در لحظه زندگی کردن نه به معنای بیخیالی نه اتفاقا به معنای اهمیت دادن به تک تک ثانیه هایی که تو رو تشکیل میده، اهمیت به خودت، به زندگیت، هیچکس تضمین نکرده که فرداها رو می بینه و هیچکس هم نتونسته به گذشته ها برگرده و در نهایت با همهی کم و کاستی ها با همهی مشقت ها و رنج ها و شادی ها و لبخندها تو این زندگی رو سپری میکنی با تمام انتخاب های غلط و درست و با تمام فرصت هایی که از دست رفت و هیچ وقت باز نگشت و فرصت هایی که هر روز به تو سلام کردن و تو یا اونها رو نادیده گرفتی یا دو دستی چسبیدی و در آخرش ته تهش ی خودتی و ی خالق خودت، خودی که همهی اینها رو در بر می گیره و خالقی که هر روز و هر لحظه به تو فرصتی برای شکفتن میداد...
باور کنید زندگی همینه واقعا، سخت نیست، ما سختش میکنیم، سخت نکنید زندگی رو تا بهتون سخت نگذره!
به عنوان کسی که 1/1/1، 2/2/2، 3/3/3، 4/4/4 کار خاصی نکرده زیاد به 5/5/5 اهمیت نمیدم.
نگذارید تاریخ باشد که روزتان را خاص کند، بلکه شما باشید که یک روز در تاریخ را خاص کنید.
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
ناشناس👻 +کانال پاسخ به ناشناسها
کانال پاسخ به ناشناسهایتان:
https://eitaa.com/pejvak_ma
پروردگارا؛
جمع کوچک ما را به راه راستین آفرینشمان هدایت کن.
-الهی آمین
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
پروردگارا؛ جمع کوچک ما را به راه راستین آفرینشمان هدایت کن. -الهی آمین
خالقا، معبودا به راستی که تو برای خلق هر پدیده ای علتی یافتی و هر کسی را در پی انجام کاری راهی این دیار کردی، پدیده آورنده علل و معلولها ما را به سمت مسیر حقیقی وجودمان هدایت کن.
آقا جان بین خودمان باشد، ان روزها خیلی حسادت ورزیدم به هر کسی و هر چیزی که کوچکترین برخوردی با تو داشت؛
از آن تابوتی که جسم تو را در برگرفته تا آن پرچم سه رنگی که دور تو می گردد و آن مخمل سبز که نوشته رویش سلام میدهد به اربابمان، تا آن ماشینهای حمل و نقلی که برای لحظاتی تو را با خود حمل میکردند، آری حتی با این آهن پاره ها هم حسادت می ورزم، حتی رانندگانی که هر چند در مسیر های کوتاه و بلند آن ها با تو هم مسیر بودند، یا حتی آن کادری که به سبب وظیفه سعادت داشتند مدتی را از نزدیک در کنار تو باشند، یا آن عکاسی که از خیلی نزدیک عکس تابوتت را چلیک عکس گرفت، من حتی به ان دوربین، به ان فلش هم حسادت میورزم، راستی ان خادمهایی که به روی ماشین حمل پیکرها بودند، آخ خوش به حال آنها در دقایق اخر به تو خیلی نزدیک بودند خیلی نزدیک، فرزندان شهدا در حسینیه آنها، آن عزیزدوردونه های عزیزت که مایه دلگرمیشان بودی، یا حتی ادم های در مصلی که پشت کامیون حمل پیکرت می دویدند ان شوریده سری ها،
و اما مردم عراق؛ دیدی؟ آری دیگر، من هم دیدم چگونه سر و دست می شکستند تا کمی به اندازه نوک انگشتی دستی برسانند، آنهایی که به روی دست هایشان پرواز میکردی، مشتاقانه مانند پرنده ای آزاد شده پر می گشودی و در اخر با بال های شکسته و تنی خسته، بدنی غرق در چاک چاک زخم و ظاهری آشفته به دیدار رفتی، شما از همان اول هم رسم نوکری را بلد بودید...
راستی آن هواپیما، ان خلبان، ان کادر پرواز، همراهانت، آنهایی که با تو در اسمان پهناور کشورمون همراه بودند، خادمان حرم حریم امن ثامن الائمه ع و خیلی های دیگر که حتی ما نمی دانیم آنها که هستند که تو خودت ان ها را صدا کردی ..
و من بیشتر از کسانی حسادت کردم که قبل از شما پر گشوده و ندیدن رفتنتان را، نبودن تان را، در واقع انهایی که به استقبال آمدن و سلام تازه کردهاند و ما خداحافظی کردیم...
الف.سین.رآ | #حسادتی_حسرتوار | ⁰⁵.⁰⁵.⁰⁵
هدایت شده از مُراسلات
اما من یک روز مقابل آن نور مطلق خواهم ایستاد، درحالی که بند از پاهایم گشوده است و به هیچچیز جز تو تعلّق ندارم. آن زمان، من به تو ملحق شدهام و هیچچیز حائل میان ما نیست؛ نه بُعد مسافت و نه حصار تن. آن روز که چندان هم دیر نخواهد بود و به چشم بر هم زدنی فرا میرسد، قالب پیکر را خواهم درید و با حرارت به سوی تو پرواز خواهم نمود و سر بر دامان تو خواهم نهاد. و من، روزها و شبها را به شوق آن اتفاق، و لحظه لحظهی عمر را به امید دیدار تو سپری میکنم. خوشا آن لحظه؛ خوشا...
#مناجات