گاهی دلم میسوزد؛
برای آدمهایی که فکر میکنند انقلاب فقط برای خودشان است و دایرهاش را انقدر تنگ میکنند که برخی بیرون میمانند. اسم خودشان را هم میگذراند مطالبهگر! مابقی را هم تشویق به مطالبه گری میکنند و هر کسی را که مخالف خود ببینند بهشان انگ منافق میزنند. به اینها میگویند سوپر انقلابی و تندرو، کسانی که از سخنان آقا هم فقط آن تیکههایی را که به نفعشان بود منتشر میکردند و هربار این آیه را در ذهنم تجلی میکردند: (أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ). من از این آدم ها خیلی میترسم، اینها خیلی راحت تهمت میزنند و نمیشود دو کلمه باهایشان حرف زد.
آقای لاریجانی، شما هم جزو یکی از همان آدم هایی بودی که از دایره انقلاب بیرونت انداختند، به سمتت مهر و دمپایی پرتاب کردند، ولی تو تحمل کردی و صبور بودی که در نهایت خدا خریدارت شد و شهید شدی. آقای لاریجانی ما تازه داشتیم به توییتها و لحن تحقیر آمیز ولی تمسخرگونهات عادت میکردیم، ما به حضورت در راهپیمائی روز قدس با آن کاپشن و عینک افتخار میکردیم، ما تازه داشتیم دوستت میداشتیم...
سلاممان را به آقای شهیدمان برسان و حلالمان کن آقای لاریجانی.
@alaahde
من فکر میکردم سال ١۴٠۴ قرار است بهترین سال زندگیام باشد، چون در این سال خیلی خوشحال بودم و اتفاق های خیلی قشنگی برایم افتاد. کنکور ارشد دادم، در رشته و دانشگاه مورد علاقم قبول شدم، زبان جدید یاد گرفتم، به یک شهر جدید مهاجرت کردم، زندگی مستقلم را شروع کردم و در تمام لحظات خداروشکر میکردم بابت این سال خوب و اتفاق های خوبترش. ولی صبح ٢٣ خرداد ، از خواب که بیدار شدم خبر ترور و شهادت فرماندهانمان را خواندم و فهمیدم جنگ شده، هر روز میگذشت و جنگ بیشتر روی کشورمان سایه مینداخت ولی بالاخره با تمام فراز و فرودها، بقول اساتید سیاستدانم به شرط عدم حمله دشمن، پاسخگویی ما هم متوقف شد. کمی سخت بود برگشتن به زندگی عادی، ولی بهرحال زندگی ادامه داشت، باز غرق زندگی بودیم، میخندیدیم، بدون دغدغه در خیابانها راه میرفتیم، روزهایمان را با امنیت و آرامش شب میکردیم تا یک روز نحس دیگر از راه رسید. روزی که با صدای جنگنده و انفجارهای شدید شروع شد، روزی که باز جنگ شد. ایندفعه اما فرق داشت، دشمنان بیوجود ما بزرگترین مرد کشورمان را شهید کردند. کشور در بهت و ماتم بود، همجا سیاه پوش شده بود، صدای جنگنده در آسمان شنیده میشد و صدای الله اکبر مردم در خیابان بلندتر از هر انفجاری بود...
١۴٠۴ سالی شد که اگر در آینده بخواهم راجعبه آن فکر کنم بابت تمام دستاوردها و شیرینیهایش شاید تنها یک لبخند کفایت کند، غم و اندوهی که این سال برایم داشت خیلی خیلی بزرگتر از خوشحالیهایش بود. در این سال خیلی از ماها بزرگتر شدیم، خیلیهایمان صبورتر شدیم، خیلیها یاد گرفتیم بغضمان را فرو داده و دست بر زانو گذاشته و بلند شویم. این سال برایمان عبرتهای زیادی داشت، غمش زیاد بود ولی افتخار هم داشت. از خدا میخوام در این چندروزی باقی مانده از این سال، نصرت را از آن جبهه حق کند و با نابودی قوم یهود، غم سنگین این سال را به حلاوت بیمانند تبدیل کند.
-١۴٠۴/١٢/٢٧
@alaahde
✨أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ.
