الفبا
وای خدا چقدر از خوندن این متن در آسمانم... اینکه برای کسی مفید باشم بهترین حسیه که میتونم تجربه کنم
.
وقتی یه نفر واقعی میخواد که به بقیه کمک کنه اینجوریه.
دنیای بعد ظهور و روزهای مشایه همینجوریه😊
ممنون برای نوشتن هات 💚
لینک لیست جلال خوانی زهرا جان کاشانی پور
https://eitaa.com/mamaa_do/763
.
بزرگترین غبن این سالهای بی نمازی از دست دادن صبحها بوده؛ با بویش، لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم.
پیش از آفتاب که برمیخیزی، انگار پیش از خلقت برخاستهایم و هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت
و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام میکردم و هیچ احساسی از ریا برای نماز؛ یا ادا در وضو گرفتن.
#از خسی در میقات
@aleffbaa
الفبا
. وقتی یه نفر واقعی میخواد که به بقیه کمک کنه اینجوریه. دنیای بعد ظهور و روزهای مشایه همینجوریه😊 م
.
ما بعد خواندن..
این لیست بدون خواندن نون والقلم تمام شد. برایم بس بود. آن آخری را باید خیلی زوری میخواندم که نخواستم.
تا همین جا چیزهایی از جلال گرفته بودم که راضیم میکرد. نون والقلم را گذاشتم برای روزی که دوباره بخواهم از جلال بخوانم، که به بقول زهرا شاید تا یک سال دیگر هم نشود. گرچه بعضی داستان کوتاه هایش را همین حالا هم دوست دارم دوباره بخوانم مثل شوهر آمریکایی.
جلال از آن نویسنده هاییست که بجای جنس مخالف هم که حرف میزند خوب است.
و راضیم از این سبک خواندن. اینکه یک نویسنده را بگیری و چندتا از آثارش را پشت هم بخوانی. چیزهایی از آن نویسنده میفهمی که با یکی دو کتاب خواندن ازش دستت را نمیگیرد. از زندگی اش. از زمانهاش. از حالا خوش و ناخوشش.
و حالا من یک ماه با جلال و نوشته هایش زندگی کردم و به اندازهی این چند کتاب سال های زندگی و زمانهی جلال را میفهمم.
پی نوشت: حالا برم چندتا کتاب از نویسندههای خارجکی بخونم😮💨
@aleffbaa
.
امروز این کتاب را تمام کردم.
یک مهمانی یک رقص و داستان های دیگر. و از همهی یازده داستان مجموعه، شاید داستانی که اسمش روی جلد بود را کمتر دوست داشتم.
مجموعه داستانی از نویسندهی یهودی که چند سال با زبان ییدیش نوشته و بعد هم انگلیسی.
بعد از خواندن جلال و کمی همینگوی و حالا این مجموعه داستان از آیزاک باشویس سینگر میفهمم نوشتن از تجربه و زندگی آن یعنی چی.
داستانهای سینگر از زندگی است و کمی جن و پری. یهودی بودن و لهستانی بودن و آواره شدن هم. و این ها همهاش روی هم سینگر بوده. هیچ بخشی را انکار نکرده، فرار نکرده ازش و دور نینداخته. از همهی روزهای زندگی اش داستان نوشته و برای همین داستان هاش برای خواننده ای مثل من که، از فرهنگ و زبانش دور هستم هم قابل فهمند.
نه از آن کتابهایی بود که نتوانم کنار بگذارم تا تمام شود نه از آن ها که به زور دستم بگیرم.
@aleffbaa
.
کتاب را خانم کتابدار برای بچه ها پیشنهاد داده بود.از اسم کتاب میشد یک چیزهایی حدس زد ولی شروع کردم به خواندن.
صفحهی اول را که باز کردم و اسم نویسنده را دیدم دوباره برگشتم روی جلد. نویسنده ایرانی بود. ولی چقدر همه چیز کتاب از اسم شخصیت تا تصویرسازیاش ایرانی نبود.
باز هم محل ندادم به احساسم نسبت به مضمون احتمالی که ممکن بود بخوانم. چون بچه ها را صدا زده بود که برایشان کتاب بخوانم. پسر و دخترم دو طرفم نشسته بودند و منتظر خواندنش بودند.
