eitaa logo
•°الرَحیٓل‌°•
18 دنبال‌کننده
417 عکس
180 ویدیو
8 فایل
رهروان عشق شد وقت هنگامه نزند کسی حرف از امان نامه! - علی الاصول میان سپاه شمر و حسین نه جای سازش و تسلیم، حرف عاشوراست! زیرمجموعه تولیدات رسانه ای: @Alae_Graph
مشاهده در ایتا
دانلود
بگو تا سوره‌ی کوثر بخواند تازه میفهمی، چقدر این قاری قرآن صدای دلنشین دارد :)
سائل درگهینی مفتخر ایلر زینب بابا قلبی‌لر ممکنو زیر و زبر ایلر زینب :)
اما هنوز هم به تأسی ز فاطمه نام علیست روی لب شیعه آشکار 💚 |
هدایت شده از •°الرَحیٓل‌°•
ای مرد غیر قابل تکرار یاعلی ...
یک خطبه ات به کرب و بلا زینب آفرید؛ در او شدی دوباره پدیدار یاعلـــــی :)
- بعد از خواندن حاج‌آقا هدایت حاجی میکروفن رو دست گرفت تا دعای آخر را ذکر کند که نکته ای را گفت که مرتبط با جریان مراسمات فاطمیه بود ؛ بنا شد به احترام شهدای حسینیه اعظم انشالله مراسم فاطمیه اول رو در حریم ملکوتی حسینیه اعظم برقرار کنیم! *** نکات که بیان شد نگاهی به جماعت انداخت: من دعا نمیکنم ان شاءالله حاج‌آقا هدایت دعا میکنند که از دور اشاره کردند شکلات داریم برای پخش ... حاج آقا هم گفتند که خب حالا؟ باشه اینم حالا بیاین بردارید تبرکه حیفه ( راستیتش حواسم پرت بود درست و کامل متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد! عاقبت شکلات ها هم برایم مجهول ماند ) یکهو دیدم حاج‌آقا شروع کردند به چند خط مرثیه خواندن که به تک خطی روضه ختم شد! فیض بردیم! نمیدانم چه شد که خواست از دعای امشب سهمی ببرد نام برد تا رسید به پیر جماران ددی هم پیرجماران هم پیر خراسان. تا ددی پیر خراسان شد آنچه نباید میشد! هرچند که حالِ یتیمان همیشه همین است منتظر اند تا بهانه پدر کنند، زمزمه شد: ای غیور ما سیدعلی صبور ما سفر سلامت💔 آوار شد بر سرمان فاطمیه ای که قرار است بدون پیرمان از سر گذرانیم ... ▫️▫️ شرحی کوتاه از پایان مراسم جشن میلاد حضرت زینب (سلام الله علیها) چهارم جمادی الاول ۱۴۴۸ مصادف با ۲۳ مهرماه ۱۴۰۵ ✍🏻محمدی @AlRahil_191
- «قسمت اول | عوامل مدرسه جدید» من دانش‌آموزی بودم که کارم این بود که در بین معلمان و مدیر و معاونین پلاس باشم. کارم فرهنگی بود و چون تنها مذهبی کل دوران تحصیلاتم بودم همیشه برای همه اسباب تعجب بودم که چطور یه مذهبی اینقدر می‌تونه پایه و درس خون باشه! آخه معمولا پایه بودن (آتیش سوزوندن) و بچه مذهبی بودن باهم در تضاد بود ؛ خلاصه هم تنها مذهبی بودم و هم تنها فرمانده شورش و آتیش‌سوزوندن و هم تنها معدل ۲۰ خالص کلاس که همه معلما باهاش یه صمیمتی داشتن و مشاور و معاون هم روش حساب باز میکردن! اینها تعریف از خود نیست! اینها را مینویسم تا مقدمه روایت شود تا بتوانم بنویسم؛ *** با همه این تفاسیر من از سال پنجم دبستان تا مدرک فعلی ام هیچ وقت لباس فرم و مانتو مدرسه را نداشتم و اگر هم داشتم نپوشیدم! و چون