باید که کمی دور شوم، دور
باید که کمی پنهان بشوم، پنهان
باید که کمی فاصله گیرم، فاصله
باید که کمی بروم کنج دلم، کنج دلم
بنشینم به تماشای دلم، دلم
سخنی کنم به یار آشنای دلم
بگویم من ز همه فراری ام، فراری
بده من را تو جا و مکانی که بکنم خود را از نظر همه پنهانی، پنهانی
اه که من خسته درمانده ز همه می روم کنج دلم به تماشای دلم.
_ الف.سین.رآ
حسرت ها بر دلم ماند
جوانی ام پیر شد
محاسنم سپید شد
و من ماندمُ کفنی که سپید شد
_ الف.سین.رآ
مجال نفس کشیدنم نبود،
تا خواستیم نفسی تازه کنیم،
خون به جگرمان کردن...
_ الف.سین.رآ
روح های زخمی در کالبدهای خندان،
_پیکری که کشان کشان به دنبال خود کشیده می شود، روحی که آویخته به زنجیر غم است
و ما مترسک های خندان مزرعه زندگی بودیم تا کلاغ شوم مرگ را از خود برهانیم...
چه غم انگیز داستان آن عروسک زشت مترسک که در میان طراوت مزرعه به طرز مضحکی از ایستادن به اجبار سخن می گفت در حالی که او را شایسته به زندگی نمی دانستند و چه خیال خوشی داشت مترسک خندان که به امید خنده ی نشاط می زیست به اجبار...
| الف.سین.رآ |
هر که را مینگری مبتلاست به غمی؛
جهان دیده شوری داشت،
چشم خوشبختی ما را نداشت..
_الف.سین.رآ
ای زخم های بی التیام چه کسی قرار است مرحم دل چاک چاکتان باشد؟
_الف.سین.رآ