به وسط کتاب که رسیدم دیگر فقط از نوع فکر نویسنده ناراحت نبودم، عصبانی بودم. زیر لب حین کتاب خواندن گفتم عجب کتاب مزخرفی. مزخرف جلوی کلماتی مثل لعنتی، بوگندو، احمق و.. که توی کتاب برای ژنرال ها استفاده شده بود خیلی هم کلمهی مودبانهای بود. بچه ها گفتند چی شده؟ گفتم کتابش خوب نیست. ولی دلم نیامد حالا که بعد از چند وقت خواستم برایشان کتاب بخوانم نصفه کاره ولش کنم. ولی فقط کلمات را تند تند خواندم و کتاب را بستم.
دلم میخواست به نویسندهی کتاب بگویم از فرهنگ و ادب و تاریخ و مردم این مملکت چی میدانی که این کتاب را نوشتهای؟
کجای این داستان به بچه های این کشور مربوط میشود؟
اصلا میدانی زندگی کردن در این نقطهی دنیا چجوری است؟ نکند توی سوییس یا چه میدانم آن کشورهای یخ اروپایی زندگی میکنی و نمیدانی در کشورهای غرب آسیا همیشه یک عده هیولا هستند که میخواهند ببلعندت؟ و اگر تو نجنگی برای بودن و ایستادن میخواهی چکار کنی؟
آقای نویسنده کمی ایرانی باش.
#داستان_کودک
#ایرانی_بودن
@aleffbaa
هدایت شده از خط روایت
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞﷽
#ولاگ_خط_روایت
🔻داستان یک عکس
انتظار نداشتم که دختر و پسر بزرگتر هم دست دراز کنند که برایشان بنویسم، اما آمدند...
✍ #کوثر_محمدی
🎙 #زهرا_نوری
#قهرمان #سید_حسن_نصرالله
#روایت_ببینیم
〰〰〰〰
#خط_روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو سال پیش این موقع داشتم کیک میپختم. کیکی که با اشک های حلقه زده توی چشمم از ذوق پختمش.
کیک را برش زدم و دو ساعت بعد دادم دست پسرم که ببرد توی پارک نزدیک خانه و بدهد به دوستانش. بهشان بگوید برای فلسطین. و خودم پسر کوچکترم را روی پاهام تاب میدادم و از دیدن تصاویر مردان مقاومت ذوق میکردم.
آن روز این دو سال تا این لحظه را تصور میکردم؟ نه، نه اصلا. من که آینده بین نبودم. اما گذشته را دیده بودم.
برای من ماجرای فلسطین از ۷ اکتبر شروع نشده بود. از روزها و سال های قبل شروع شده بود. و برای فلسطینی ها از هفتاد و چند سال قبلتر. برای من شاید از تصویر محمد الدره شروع شد. پسری که با پدرش پشت یک تکه بتنی پنهان شده بودند. و پدرش با دست خالی میخواست پسرش را زنده نگه دارد، اما نتوانست. و هربار با دیدنش چیزی توی قلبم مچاله میشد. همان روزها فهمیدم آنهایی که به محمد شلیک کردند ظاهرشان مثل ماست، دست دارند و صورت دارند. اما هیولا هستند.
از ۷ اکتبر تا امروز چند نفر دیگر این را فهمیدهاند؟ خیلی ها.. خیلی زیاد. دیروز تصویر زنی را دیدم که میخواست با کشتی های کاروان صُمود برای غزاویها شیر خشک و غذا ببرد و چند روز اسیر اسراییل شده بود. زن هم میگفت فهمیدم که آن ها فقط شبیه ما دست دارند و صورت. اما هیولا هستند. آن زن هم فهمیده. و خیلی زن ها و مرد ها و بچه ها.
می ماند اینجا درد و رنج و آوارگی و خون و خون و خون..
چه خونهایی دادیم برای این فهمیدن ها. چه خونهایی..
نشستم و دوباره از کانال اخ فی الله تصاویر آن روز دیدم. هنوز رد اشک روی صورتم هست و دارم این ها را مینویسم.
#غزه
#فلسطین
#شهید
@aleffbaa
.
مردها قهرمان برگشتهاند مثل همهی قهرمان های فیلمهای هالیوودی بعد از نبرد نهایی .