصفهنیمه بسپرن دستت…
دقیقاً همون لحظهای که سر شام، بابام خیلی عادی رو بهم گفت:
«فردا ما سرکاریم… میتونی بابا رو ببری آزمایشگاه؟ بعدشم ببریش واکسنشو بزنه؟»
و من، با یه ذوق قایمکردنی ته دلم، گفتم: «آره، میتونم.»
در حالی که تو دلم یه چیزی بین استرس و غرور قاطی شده بود
فرداش تو شلوغیِ آزمایشگاه، اونجایی که همه کلافه بودن و صداها تو هم میپیچید،
من یه گوشم به مسئول پذیرش بود که نوبتمونو صدا کنه،یه چشمم به بابا که خسته نشه، کلافه نشه، تنها نمونه…
هی با حواس جمع خودمو جدیتر از همیشه حس میکردم.
بعدش که بابام گفت:
«فردا برو جواب آزمایشم بگیر.»
بازم بدون مکث گفتم: «باشه، حتماً.»
انگار دلم میخواست ثابت کنم میتونم،
که منم بلدم تکیهگاه باشم، که فقط تکیهکننده نیستم 🤍
نمیدونم از کی اینقدر حسِ مسئولیت تو دلم بزرگ شد…
ولی این روزا یه جور عجیبی حس میکنم دارم قد میکشم،
نه فقط از نظر سن،
از نظر دل .
انگار بزرگ شدن برای من یعنی همین لحظههای کوچیکِ جدی ،
همین «آره، میتونم» گفتنهای آروم ،
همین که یکی بهت اعتماد کنه و تو با همهی وجودت بخوای که ناامیدش نکنی :)💘✨
/بابا* : بابابزرگم
- 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
بالاخره طلسمِ " 1984 " رو شکوندم و دیروز تمومش کردم ... به شدت کتاب مفهومی بود که من سخت میتونستم بف
دومین کتابی که برای ۲۷۳۸۴۹۳۸۲۷۳۸ بار خوندمش ، "
چایت را من شیرین میکنم" بود . قلم خانومِ بلند دوست تو همین کتاب بهم ثابت شد . محتوای جذاب و نابِ مذهبی - امنیتی ، که برای من به شدتتتتت جذاب بود . شدیدا تو عمق داستان غرق میشی ، جوری که خودت رو علنا یکی از شخصیت های داستان فرض میکنی . برای خوندنش دریغ نکنید بچه ها 😭 #کتاب بخش های قابل کپیِ #کتاب رو اگه سرچ کنید ، تیکه کتاباشون میاد 🌚✨
صبح با احساسِ خفگیِ شدید بیدار شدم ، فک کردم مردم .
یکم که دقت کردم دیدم باقالی اومده کنارم دستشو محکم پیچیده دور گردنم خوابیده .😭😂
/باقالی* : داداش کوچیکه
چی میشد بابام میگفت دخترم با اتوبوس خسته میشی ، بیا این سوییچ .
ماشینو بگیر برو به کارات برس ؟ ؟
بچه ها داداشم سوپرمنه 💘💘💘💘
خیلی گرسنه بودم ، یهو دیدم یکی زد به شونم گف بیا نون چرب بگیر من میخوام برم :)))))))))))))