یه سر به بیوگرافی اینجا بزنید، اگر موندن توی چنین محیطی برای شما آسیب زاست یا درکی از محتواش ندارید و یا احساس میکنید دارم شوآف میکنم، با رفتنتون من و دوستانم رو از ته دل خوشحال کنید و ارامش رو به خودتون هدیه کنید☝️🏻🎀
هدایت شده از فاموتیدین.
من لب پرتگاه بودم، هیچوقت از بلندی نترسیدم. وایساده بودم و از اون بالا ته دره رو نگاه میکردم، من تمام مدت مراقب بودم که نیوفتم، قصد من خودکشی نبود. من داشتم از بلندی لذت میبردم، هیجانی که داشتم من رو سرحال میکرد. قصد من پریدن و نابودی نبود، من میخواستم فقط تماشا کنم. حوالی ساعتِ ۱۱ شب بود که دستهایی بهم نزدیکشدن، من فکر میکردم دستِ دوستیان و فقط چون هوا تاریکه تیره دیده میشن. حتی یک درصدم فکر نمیکردم که ماهیت دست ها تیرهست و قرار نیست با من دوست باشن، من به دست هایی که سمتم میومد اعتماد کردم، با اینکه آدمی نبودم که وقتی لب پرتگاهم کسی رو با خودم همراه کنم.
توی کسری از ثانیه، هوا سردتر شد، امیدِ من ناامید شد، من به خودم اومدم و با " نور " دیدم دست هاش تیره ان، دست ها ذره ای برای دوستی با من جلو نیومده بودن.
من به خودم اومدم و دیر شده بود، پرت شدم، دست های تیره من رو هول دادن، همون دست هایی که فقط من به سفید بودنشون اعتماد کرده بودم.
چشامو بستم و گفتم همه چیز تمومه. نمیدونم چه اتفاقی افتاد، دعای بابا بود یا نیایشِ مامان، توسل خودم بود یا دعای خیرِ اون پیرزنی که صبح توی مترو صندلیمو بهش دادم..
ولی
خدا دستم رو گرفت. دستم رو محکم گرفت و منو کشید بالا و من رو پرت کرد سر جای اولم.
من نَمُردم، زنده موندم. اما وقتی پرت شدم سر جای اولم خیلی درد داشتم، دستم آسیب دیده بود، سر زانو هام زخم شده بود، حتی فکر میکنم یکی از استخون های قفسه سینهم شکست..
حالا من دیگه میترسم، از لب پرتگاه رفتن، از اینکه دوباره دست های سیاهی رو سفید ببینم..
من هرگز در مورد پرتگاه، دست صحبت نکردم"