🌿آیا نقشهی شومشان را نقش بر آب نکرد؟
✨وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ.
🌿و بهسوی آنان، دستهدسته پرندگانی نفرستاد و بر ایشان مسلط نکرد؟
✨تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ.
🌿که آنان را با کلوخهایی مورد هدف قرار میدادند.
@alaahde
موشک بسیجی جوانی به بال یک هواپیما اصابت میکند. میگوید این ما نبودیم که زدیم، این خدا بود که موشک ما را به هواپیما رساند. ما فقط یک وسیله ایم.
سخن او تفسیر عینی این آیه مبارکه است که «ومَا رَمَیْتَ إِذ رَمَیْتَ وَلَـٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ». و چگونه است یک بسیجی جوان این چنین بر معراجی پا مینهد که عرفان سینه سوخته هفتاد ساله را بدان راهی نیست؟« این من نیستم که هواپیما را زدم، خدا بود که موشک را بر تن هواپیما نشاند.»
روایت فتح(سربازان امام زمان)
✍🏻سید مرتضی آوینی
@alaahde
هدایت شده از 🇵🇸•كآفِه رَحيـــٓــمی•🇮🇷
ایرانیترین...
سالها به دروغ میگفتند رهبرِ ایران اهمیتی به «ایران» نمیدهد. چرا در دکور نوروزیاش سفرهٔ هفتسین ندارد؟ اما نگفتند او هر تشریفاتی را که احتمالِ آن میرفت که کسی از آن محروم باشد و در هر سطحی تجمّل تلقی شود؛ بر خود ممنوع میدانست. نگفتند او بود که به زبانِ فارسی بیشترین اهمیت را میداد، روی آن حساس بود. میگفت بهجایی برسید که همه برای یادگیریِ چیزی، مجبور باشند فارسی یاد بگیرند. نگفتند اوایلِ انقلاب عدهای سادهلوح میخواستند مقبرهٔ فردوسی را تخریب کنند؛ او به محضِاطلاع نامهای نوشت و سریعاً به طوس فرستاد و جلوی این کار را گرفت؛ نامه را هم سالها به همانجا آویختند. نگفتند هرسال جلسهٔ شعر و ادبِ فارسی برگزار میکرد؛ خودش هم شاعر بود؛ ادیب بود؛ حکیم بود و تخلّصش «امین.» او امینِ ایران بود... هرسال به نمایشگاهِ کتاب میرفت، کتابها را تورّق میکرد. تمام آنها را خوانده بود. یکبار یکی از آقایان نامِ سعید ابوالخیر را به اشتباه «ابوالسعید ابوالخیر» گفت؛ اقا جواب داد: «الف و لام ابوالسعید را از کجا آوردید؟ ما میخواهیم کلمات عربی را فارسی کنیم؛ شما فارسی را عربی میکنید؟» نگفتند او بود که دوگانهٔ وطن یا دین را پایان داد و گفت «باباجان! امروز دفاع از اسلام، همان دفاع از ایران است.» مصداق کاملِ حبّالوطن منَالایمان بود. نگفتند اولیننفری بود که با دستِ مشتکرده؛ آستین را بالا زد و گفت واکسنِ ایرانی بزنند روی بازویش. اعتماد داشت به ایرانیها. همانموقع بیمعرفتها واکسنِ ساختهٔ دانشمندان ایرانی را هم مسخره میکردند. نگفتند اویی که حمایت و تاکیدِ مستقیم بر ساختِ دانش و فناوریِ بومی موشکها، پهپادها و ماهوارههایِ ایرانی و ... داشت و میگفت «خودتان بسازید تا در مواقعِ لزوم محتاج دیگران نباشید» او بود. نگفتند تا همیشه پایِ ایران ماند، نگفتند تمام این سالها «ای ایران» خواند، در ایران ماند، برای ایران رفت. پناهِ ایران بود؛ به پناهگاه نرفت. جانِ ایران بود؛ جانپناه نداشت. عزیزِ ایران بود؛ عزیزِ خدا شد. خدای لاشریک که تمام حیات عزیزش را هم عزّتی آسمانی بخشید. ایرانیترین مؤمنبالله...
@cafferahimi