پروندهی کتابی سال ۱۴۰۳ را همینجوری بستم..
📚و بهترین کتابهایی که پارسال خواندم این هفت کتاب بودند.
۱. در زمانهی پروانه ها
۲. خوبی خدا
۳. شب های روشن
۴. دیار اجدادی
۵. آمیخته به بوی ادویهها
۶. بندها
۷. نویسندهی همراه و بیماری سیاه
وقتی داشتم لیست کتابها را مرور میکردم دیدم نویسندههای روس را دوست دارم.
#چند_از_چند
@aleffbaa
مادرم دو نوع غذا گرم کرده بود برای سحری. چند ثانیه با چشمهای نیمه باز خیره شده بودم به غذاها و داشتم فکر میکردم کدامش را بخورم که کمتر گرسنه بشوم. فردا میخواستم چند دقیقه ای راهپیمایی کنم.
تصاویر بچه های غزه جلوی چشم هایم آمد. یاد بسته شدن گذرگاههای غزه افتادم. یاد روزه داری و هنوز مبارزه شان. شرمنده شدم..
خدایا این خیلی خیلی خیلی قلیل کارها را از ما بپذیر!
#روز_قدس
#غزه
@aleffbaa
فصل هفتم روایت انسان چقدر خوبه. خیلی خیلی خوبه..
با هر لحظهش از ذوق ،از دلتنگی، از غم، از انتظار، از امید و امید و امید چشمام اشکیه..
25.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری بجنگ پسر! اینطوری کار کن!
امیرالمومنین در جنگ جمل..
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
خدایا به تو شِکوه آریم که پیامبرمان را میان خود نداریم، و دشمنان ما بسیار است و هر یکیمان چیزی را خواستار «خدایا! میان ما و دشمنانمان به حق داوری فرما، که تو بهترین داورانی .»
نهجالبلاغه نامهی ۱۵
@aleffbaa
بابابزرگ با مردهای افسانهای برایم قرین بود. رستم، سهراب،بیژن، اسفندیار، زال..
هزار بار داستان هفت خان رستم را برایم تعریف کرده بود.
رستم و سهراب را تعریف میکرد و برایمان شعرهای شاهنامه را میخواند.
بابابزرگِ مردهای افسانهای چند روز مانده به چهارده خرداد مینشست روبروی تلویزیون، چشم هایش چفت میشد به تصاویر مرد افسانه ای دوران ما و لایه های اشک می آمد روی چشم هایش. بعد انگار که طاقتش تمام بشود از دوری، میرفت توی کاروان اتوبوس مسجد ثبت نام میکرد و راهی حرم امام میشد.
#امام
#افسانه_های_ما
@aleffbaa