eitaa logo
الف‌لام‌میم
514 دنبال‌کننده
259 عکس
53 ویدیو
1 فایل
أنت، لک و منک الف لام میم eitaa.com/playalm https://daigo.ir/secret/235755239
مشاهده در ایتا
دانلود
کنار ستون ورودی ایوان مقصوره،گوشه دیوار دنج ترین جای حرم هست روبروی گنبد. آن صبح خلوت حرم ، هوای برفی دلم تنگ حرمت شده آقا نوشتند و بدانید که هرجا دلی شکست همان جا حرم است همان جا عطر حرم می پیچد @alef_laam_mim
شروع می کنم اول هفتمو با اسم ...💛
کار یکی دو روزت هم که نیست. هرروز هر روز کارت همین است. آن لباس های لعنتی را می پوشی و آن تفنگ را برمیداری ،جنگ تمام شده. تمام شد. چه کار با دشت داری ؟! هرروز راه می افتی توی دشت . به خودت بیا مرد. با ته آن تفنگِ لعنتیِ خراب شده گل ها را ضایع کردی که. کم مانده ارتش هم از تو شکایت کند. لا اقل آن لباس را در بیاور . خودت میگفتی آن لباس حرمت دارد . موجی شدی که شدی. مریضی؟ توی جنگ بودی؟ خب . به خودت بیا فرمانده . فرمانده . اصلا میفهمی چی میگم؟! مردک میانسال معذب سر تکان میدهد. ببین من خیرتو میخوام . بیا به حرفام گوش کن . خودت هم کمتر اذیت میشی. کجا میری؟ هنوز چاییتو نخوردی که . . مردی با کت و شلوار خاکستری و لباس آبی کم رنگش وارد اتاق می شود. کلید برق را فشار می دهد. کنارش هم درجه کولر را می آورد روی 16 . کتش را پشت صندلی بند می کند. پرونده را هی ورق می زند . قبل از این اتفاق با شما حرف زدن چی بینتون رد و بدل شد؟ خب چیز خاصی نگفتیم همین احوال پرسی بود و این که چیکار میکنه و این ها . من واقعا متأسف شدم .نه اصلا چیز دیگه ای نگفت . نه نمیدونم . مرد کت و شلواری لم می دهد روی صندلی و خودش را هل می دهد عقب . پزشک می گفت انگاری کسی با یه چیزی مثل ته اسلحه اونقدر کوبونده بهش تا جون داده . اون ها چیه ؟! لباساش . لباس های نظامی و گوشه ی قنداقِ شکستهِ تفنگ . @alef_laam_mim
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست @alef_laam_mim
نیمه شب است و وقت بلند شدن سحرخیزان.قاصدی از حضرت لیلا خبر آورد. و نمی دانم دوباره جبل فاران ، ستاره باران شد یا نه و نمی دانم دیگر بتی در بتکده ها بود که بشکند یا نه و نمی دانم دیگر دریایی خشک شد یا نه ولی می دانم دوباره گویا رسول الله به دنیا آمد. . از پدر اذن می گیرد تا به میدان برود. اولین نفر از بنی هاشم است که به میدان خواهد رفت. پدر شهادت می دهد اشبه الناس خَلقاً خُلقاً و منطقاً برسول الله ... نقاب به صورت دارد و مردانه می جنگد. طولی نمی کشد گرگ ها دورش را می گیرند... جوانان بنی هاشم بیایید....🍃 @alef_laam_mim
هشت قسمتی 👇
. اول . آفتاب کاملا بالا آمده بود که سایه بان ایستگاه بتواند جلویش را بگیرد. معذب روی صندلی ایستگاه خط نشسته بود .با لباس های رنگ ورو رفته و سیاه. منتظر سرویس کارخانه . توی بلوار بسیج.هنوز تمام موهایش سیاه است با ریشی خیلی کم پشت.در ذهنش می گذراند اگر بتواند دوشنبه هفته بعد را مرخصی بگیرد چه خوب می شود. یک شنبه و سه شنبه که تعطیل است .روی هم سه روز .می تواند برود روستایشان . خیلی دلتنگ شده. چند ماهی ست مادر پیرش را ندیده. @alef_laam_mim
