من هنوز که هنوزه دنبال یه پاتوق میگردم واسه خودم،یه کافهای،کتابفروشی یا یهجای تفریحی.دلم یجایی رو میخواد که اونجا آرومبگیرم.
مثل فیلما..اونجاهایی که ادما میرن،یه سفارش همیشگی رو میدن ، یه کتاب همیشگی رو میخونن یا یه کار همیشگی رو انجام میدن و تا وقتی که پیداش نکردم همه مغازههای شهرو میگردم تا بالاخره خودمو تو یکیشون پیداکنم.
هدایت شده از answer ;
الوده میشی-
مقابله میکنی-
"شب برای اینکه مقداری داروی جور کنی بیرون رفتی و چنتا داروخانه رو گشتی ولی چیزی پیدا نکردی پس به بیمارستان متروکه ای رفتی به امید اینکه چیزی که نیاز داری رو پیدا کنی؛چنتا از اتاق ها رو گشتی ولی چیزی پیدا نکردی نا امید سمت آخرین در که در اتاق عمل بود رفتی با احتیاط بازش کردی.با جسدی که گوشه اتاق بود کمی تو جات پریدی ولی چون تکون نمیخورد فکر کردی زامبی نیست و مرده...داخل رفتی پشت به اتاق قفسه ها رو میگشتی که صدای قدم های سکوت اتاق رو شکست و وقتی برگشتی جسد گوشه اتاق دقیقا روبروت بود و به سمت گردنت حمله ور شد تا گازت بگیره؛دستات رو روی شونش گذاشتی سعی کردی عقب هلش بدی ولی اون قوی تر بود و همینطور بهت نزدیک میشد؛قبل اینکه دندون هاش توی پوستت فرو بره چشمت به چاقو جراحی خورد یک دستت رو به چاقو رسوندی و توی قلبش فرو کردی....ولی دیر بود چون ورود چاقو به قلبش با گاز گرفته شدن گردنت یکی شد."
For
From