دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
-یه روز از این سرگذشت بهت خبر میرسه، نوکرت در گذشت؛ +از همه دنیا فقط اون که میمونه برام بعد مرگم
3:31
عمری نفس میزنم تو روضه های تو آقا ولی
یک کلام جنت من کربلاست
-کربلات و نگیری ازم با مرام
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
-یه روز از این سرگذشت بهت خبر میرسه، نوکرت در گذشت؛ +از همه دنیا فقط اون که میمونه برام بعد مرگم
3:47
نبینم که قلبت ازم داره، مایوس میشه
بگیری حرم رو برام، دنیا کابوس میشه
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
-یه روز از این سرگذشت بهت خبر میرسه، نوکرت در گذشت؛ +از همه دنیا فقط اون که میمونه برام بعد مرگم
4:05
کویرم تو بارونی و سایهات ابر من
+شب اول قبرمه لحظه جبر من
بعداز عمری سینه زدن پای روضهات آقا
میدونم که میایی شب اول قبر من :)
مرگ رو دوست دارم نه اینکه افسرده باشم و ناشکر و اینها نه ولی دوسش دارم آدم چرا برای بازگشت به اصلش باید از ماهیت خودش فرار کنه؟
-من فقط مرگ رو باور دارم، همین.
هدایت شده از دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
مرگ مفهومی عجیب است دختر؛ پرهیزگارت میکند، صبورت میکند، رامت میکند و دستت را میگیرد و تو را به جاهایی از اعماق وجود خودت میبرد که گمان نمیکنی شهرِ دلت ممکن است چنین گوشهها و کوچههایی هم داشته باشد. یادِ مرگ عصمت میآورد، حانیه. آدم به مرگ فکر کند، خیلی کارها را نمیکند. ما حواسمان نیست قرار است همهمان بمیریم. به این خیلی فکر کردم که من بمیرم، تو بیشتر اذیت میشوی یا تو بمیری، من بیشتر اذیت میشوم؟ چه دنیای غریبی داریم، حانیه! من مرگ را دوست دارم، ولی تو را بیشتر.
[از کتاب حانیه | حامد عسگری]
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
پروردگارا؛ به جمع کوچک ما چشم معرفت ده.
یادمان ده که خوب بنگریم آیات تجلیگر تو را در اطراف مان که به غفور فراوان است ولی چشم عادت ما از آنها گذر میکند، تو خود رحمتی کن و چشمهایمان را از غبار عادتها بزدای تا چشم معرفت گشوده و رحمت بیکران ات را ببینیم.
طایرِ گلشنِ قُدسم چه دَهَم شَرحِ فِراق؟
که در این دامگَهِ حادثه چون اُفتادم