. دوم . یک ساعت بعد اذان مغرب بود . شش و نیم هفت.ریش هایش تازه جوانه زده.لباس یقه آخوندی سفیدی که شاید زیر کاپشن کت و کلفتش کمتر به چشم بیاید تنش هست.یک دستش را عمود دیگری کرده و آن یکی را زیر چانه اش گذاشته.کفش سیاه واکس زده ای هم پایش هست. به یک جا خیره شده. دارد فکر می کند اگر بتواند امسال را دو سال بخواند. برسد به پایه سه. برود از حاج آقا نامه بگیرد تا انتقالی اش را قبول کنند به قم. @alef_laam_mim
. سوم . ساعت نه و ربع صبح بود.با یک دستش چادرش را نگهداشته با دست دیگر هم پاکت ها را می پاید تا کسی برندارد. از گردی صورتش هم کمتر معلوم است. محکم چادر را چسبیده. به شوهرش فکر می کند توی خانه. مردی که امروز نه سال شد که در خانه افتاده.با خودش می گوید حتما باز می گوید چرا رفتی خرید.کاش زودتر اتوبوس سر برسد. به روح الله زنگ میزدی بخرد. به پسرش فکر می کند که حالا کمتر به خانه اش می آید.با خودش جواب هایش را آماده می کند روح الله آن قدر کار دارد و سرش شلوغ هست که ... . @alef_laam_mim
. امروز فرق می کرد برایم.سر درش نوشته اند: «فیه رجالٌ یُحِبون اَن یَطَهروا» وارد می شوم . درخت های نارنج توی حیاط سبز تر از همیشه اند. خلوت تر از همیشه هست. اتاق آموزش و تهذیب باز است. صدای اذان مسجد جامع می پیچد داخل حیاط . مدیر می ایستد به نماز. جمع هفت ، هشت نفره. بعد نماز شروع می کند به روضه خواندن. اشک های دلتنگی است بیشتر ، روضه روضه ی بسته شدن حرم هاست روضه روضه ی بسته شدن اتاق اشک امام رضاست. اتاق اشک امام رضا ، چقدر دلتنگت هستم حاج محمود را ، چایی بعد روضه را . امام رضا را ، حضرت رقیه را. که تحمل هر دردی ممکن است الا دلتنگی... @alef_laam_mim
رود راهی شد به دریا ، کوه با اندوه گفت می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است @alef_laam_mim
. چهارم . آرنج هایش را تکیه داده به زانوهایش . دستی حواله موهای مدل دارش می کند . در همان حالت دست راستش را زیر چانه گذاشته . و با دست چپش صفحه گوشیش را بالا پایین می کند.شلوار جذبی پا کرده با یک تیشرت سیاه.ساعت ده شب هست. کاپشن بزرگی هم تنش هست . پاهایش را همراه آهنگی که از هنذفری بی سیمش می شنود بالا پایین می کند. نگاهی به ساعت گوشی اش می اندازد و باخود می گوید چقدر دیر کرده. قرار بود رفیقش بیاید همراه شوند و بروند.جشن تولد علی . رفیق صمیمی اش . @alef_laam_mim
. پنجم . تمام دکمه های پالتویش را بسته . دست هایش را توی جیب هایش فرو کرده و .روی روسری سیاهش کلاه سر کرده بود.ساعت هفت و نیم شب هست.روی صندلی مچاله نشسته. منتظر تاکسی هست برود یزد . نگران می گوید نکند تاکسی دیر کند . بلیط امشب هواپیما ی یزد_مشهد را توی جیبش لمس می کند. به حرف هایی که مادرش پشت تلفن با صدای لرزان زده بود فکر می کند . با خودش می گوید حتما پدر بزرگ مرده.خانه ی پدر بزرگ را در ذهنش مجسم می کند. تمام خاطرات از ذهنش می گذرد.سه ماهی بود فهمیدند سرطان دارد. @alef_laam_mim
وفا مباد امیدم اگر به غیرِ تو است خراب باد وجودم اگر برای تو نیست @alef_laam_mim
