اخترپنجم؛
انشاءالله که شهید نشده
میشه خیلی خیلی خیلی دعا کنید که شهید نشده باشن؟
نشستم اینجا و زار زدن مامانجونم رو میبینم و نمیتونم کاری بکنم.
جیگرش داره اتیش میگیره.
من فهمیدم که خدا خودش با هر اتفاق، ظرف وجودی مارو بزرگتر میکنه.
از بعد شهادت آقا انگار یهو ظرف وجودی من خیلی متفاوت تر از قبل شد. من حتی توی تصوراتمم نمیگنجید که چنین چیزایی رو از سر بگذرونم و انقدر اروم باشم.
نمیدونما، شاید چون مطمئنم که خانوادم خوبن و تهران نیستن، انقدر خیالم راحته. واقعا نمیدونم بخاطر چیه، ولی خدا همیشه قبل از هر چیزی صبرش رو میده.
توی تهران، یه جایی رو بار اول زد، رفت و دفعه ی بعدی دوباره اومد بزنه. گویا موشکش قبل از اصابت منفجر شد توی هوا و یه تیکه از ترکشش کمونه کرد سمت تجمعی که مردم جلوی مسجد داشتن و دقیقا خورد توی سر یک خانم و ایشون افتاد. وقتی من دیدمشون غرق خون بودن، بچه ها رفتن کمک و... تا آمبولانس اومد و رفتن بیمارستان. امروز صبح هم شهید شدن :)))))