چادر سر میکردم و لباس هایم خارج از چارچوب پوشش نبود مدیریت ایرادی نمی گرفت هر چند که تماما مدرسه دولتی بود! ▫️▫️ اما از وقتی وارد این مدرسه جدید شدم با هر نحو و نوعی مورد آزار قرار گرفتم! از همان لحظه ای که مدیر مدرسه با لحنی زشت و حالتی خاص گوشه‌ی روسری‌ام را کشید و گفت که از فردا روسری نمیگذاری تا تک تک معلم هایش که می‌پرسیدند که از کدام مدرسه می‌آیی و دانش آموز را با مدرسه ای که در آن تحصیل کرده می‌سنجیدند نه معدلش! از همه اینها هم اگر بگذریم چشم قره های ناظم مدرسه و منت های مدیریت را برنمی‌تابیدم؛ بالاخص از آن لحظه ای که در بین آنهمه روسری به سر فقط به من تند پرید! ادامه دارد ... ✍🏻محمدی @AlRahil_191
•°الرَحیٓل‌°•
- #دبیرستان_شهید_مطهری «قسمت اول | عوامل مدرسه جدید» من دانش‌آموزی بودم که کارم این بود که در بین
- «قسمت دوم | یک اتفاق بی اختیار» من پوست کلفت تر از این حرفام که بخوام با گفتن این و آن از پا بایستم، به راه خودم ادامه دادم( البته اگر بخواهم هم نمی‌توانم چون لباس فرم ندارم و دو سه ماه مدرسه رفتن هم ارزش لباس فرم خریدن ندارد) خلاصه گذشت ... ▫️▫️ تا رسید به چهارشنبه ای که گذشت! امتحان جغرافیا داشتم و در تلاطم این بودم که قرار است چه شود و چه نشود و با این فکر سر در کتاب سر برنامه صبحگاهی ایستاده بودم که مدیریت آمد تا دوباره منت بگذارد و دوباره نکاتی را متذکر شود! که برای اینکه جماعت به سخنانش گوش دهند گفت ضرب المثلی عربی که به این نکاتی که گفتم مربوطه ( ظاهراً حرفش ادامه ای داشته که من نشنیدم و دوستان برای بنده نقل قول کردند که مدیریت گفت هر کس جواب بده جایزه میگیره😅) همانطور که ذکر کردم در افکار خویش غرق بودم که توضیحات این ضرب المثل عربی را شنیدم که مدیر در تلاش و راهنمایی برای حدس زدنش بود نمیدانم در کجا سیر میکردم فقط میدانم که اصلا در آنجا نبودم! اصلا یادم نمی‌آید چه سخنی گفت که مرا یاد این مثل انداخت اما! یکهو وسط کلامش بی اجازه و بدون رعایت قواعد ادب گفتم العاقل یکفی بالاشارة، و دوباره سرم را انداختم در کتاب که نشد گفتند احسنت همین بود بیاین برای جایزه! و جایزه ی نفیسی را در چند دقیقه آماده کردن و آوردند و من در تمام لحظاتی که روی پله های جایگاه ایستاده بودم به این فکر میکردم که اگر استادم این مثل را همیشه و مدام برایم نمی‌گفت قطعا من اینجا نبودم! و باز هم حق استادی به گردنم انداخته ؛ *** بعد از بیان این مثل و این صحبت ها ناظمی که آنطور با من صحبت می‌کرد در نظرش شدم آلاء خانوم گل! عجیب است. همه عالم در مقابل افکار من عجیب است. اما یک چیز ثابت است! دین من به استادم! از همین تریبون از جانم از وجودتان تشکر میکنم :) ✍🏻محمدی @AlRahil_191
•°الرَحیٓل‌°•
ست بودن کاغذ کادو و هدیه رو میپسندم💆🏻‍♀
هیچی زیبا تر از این نیست که باخبر بشی امروز صبح یکی از عزیزانت عقدش بودن :)