. ششم . سرش را گرفته بین دو دستش . کمرش را تا کرده رو به جلو.کت و شلوار خاکستری و زیرش هم جلیقه بافت تنش هست . فکر می کند چطور با این پول شکم بچه هایش را سیر کند . عکس های ذهنی دو پسر و یک دخترش با صدای حرف های امروز فاطی میکس می شود و جلوی چشمان بسته اش رژه می رود . چهار ماهی است بچه ها رنگ گوشت ندیده ان.ببین این بچه مریض را. دو هفته است قراره ببریش دکتر. چشمانش را بیشتر روی هم فشار می دهد. @alef_laam_mim
. هفتم . مو هایش خاکستری هست . خاکستر سیگاری که بین انگشت اشاره و شستش گرفته را می تکاند.دوباره کامی از سیگار می گیرد. به جوانی اش فکر می کند . به تمام سرمایه جوانی اش که پای قمار رفت که رفت. هنوز هم منتظر اویی هست که گذاشت و رفت.او تمام مرد بود ، او زندگی اش بود. شاید انتظار فایده ای ندارد. ساعت دوازده و ربع شب. @alef_laam_mim
آن قدر ها هم که میگویند آرزویش دور نیست تصورش را بکنید هوای بارانی بین الحرمین بین الحرمین پرِ زائر است مگر می شود خلوت مگر می شود به کسی که فقط اربعین، حرم را دیده گفت حرم خالی از زوار است تصور کنید حرم را پر از زائر آن قدر ها هم که می گویند آرزویش دور نیست @alef_laam_mim
* حضرت آقای وحید توصیه فرمودن: ساعت 11 شب دعای فرج_الهی عظم البلاء_ بخونید و بعد از اون یه حمد و هدیه کنید به حضرت نرجس خاتون (سلام الله علیها) 🍃 @alef_laam_mim
. داستان مفصل است. گفته اند نیمه شعبان بود. حضرت ابو محمد عمه شان _حکیمه خاتون _را به خانه خواستند . حضرت خبر از به دنیا آمدن پسری می دهند. حکیمه خاتون می پرسد : مادرش کیست؟ _نرجس خاتون. _نرجس خاتون که ... شک برش داشت . نرجس خاتون که نشانی از بارداری ندارد. . وقت سحر است . حضرت نرجس بر می خیزد برای نماز شب. نماز که تمام شد بر می گردد به رخت خواب . . حکیمه خاتون در دلش می گوید : نکند امام اشتباه کرده! صدای حضرت از اتاق کنار می آید: شتاب نکن که امر نزدیک است! . ساعتی نمی گذرد . ناگهان درد حمل سراغ نرجس خاتون می آید و کمی بعد فرزند به دنیا . . امام پسرش را به سینه می فشارد. می فرماید: پسرم ، سخن بگو فرزند شروع می کند اشهد ان لا اله الله اشهد ان محمدا رسول الله اشهد ان علیا ولی الله .... @alef_laam_mim
الف‌لام‌میم
. داستان مفصل است. گفته اند نیمه شعبان بود. حضرت ابو محمد عمه شان _حکیمه خاتون _را به خانه خواستند
. حکیمه خاتون می فرماید: صبح فردای آن شب به خانه امام رفتم . نشانی از پسر جز گهواره خالی نبود. امام فرمود : او را امانت سپردم _به چه کسی؟ _به همان که مادر موسی ، موسی را به او سپرد. @alef_laam_mim
الف‌لام‌میم
#هشتم اش بماند برای فردا
امروز چه باید بگویم ؟ اش را ؟ تا مگر چقدر به یادت بودند که یادت باشد همه یکی اند چه فرقی می کنند با هم یکی دارا یکی ندار یکی دانا یکی نادان یکی..... یکی..... یکی یکی شمردم . . امروز چه باید بگویم ؟ اش را؟ دیگر نمی گویم به جایش شما را می گویم شما کجایی؟ ... @alef_laam_mim
. دوازدهم . منتظر نشسته. با عبا و عمامه . خال سیاه گونه راستش بدجوری دلرباست. جوانی است بیست ، سی ساله. منتظر امر حق. منتظر کسانی که منتظر خیلی چیز ها هستند غیر او . زیر لب زمزمه می کند : الهی عظم البلاء... @alef_laam_mim
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
. زیارت آل یاسین ، عاشقانه است 💛 سلامٌ علی آل یاسین ... @alef_laam_mim